شهرام مکری، کارگردان فیلم «جنایت بیدقت» که گویا از فروش فیلمش راضی نیست، در گفتگویی مشکل سینمای ایران را «ضعف مخاطبان» توصیف کرده. (اینجا بخوانید) واقع، از نظر آقای مکری، مخاطب سینمای ایرانی سطح سلیقه پایینی دارد و چون سینمای ایران به مخاطب متکی شده و مخاطبان با این سلیقه پایین خود به سینمای کشور آسیب میزنند. در واقع به نظر میرسد ما همانطور که رعایای خوبی برای حاکمان نبودهایم، مشتریهای خوبی هم برای هنرمندان بزرگی چون او نیستیم!
هرچند من فیلم اخیر آقای مکری را دیدم و به قدری بدم آمد که احتمالا برای اولین بار در عمرم از وسط فیلم سالن سینما را ترک کردم، اما در این یادداشت قصد پرداختن به وجوه هنری یا سینمایی اثر را ندارم؛ فقط میخواهم نشان بدهم که شیوه استدلال و نگرش مکری چطور بازتابدهنده یک ذهن تماما اقتدارگرا است و چطور در هنگام پیچیدن نسخههای عملی بر پایه این ذهنیت اقتدارگرا، دچار تناقضی عینی با واقعیت مورد تایید خودش میشود.
شیوه استدلال مکری بسیار ساده و آشنا است. او به تعداد سالنهای فیلماش اعتراض دارد و میگوید: «برنامهریزی معطوف به مخاطب است که این تعداد سانس را مشخص میکند». تعبیر «سینمای گیشه» یا «هنر بازاری» و یا انواع و اقسام کلیدواژههای مشابه با آنچه مکری بیان میکند به یک نگرش خاص تعلق دارند؛ نگرشی با چند پیشفرض قطعی:
نخست: یک حقیقت برتر، یا هنر فاخر و اصیل و ناب وجود دارد که در چنگ ما نخبگان است.
دوم: توده مردم عوام، امی، سخیف، بیسلیقه، کمهنر و در تعبیری عامتر: فاسد هستند.
سوم: واگذاری امر والا (اینجا هنر، جای دیگر فلسفه و در نهایت زمام امور مملکت) به این توده عوام، در نهایت به زوال و فساد و تباهی امر والا منجر میشود.
رد پای این ذهنیت اقتدارگرا با همین شیوه استدلال ثابت را تا زمان حضرت افلاطون میتوان دنبال کرد، مظاهر بروز تاریخیاش، بعد از حاکمیت کلیسا در قرون وسطی، در عصر مدرن به ظهور فاشیسم و کمونیسم انجامید. حکومتهایی که در هر چیز به ظاهر با هم اختلاف داشتند و هرقدر به ظاهر دم از نمایندگی تودههای مردم میزدند، در همین «نفرت» از توده مردم و پست قلمداد کردن خلقیات، علایق و سلیقه عمومی کاملا مشترک بودند و به همین دلیل، در ستیز با لیبرال دموکراسی به تفاهم میرسیدند.
اما چرا شهرام مکری بر خلاف همتایان پیشین خودش دچار «تناقض» میشود؟ به این دلیل ساده که لازمه ذهن اقتدارگرا انکار اصالت هنر در جهان دموکراتیک است. هیتلر و استالین در این زمینه کاملا متفقالقول بودند که هنرهای مدرن جهان دموکراتیک را به راحتی «هنر مبتذل» و «غیرمتعهد» بخوانند و از شرش خلاص شوند. مکری اما چون نمیخواهد کل تاریخچه سینما را منکر شود (شاید حمله همزمان به مخاطبان سینمای ایران و کل تاریخ سینما زیادی پرهزینه است!) در به کارگیری نسخه اقتدارگرای خودش دچار تناقضگویی میشود. به استدلالش دقت کنید:
«خطر این نوع سینمای متکی بر مخاطب این است که اگر از ابتدای تاریخ سینما تا به امروز … ما بسیاری از فیلمهای مهم تاریخ سینما را امروز دیگر نداشتیم».
استدلال مکری را من با گذاشتن سهنقطه ناقص کردم؛ طبیعتاً اگر قرار بود مکری به نگاه خودش وفادار باشد، به جای «…»، باید همین شیوه «اتکای سینما به مخاطب» را عامل از بین رفتن فیلمهای مهم قلمداد میکرد؛ اما احتمالا جناب مکری وسط کار یادش آمده که دست بر قضا، از «ابتدای تاریخ سینما تا به امروز» سینمای جهان همیشه به مخاطب متکی بوده و تمام آثار مورد اشاره ایشان هم دقیقا در دل سینمای آزاد و متکی به مخاطب ساخته شدهاند. پس ناگهان یک تبصره عجیب را وارد استدلال میکند: «این مدل برخورد مخاطب وجود داشت که الان در دو دهه اخیر وجود دارد»!
یعنی عامل بدبختی ما، از «سینمای متکی به مخاطب»، تغییر کرد به وجود این مدل برخورد مخاطب که «در دو دهه اخیر» بروز کرده! اما چه چیز باعث «این مدل برخورد مخاطب در دو دهه اخیر» شده؟ آیا سینمای آزاد و متکی به مخاطب جهان کارش به اینجا کشیده؟ یا سینمایی که ۴۰ سال تمام مورد انواع و اقسام دخل و تصرفهای حکومتی قرار دارد؟ چه با سانسور و حذف و چه با تزریق رانت و بودجه به سفارشیسازها و نورچشمیها؟
اگر منطق مکری قرار بود از استدلال خودش درست نتیجه بگیرد، باید فریاد میزد که این همه دخل و تصرف در سینما را متوقف کنید و اجازه بدهید سینمای ما هم مثل باقی جهان در ارتباط مستقیم با مخاطب راه خودش را برود؛ اما ذهن اقتدارگرا همیشه وارونه عمل میکند و درمان ابتذال حاصل از «کنترلگری» را، همیشه در نسخه «کنترلگری بیشتر» میجوید.
@DivaneSara