[این یادداشت مجزّا، در عین حال، در حُکم قسمت چهارم و پایانی از سلسله نوشتاری با عنوان «چگونه میتوانیم هم مسلمان باشیم و هم ناکارآمد؟! (با تأکید بر نظام آموزش عالی)» نیز است].
در جلسۀ اوّل درس «ترویج و آموزش کشاورزی» دانشگاه علمی-کاربردی جهادکشاورزی کرمانشاه، پس از سلام و احوال پرسی، چنین آغاز کردم:
«کلاس را با «نام خدا» شروع نمیکنم! حق دارید که تعجّب کنید، چون در جامعۀ ما حتّی مدرسان بیدین و بیاعتقاد هم یا از روی ریا و تظاهر کلاسشان را با نام خدا شروع میکنند یا اگر جز این است، بهانه به دست کسی نداده و به گونهای رفتار میکنند که شاگردان فکر کنند استاد نه از روی عمد، بلکه از روی فراموشی نام خدا را نبرده است. من امّا اتّفاقاً اصرار دارم بگویم این که کلاس را با نام خدا شروع نمیکنم از روی فراموشی نیست، بلکه عامدانه و آگاهانه چنین میکنم. علّت این کارم را توضیح خواهم داد، عجالتاً از شما میخواهم این مسئله را از ذهنتان خارج کنید تا کمی دربارۀ کلاسی که قرار است با هم داشتهباشیم گفتگو کنیم. بعد از آن، دربارۀ علّت شروع نکردن کلاس با نام خدا هم توضیح خواهم داد.
قرار است در ترم جاری، حدود ۳۴ ساعت از عمرمان را با هم در قالب این کلاس بگذرانیم. با این کلاس و این بخش از عمرمان چگونه میخواهیم مواجه بشویم؟ بله، میدانم که این کلاس در یک فضای ایزوله برگزار نمیشود؛ هر یک از ما با مسائل و مشکلاتی مواجهایم که حتّی اگر خودمان نخواهیم، فکر آنها ما را راحت نگذاشته و با ما به کلاس میآیند. دچار چه نگرانیها و دغدغههایی هستیم که نمیگذارند بر کلاس و محتوای درس تمرکز کنیم؟»