یادآوری، سیروس فیروزیان

چند نکته برای کارآمدی و هموارسازی فضای کار 

 

در نوشتار زیر چند نکته را که باید بیشتر توجه کنیم یادآوری می کنم. از دید من دقت بیشتر به موارد زیر می تواند به ما کمک کند هر چه سازنده تر و کارآمد تر ابتکار عمل را در دست گرفته، فضای کار را هموار سازیم. 

تا کنون، ما بیشتر با الیت ایرانی ارتباط داشته ایم که این ارتباط هم چندان گسترده و پیوسته نبوده است. ما بخوبی تلاش نموده ایم از امکانات موجود دنیای مدرن و از مجموعه فضاهای مجازی استفاده کرده و به کمک دستاوردهای گوناگون ارتباطی، پیگیرانه با چهره های سیاسی گفتگو و تبادل طرح و نظر کنیم. اما به دلایلی که برای همه روشن است نتوانسته ایم آنگونه که لازمه یک فعالیت سیاسی فراگروهی است با فعالین در درون و بیرون کشور رو در رو و از نزدیک در نشست های حضوری کار کنیم. پیش از فتنه پنجاه و هفت و در کوران بحران، چهره های سیاسی بین ایران و خارج در رفت و آمد بودند و با آنکه از امکانات رسانه ای و ارتباطی امروز برخوردار نبودند، توانسته بودند- هر چند با خوش خیالی و از سر شتابزدگی، به همدلی و همگرایی انقلابی برسند. واقعیت آن است که فضای مجازی نمی تواند کار ارتباط شخصی و نشست های صریح بی واسطه را بکند. این در حالیست که ما با مردم کوچه و بازار نیز آنگونه که باید ارتباط نداریم. در واقع، حضور ما تا این لحظه در کف خیابان چندان روشن و عینی نیست. تا گفتمان و همداستانی تنگاتنگ، پیگیر و مستقیم با مردم و نیز با چهره هایی که هر یک در بخش هایی از جامعه نفوذ دارند فراهم نشود ما نمی توانیم آنطور که هست شرایط را تحلیل کرده، متناسب با واقعیات روی زمین و در راستای همراهی با خواست های چند لایه جامعه راهکار طرح کنیم. 

احزاب و دستجات قومی ما اولویت هایی در راستای خواست های اتنیکی دارند که قابل درک است. خواستگاه این خواست ها و دغدغه های اتنیکی این دوستان همانا ریشه در تضعیقات و اجحاف هایی دارد که در تاریخ معاصر ما بر این هموطنان بار شده است. احزاب قومی ما در همه سطوح اطلاعات و عملیات از سازماندهی خوبی برخوردارند. چند دهه تجربه فعالیت تشکیلاتی، برای احزاب قومی ما بدنه همبسته کارکشته فراهم آورده که در جای جای کشور تا فرامرزها حضور داشته و توان و ابتکار تبلیغاتی، لجستیکی و عملیاتی دارند. نکته مهم اینجاست که باید بتوانیم با درکی منطقی، بین تمرکز زدایی با خواست های قومی جمع کنیم؛ آنسان که ملت و اپوزیسیون بتواند به فهم مشترک برسد.

این نگرانی گه گاه به گوش رسیده است که فدرالیسم با ساختار ملی ایران و تاریخ کشور همخوانی ندارد و اصولا به لحاظ معنایی کلمه فدرالیسم با پیوست هزاران ساله ملت ما سازگار نیست. به گمان من اگر از جدل لفظی دوری کنیم و ماندگاری ایران را به شیوه دمکراتیک و برآمده از وابستگی قلبی مردمان بخواهیم، خواهیم دید که ساختار غیر متمرکز به سبک سنتی خود همواره در ایران جاری بوده است. مگر در دوران ملوک الطوایفی و زمانیکه بقای کشور نیاز داشت تا مرکز اقتدارش را در سراسر کشور بگستراند، ایالات و ولایات ما با آزادی سازمانی اداره می شدند. از دید من ماندگاری و اعتلای ملی ما در چارچوب ایران، همانا با هویت خواهی متکثر ما تضمین خواهد شد. هویت خواهی قومی، زبانی و مرامی در همه مناطق کشور ما رمز ماندگاری و استواری ایران بزرگ است. برخی هموطنان که بگانم در میان سلطنت طلب ها فعال تر هستند گلایه دارند که چرا بر طبل فدرالیسم باید کوفت و اینکه اصرار بر تمرکز زدایی آنهم زمانیکه ثبات سیاسی کشور از سوی تمامیت خواهی قهقرایی در خطر است نه تنها دردی را دوا نخواهد کرد که چه بسا در دوران پیش روی رو به گذار می تواند به تنش های غیر ضروری دامن بزند و یا خدای ناکرده فروپاشی سیاسی را که دور از انتظار نمی نماید به سوی فروپاشی ملی بکشد. من این نگرانی را می فهمم و آن را جدی هم می گیرم. اما، اگر سه نکته را در نظر بگیریم، می توانیم ضرورت پرداختن به این موضوع را درک کنیم. نخست آنکه در انتقاد این دوستان حقیقتی نمود دارد و آن اینکه ایران در بستر تاریخ چند هزار ساله اش مجموعه چند کشور نبوده است. سرزمین ما در سایه جنگ ها، زور مندی قدرت های خارجی و نیز خیره سری و اعمال تعصب کور حاکمیت مرکز نشین، کوچک و کوچک تر شد. اما هرگز این جدایی ها از بطن مردم ما و خود خواسته نبوده است. دوم آنکه بزرگان و رهبران قومی و مذهبی ما همواره بر تمامیت یک ایران یکپارچه تأکید و اصرار ورزیده اند. مثل روز روشن است که جدایی از کشور مادر تنها بر ناامنی منطقه ای افزوده و هزینه های سازندگی را به جیب نظامی گری و خرید سلاح می ریزد. مثال پاکستان در منطقه ما آنهم در زمانی که بسیار کشورها تکه پاره شده بودند، همین امروز، یک درس است. این چیزی نیست که مردمان فرهیخته مرزنشین ما ندانند. گذشته از این، تنوع قومی، زبانی و مذهبی، خود بهترین وسیله برای ایجاد و اعمال نفوذ در فرامرزهای کشور بوده و توان کارگر در گستراندن فرصت ها فراروی یک ملت بزرگ است. همین حالا، با آنکه ایران با دنیایی از مشکلات  و انزوای جهانی و منطقه ای روبروست؛  نظام فاسد آخوندی توانسته است کجدار و مریض در کشورهای عربی، در جوامع شیعی  و میان همسایگان ما از خلیج فارس تا قفقاز حاضر و ناظر باشد. در کنار فاکتورهای گوناکون، وجود عنصر پررنگ همزبانی ها و هم مسلکی ها به مدد مردمان رنگارنگ کشور این حضور را ممکن ساخت. حال در نظر بگیریم روزی را که کشور در سایه مدیریت مردمسالار چند رنگ همبند چه حضور دوستانه و با شکوهی را در مرزهای پانزده گانه خود خواهد داشت. این همان کلید رمزی است که قدرت های مهاجر پذیر دنیا همواره در نظر داشته و بهترین استفاده را از چنین تمکنی نموده اند. نکته آنکه نباید باورمندی به ضرورت فدرالیسم تاریخی خود را به روز فروپاشی رژیم آخوندی واگذاریم؛ چه که جمع کردن جدال آنروز بسیار سخت بوده و شاید به تنش های کور ناخواسته و خشن بیانجامد که اصلا به سود بازسازی و بازپردازی کیان ملی نخواهد بود.            

برخی نیروهای اپوزیسیون، گاه بجای آنکه به نقاط مشترک دست یافتنی اهمیت بدهند و روی نیازهای جامعه دوران گذار متمرکز شوند، در بغض های فرو خورده تاریخ مصرف گذشته گرفتار افتاده، بر ایده هایی که شاید ریشه متقن در واقعیات تاریخی و ضرورت های عینی جامعه امروز ایران نداشته باشد پافشاری می کنند. یک ایرادی که کم و بیش در ما ایرانی ها وجود دارد آنکه چندان روی خوش به کار جمعی نداشته، به هم اعتماد نداریم. گاه، خود و لجنه خودی را تنها نماد و نهاد صداقت و سلامت دانسته، بر طبل رهبری بلامنازع مجموعه خودی می کوبیم.

من که در بینابین نسل های دوم و سوم انقلاب خود را شناخته ام؛ در قلب یک تمامیت خواهی قهقرایی و زیر سقف زندان استبداد دینی- نظامی، ضرورت دمکراسی غیر دینی- نظامی، سکولاریزم غیر حکومتی و همپوشی در هویت خواهی ملی و قومی را با مغز جان دریافته ام. به جمهوریت ملت، چه به سبک جمهوری اسمی و چه بنام پادشاهی به شیوه ای انتخابی و دوره ای باور دارم. بباور من، پادشاهی پهلوی، هرچند با ضعف ها و ایرادات کوچک و بزرگی که داشته بگونه ای خود به زبانه کشیدن فتنه پنجاه و هفت نفت پاشیده است؛ نظامی وطن پرست بوده که شالوده مدنیت نوین را پا نهاده، ایرانی را به شکوه فرهنگ و سنت خود آگاهانید، در سیاست خارجی و روابط با ملل دور و نزدیک غرور عقلانی را بکار گرفت و اگر چه زمان نیافت تا کشور را به دروازه تمدن مدرن برساند؛ اما بستر نوگرایی را در عرصه های اجتماعی و اقتصادی بهینه فراهم ساخت. شاهزاده رضا پهلوی یادگار آن دوره است. یادگار محترم و مقبولی که شایسته است توان برجسته و سازنده خود را در کارزار براندازی این رژیم ننگ و نکبت بکار گیرد. نقشی که نه ایشان و نه هیچ چهره اپوزیسیون نمی تواند یک تنه بازی کند. در این پیکار، نه عقبه فامیلی، نه وجهه ملی و قومی و نه حتا کاریزمای شخصی- اگر هم باشد، نمی تواند به تنهایی و به پشتوانه حواریون خودی، کارآمد و کارگر باشد. 

همانگونه که در ضمن نظام بی نظم آخوندی- سپاهی، جیره خواران از اصل و اسب افتاده که من آنها را انفعال طلبان استمرار جو می خوانم، بوی قدرت دست چندم را در مشام متعفن وابستگیشان مزه مزه می کنند؛ در جمع اپوزیسیون نیز حلقه خرد دور افتاده از مکنت و حشمت شاهانه، بدنبال آن رستاخیز است تا بر گرده اقبال ملت سوار شود؛ مزوران مزدور طینت، هم قماش آن سناتورمآب های چاکر صفت دستبوس که آن هیچ گوی زشت خوی متحجر متکبر را بر ملت ما آوار ساختند. این هردو نافشان را با چاکر صفتی بریده اند. ملت ما در این شصت هفتاد سال زخم خورده این دو طایفه فرومایه بله قربانگو بوده است که با اطاعت و سکوت چاپلوسانه راه راست را از پیشگاه رشد و توسعه ملت رهزنی کرده اند.

دیگر اکنون سزاوار است آنها که بیش از دو دهه، پرکار و امیدوار بر سر اصلاح ساختار پوسیده کنونی گذرانده اند و بویژه جوانانی که روزی دل در گروی آن ترسوی وامدار دیکتاتور داشته اند، در آمال و آرمان خود بازبینی کرده، خود را از بند انفعال طلبی رها ساخته و مهر باطل بر خیانت مسکن درمانی “آرامش فعال” بزنند. یک لباس ژنده نخ نما را نمی شود رفو کرد. سازه خشک ایدئولوژیک دگردیسی را بر نمی تابد؛ و اگر هم به اصلاح ساختاری تن در دهد خواهد شکست. پس اگر چنین نشد باید در اصالت اصلاح طلبی شک کرد. آنچه در ایران اصلاح طلبی دینی خوانده شد، تنها آب به آسیاب دیکتاتوری بوده است و بس. گذشته از این، تاریخ دیکتاتوری ایرانی می گوید که دیکتاتور را سر سازش با اصلاح و بازاندیشی نیست حتا به بهای سقوط. دیکتاتور حاضر به پذیرش و همکاری با منتقدان ملی نیست. اصلاح طلب نماهای ایستای واپسگرا همانا عروسک های خیمه شب بازی رژیم مطلق گرا بوده اند و نه بیش از آن. شگفتا که برخی خوش خیالان- به اصطلاح- اصلاح طلب گمان دارند با سخت شدن شرایط برای حکومت خودکامه، دیکتاتور، ناگزیر دوباره دست نیاز به سوی آنها خواهد گشود. ناگفته پیداست که تجربه پیش و پس از انقلاب خط بطلان بر چنین توهمی می کشد. جوانان ما نباید به دام این خیال خام بیافتند و این دروغ دوباره را بپذیرند.  

این سوتر در مغرب زمین، خوب است عقلای مشروطه خواه ما که شاهنشاهی آرمانی را برای ایران و کیان با شکوه آن می خواهند؛ زیر بیرق شاهزاده محترمی که خود را همرنگ و همسنگ ملت شناخته و مکنون دلش را همسازی و هم آوازی با خواست کف خیابان می داند؛ همصدا شده تا جایی برای آن خرده دسته ای که کیش پرستی شاهانه را سکوی پرش به جاه طلبی مزورانه خود می خواهد؛ نماند.

شاید بتوان گفت که خواست جمهوریت ریشه در اندیشه بلند رضا شاه بزرگ دارد؛ شاهنشاهی که نادروار از زیرین ترین لایه های دل یک ملت درمانده برآمده و با عزم استوار، رستم وار سلطنت نکبت قاجار را به زیر کشید و به زباله دانی تاریخ پر درد ما فروریخت. افسوس که چنان نادری در میان ما نیست. 

من نمی دانم تا چه اندازه جمهوری خواهی در عقل و دل مردم و جوانان ما معنا دارد و اینکه تجربه این – به اصطلاح- جمهوری، چگونه ما مردم را به جمهوریت به معنای عام کلمه رهنمون خواهد شد. آیا قدرت های بزرگ که به هر روی توان تبلیغاتی و مالی در اعمال نفوذ دارند تا کجا به باز ساخت پادشاهی مشروطه و یا جمهوری اسمی ما کمک خواهند کرد؟ نمی دانم؛ شاید بازیگری غرب و شرق چندان هم اثر گذار نباشد؛ شاید. 

به هر روی، جا دارد پیرامون ساختار سیاسی و ملی آینده کشور در لجنه های حزبی و بین حزبی رایزنی و گفتگو شود و نباید این مهم را از دستور کار براندازی رژیم درآورد و آن را به فردای فروپاشی وانهاد. شایسته است پیرامون ریز مدیریت کشور، ساختار سیاسی و نهادهای مدیریتی اندیشه کرد. مبادا آنگونه شود که در روز حادثه، بلاتکلیفی و چنددستگی برآمده از تشتت فکر و رأی، صحنه را برای دزدان اراده ملت و وامداران خارج آماده ساخته، همانی بشود که در فتنه پنجاه و هفت شد. با اینهمه، در هر مرحله از عمل سیاسی، حزبی و شورایی باید و باید اولویت را به پرهیز از تنش و واگرایی داد.

به گمان من توجه به چند نکته اصولی ساده می تواند گره گشای نقاط کور در بحث ها باشد. یکی آنکه برجسته ساختن سمبل های تاریخی، خود می تواند کمک کار باشد. احساس و عواطف بخش بزرگی از شخصیت ما انسان ها را شکل می دهد؛ شاید بیشتر از عقلانیت. باور همدیگر و نزدیکی و دوستی، بیشتر ریشه در عاطفه و حس خوب دارد تا آنکه برخواسته از عقل فلسفی باشد. منطق شهودی میان مردم همیشه مفهوم تر و عمیق تر است از منطق کلامی و فلسفی. به نظر من توجه پاک به سمبل ها و افتخارات می تواند به پذیرش هم و درک سلامت و صداقت یکدیگر در پویش سیاسی کمک کند.

به عنوان نمونه، نقش تاج که این روزها از بسیاری نمادها و پرچم های حزبی کنار گذاشته شده، خود یادآور کیان تاریخی ماست که منافاتی با هیچ سبکی از جمهوریت ندارد. چرا ما باید مدام از نمادها و الگوهای اسمی و رسمی خود بیزاری بجوییم؟ در همین فرنگستان که ما آن را دمکراسی مدرن امروز می دانیم، زدودن تحجر و تعصب کلیسا موجب نشد که تاریخ تأسیس مدارس و دانشگاه های برآمده از آن دوران نادیده گرفته شود. من نمی فهمم که چرا باید بر پرچم سه رنگ ملی ما گونه های بی مسما نقش بندد؟ یکجا نام زیبای ایران را جایگزین نقش دیرین کرده در پرچم می نویسند؛ جای دیگر شیر را با هیبتی دیگر نشان داده، یکبار هم شیر بدون شمشیر و باری دیگر بدون تاج بر جان پرچم حک می کنند. این دیگر چه از خود بیزاری است! مگر ما دم بریده از پیشینیان خود شده ایم و با نمادهای کهن خود سر جنگ داریم؟ اگر اینگونه است چه فرقی بین ما و آن پیر خشک مغز کشمیری است. شاید بهتر باشد تا آنروز که نماد ملی خود را بازشناسیم و بازآراییم به همین سه رنگ پر معنا که گویای فلسفه هویت و حیثیت ماست بسنده کنیم. 

یک نمونه دیگر، توجه و احترام همه ما به تاریخ کهن ماست و اینکه آن را محدود به پادشاهی کوروش بزرگ نکنیم. من باور دارم که هر ایرانی با هر مرام و مسلک و زبان و نژاد به پادشاهی کوروش بزرگ افتخار می کند. اما حضور متمدنانه ما به ظهور هخامنشیان محدود نیست. احساس من آن است که برخی اقوام مرزنشین ما به این حقیقت توجه و حساسیت درست دارند.

نکته دیگر تأکید بر انتخابی و غیر موروثی بودن فرمانروایی و نهاد فرمانفرمای ملت- دولت ایران است. می گویم ملت- دولت چون می خواهم بر هویت یکپارچه و تاریخی ملت اصرار کنم. ظهور دولت آینده در متن حضور این ملت تاریخی خواهد بود. از دید من که جمهوری ریاستی را بهترین گزینه برای ایران می دانم؛ یک پادشاهی انتخابی غیر موروثی و یا یک نظام مشروطه پارلمانی هیچ منافاتی با دمکراسی ایرانی ندارد. مدل های جمهوری پارلمانی و یا ریاستی و نیز پادشاهی مشروطه در کشورهای پیشرو و پیرو وجود دارد که می توان از آنها الگو گرفت. این کار را هم نباید به آینده سپرد. به عنوان نمونه، پادشاهی انتخابی غیر موروثی گزینه ایست که می تواند در یک ساختار سیاسی جمهوری بکار گرفته شود. چنان مقامی از سوی کالج انتخابی فرهیختگان و نخبگان ملت، مثلا هر هفت سال از یک استان و یا ایالت کشور با وظایف و مسئولیت های مشخص و محدود- و نه لزوما تشریفاتی، می تواند برگزیده شود. پر روشن است، هویت جنسی، عقبه فامیل و قوم و نژاد و دلبستگی و وابستگی مذهبی نمی تواند و نباید ملاک باشد. شاید این سیستم سبک نویی از جمهوریت باشد؛ اما می توان آن را با تفاوت هایی که در نظام های کانادا، هند و مالزی است سنجید.

در پایان، امید آنکه اپوزیسیون، پیرایه ها را کنار نهاده، روراست به گفتمان فرا جناحی رو آورد و گذار را برای سازماندهی نشست ائتلافی هموار سازد. باید بهوش بود تا مبادا مارهای خوش خط و خال ضحاک پیر که همه جا لانه ساخته اند از میانه گمانه زنی ها، بدغلقی ها و بغض فروشیها، بهانه یافته و گفت و شنود بی پرده در مجموعه اپوزیسیون را بسود خود مصادره کنند و آن را نشانی از واگرایی بی پایان اپوزیسیون خارج نشین به مردم بباورآند. مبادا در عصبیت و عصبانیت خود فرو بمانیم و همچنان درجا بزنیم. 

 

  

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»