«استبداد» به سادهترین زبان یعنی اینکه یک نفر براساس رأی و کام و میل خود حکومت کند و به هیچ نهاد و شخصی پاسخگو نباشد.
فرد «مستبد» یا «خودکامه» یعنی اینکه هر وقت اراده کند میتواند به جلادان و آدمکشان خود دستور بدهد که با شخص دوم مملکت مانند یک حیوان بیارزش رفتار کنند و جان و مال و ناموس او را بهآنی به یغما ببرند و یک نفر هم جرأت نکند که علت چرایی چنین رفتاری را جویا شود.
به تاریخ سرزمینمان بنگریم. چه میزان حاکمان و پادشاهان بودهاند که فرزند و پدر و برادران خویش را به قتل رسانده و کور و نابینا و علیل کردهاند اما حتی همسر یا اطرافیانشان هم جرأت پرسیدن درباره چرایی آن را نداشتهاند. به تاریخ سرزمینمان بنگریم چه تعداد وزیر امثال خواجه نظامالمُلکها و عَمیدالمک کُندریها و حَسنکوزیرها و قائممقامها و امیرکبیرها و… یکشبه دچار خشم و غضب حاکم شده و بهآنی حبس و حصر شده و مال و کاشانه و جان خویش را بر باد رفته دیدهاند.
استبداد امکان رشد و اعتلای جامعه را سلب میکند. استبداد دشمن کرامت و شأن انسانهاست. استبداد هیچگونه فردیت و هویت فردی و استقلال فکری را به رسمیت نمیشناسد. استبداد همه چیز و همه کَس را قربانی امیال و غرائض یک فرد میکند. استبداد دشمن رأی و شورا و خرد جمعی است. استبداد تنها چاپلوسی و تملق را به رسمیت میشناسد و هر فکر و اندیشهٔ «غیری» را به اسم دشمن و فاسد و فریبخورده و… نیست و نابود میکند.
در استبداد یک شخصْ در مقامِ حاکم و باقی جمعیت هم «رعیت» و جاننثار «قبلهٔ عالم» هستند. در استبداد اجازه رشد و شکوفایی استعدادها داده نمیشود و سرزمین تحت حکومت استبداد بهآرامی و بهتدریج به سرزمینی خالی از فکر و اندیشه تبدیل میشود. (و برای همین است که امپراطوری صفوی به چنان اضمحلال و نکبتی دچار میشود که توسط یک گروه شورشی سقوط میکند).
استبداد دو وجه دارد. یک وجه «حاکم مستبد» و دیگر سو جامعهٔ «استبدادپرور». در هیچ جامعهای استبداد امکان رشد نخواهد داشت مگر اینکه ذهن مردمان ساکن آن سرزمین به بلوغ فکری نرسیده باشد و جرأت پرسیدن و اندیشیدن را نداشته باشند. استبداد میوهٔ گندیده و محصول آفتزدهٔ جامعهای مریض و بیمار است.
به قول «اینیاتسیو سیلونه» در کتاب «مکتب مستبدین»:
“یونانیان قدیم بهدرستی معتقد بودند که «خودکامه» رعیت را بهوجود نمیآورد، بلکه رعایا هستند که کسی را به خودکامگی میرسانند.
همانطور که در بعضی از اشکال بَدوی زندگی، شیء تعیینکنندهٔ حالت است: «طعمهْ ماهی را میگیرد، نه ماهی طعمه را.» میشود گفت که، در نهایت، هر ملتی لایق همان دولتی است که دارد. در واقع، آیا هرگز دیده شده که ملت آزادهای مدتی طولانی تسلیم استبداد شود یا ملت رام و سربهزیری به آزادی دست یابد؟”