یکم آذر است. اگرچه تنهایمان اینجاست و در بند، اما دلمان در “هدایت” است؛ در خانهای که داریوش و پروانه ایران، ایستاده بر آرمان آزادی و استقلال حقیقیِ میهن، در خون خود غرقه گشتند. چه تلخ آموختیم که ایستادگی جدّی و پیگیرانه بر آرمانها، در عین التزام به مشی خشونت پرهیز، تا چه حدّ قدرتمند و موثر است؛ تا آن حدّ که جنایت پیشگان را حتی یارای تحمل وجود آفاقی و جسمانیتان هم نمانَد. شاهد شدیم که پیمودن چنان مسیری تا چه حدّ نیاز به پذیرشِ مخاطرات بزرگ دارد، که ممکن نمیشود مگر به قدرت روحی و شجاعتی بس فزونتر از حدِّ مَرّه ی روزگار.
اما بعد، از “پرستو”ی خَلَفشان آموختیم که ایستادگی بر روشن نگاه داشتن شعله ی حق خواهی چگونه تواند بود. او که خون را با خون نشُست؛ از ستاندن جانِ پادوان اجیرِ قتل درگذشت؛ و نگذاشت که محکمه تاریخ، خیالِ خامِ جبران شدنِ خون را بهانه ی تبرئه ی تفکرِ قتل پرور قرار دهد. در این احوال، سالیانی طولانی تحت فشارهای مختلف و طاقت فرسا از سوی خودکامگان حتی از ترحیم و یادبود پدر و مادر منع میشد، اما به سانِ هم آندو، نجیبانه و در عین حال مستحکم و موثر ایستاد؛ و بالاخره موفق شد این حق مسلّم و اولیه انسانی را پاس دارد و احیا کند. نیک میدانیم که او همچنان، بر سر احیای سایر حقوق آن دو عزیز فقید، استوار ایستاده است.
شرمنده ایم که به شَرف حضورِ جسمانی در کنارتان در این ساعتها نتوانیم رسید. اما دلهای اندوهگین و در عین حال مصمّم و پرامیدمان آنجاست، کنار شما. آنجا هست؛ آنجا خواهد بود، تا احقاق نهایی حق آن دو عزیز ایران؛ تا احقاق حق ایرانِ عزیز.
فرهاد میثمی
پاییز ۱۴۰۰
بند ۴ زندان رجایی شهر