در انفرادی اطلاعات، بغیر از یک جلد قرآن، چند کتاب دیگر هم وجود داشت. دو کتاب از اعترافات اعضای جدا شدهی سازمان مجاهدین بعلاوه رمان «بیوتن» که یکی از این نورچشمیهای انقلابی آنرا نوشته، آنهم چاپ چهاردهمش!
برای گذران زمانی که اصلا نمیگذرد، خیلی سعی کردم آنرا بخوانم اما هرچه بیشتر میخواندم کمتر راغب میشدم برای ادامه! صد رحمت به قصههای زردی که در مجلات زردتر، نوباوههای تازهکار مینوشتند برای خالی نبودن صفحات و شاید پولی هم بابت چاپش میدادند تا اسمشان مطرح شود و پیش در و همسایه پز بدهند که ما هم نویسنده شدیم.
وسط همین زور زدنهایم برای خواندن، یاد نامهی چند روز پیشتر دکتر سعید مدنی به وزیر فرهنگ و ارشاد افتادم که از ممنوعالکاری خود و ممانعت از چاپ چند کتاب جدیدش گفته بود و با چاپ چاردهم این رمان مبتذل قیاسش کردم!
بالاخره نورچشمیها با فروش کتابهایشان به این اداره و آن سازمان و نهادهای امنیتی حتی برای استفاده در سلولهای انفرادی، کتابهایشان را تا چاپ چند دهم هم میرسانند و با همین اعتبارهای رانتی، جوایز و عناوین بهترین و پرفروشترینها را نصیب خود میکنند و از سفرهی انقلاب بی بهره نمیمانند اما پژوهشگر و جامعه شناس بیبدیلی چون سعید مدنی حتی نمیتواند کتابش را به چاپ اول برساند!
حالا دوباره امروز دکتر مدنی در نامهای به رئیس دستگاه قضا نوشته که چند روز پیش و وقتی برای فرصت مطالعاتی یک ساله در دانشگاه ییل عازم آمریکا بوده، گذرنامهاش توسط حفاظت اطلاعات سپاه در فرودگاه ضبط و جلوی خروج او از کشور گرفته شده. چند روز پیشترش هم نیروهای وزارت اطلاعات او را به یکی از خانههای امن احضار و چند ساعتی بازجوئی کرده بودند.
باز یاد آن چند روز افتادم که نیروهای امنیتی یکی از دلایل توقیف کلاب میدان آزادی را دعوت از مدنی و برخی همفکران او ذکر کرده بودند و بازنشر سخنان دکتر در آخرین اتاق رستگاری در خیابان هم در صفحات مجازیام بعنوان یکی از مستندات پروندهی خودم ضمیمه شده بود.
راستش اینجا باید امثال مدنی ممنوعالکار باشند تا کتابهای بی سر و ته نورچشمیها به چاپهای چندم برسد. بالاخره در فضای انحصاری، عالمان را خانهنشین و بیکار میکنند تا جماعت بی دانش بیکار نباشند!