آشیخ باد نخوت و غرور بر عبا و ردایش وزیده است و چنان مست باده قدرت و ثروت است که چشم در چشم همه می دوزد و بی اندکی شرم از کشتن مردم می گوید؟!
او چون لات های کوچه های خلوت و بی رهگذر که بر دیوارهایش جز سگان ولگرد و گربه های خیابانی نمی شاشند عربده می کشد و هماورد می خواهد. آیا از او وجدان رمیده و از انصاف رهیده است؟ نه، هرگز در وجود او هیچ وجدان و انصافی نبوده است، چه اگر به اندازه سر سوزنی بود اینک سرنوشت دیگری یافته بود.
او وحشت زده و ابلهانه بر تن رودخانه مست و پیچان و طغیان کرده تازیانه می کوبد تا رام اش کند و بر دهانش لگام زند. همواره چنین بوده است، زیرکان جهان ستم که دستی بر جان مردمان گشوده و دستی دیگر بر مال شان به یغما برده و به دخمه های خود خزیده اند، ابلهان هراسان را به رجز خوانی در دورترین نقطه برج و بارو گماشته اند.
همگی آنان چون نشانه ای از رادمردی و دلیری زنان و مردان بیند، به شتابی شگفت عربده هایش به لابه و مویه ی التماس بدل خواهد شد.
هراس در جانش چنان خزیده است که از بیم مرگ دست به خودکشی می زند، و بر این گمان اند چون خویش را به میان مهلکه اندازد می تواند در دل ما ترسی بیافکند. آنان بر آنند این عربده ها را نه از مستی، که از قدرقدرتی و چیرگی و توان سیطره بر هر کس و هر چیز دارد، ولی لرزش صدای شان، رنگ رخسارشان و گردن های کج از پشیمانی شان خود داستانی دیگر دارد. گریبان جان و روانشان از دستانی که بی تاب ستانیدن داداند، سخت در بیم و هراس است و کوبش مشت های نیرومند ترس بر در خانه ی جان و دلشان، آرام از عمله ستم برده است.
آنان تنها هنگامی آسودگی یابد که به داد آن همه کشتن و چیاول، به خاک خفت و خواری شان اندازند. با شیخ بی شرم بگویید شیران هیچ وقعی به نعره های ساختگی اش نگذاشتند، که صدای لرزش استخوان هایش بس رساتر است. تاریخ این پیمان را گردن نهاده است که هر چند گاهی همه پلیدهای عفن بلعیده خودش را درون ژرف ترین چاله تباهی بالا آورد.
۲۵ آبان ماه ۱۴۰۰، کرانه کویر