امید به تولد قطعی یک جانشین سیاسی .
آن چرخش تعیینکننده ای که از دیماه نودوشش در روحیات و اعتراضات مردم اغاز شد با سیری صعودی تا به امروز ادامه یافته است. نقطه عطفها در حافظه جامعه حضور دارند. قیام آبان ، خیزش خوزستان، تجمع اصفهان ،اعتراضات و اعتصابات زنجیرهای مال باختگان ، کامیون داران، کارگران ، بازنشستگان، فرهنگیان ، و صدها اعتراض و مقاومت مردمی دیگر. همه جا چشمها در انتظار نزدیک شدن یک رو یا رویی تمام عیار جامعه با حاکمیت است. صدای پای «هراسناک» انقلاب شنیده میشود. اما چه کسانی از نزدیک شدن انقلاب بیمناک اند ، بدیهی است بیش از همه انها که حکومت میکنند. آنها اما بروی خود نمی آورند، اعتراف به ترس در شان حاکمان نیست !. ترس را باید به جان شورشیان و مردم افکند. بابد به آنها تلقین کرد که انقلاب خطرناک است ، بازی با آتش است ، چاشنی شعله ور شدن جنگ داخلی است، تجزیه کننده کشور است ؛ هر کس تردید دارد ، به سناریوی تلخ سوریه و لیبی و عراق نگاه کند . اینها دقیقا همان چیزهای هولناکی هستند که حاکمیت از زبان اصلاح طلبان مدام در جامعه تبلیغ میکند. مصطفی تاج زاده یکی از فعال ترین آنهاست که در هر سخنرانی خود در کلاب هاوس یا در مقالات اش، با اطمینان کامل از جنگ داخلی و هرج و مرج ( در صورت قیام مردم) جامعه را میترساند. و مهمترین استدلال او این است که رهبری وجود ندارد و آلترناتیو نیست. البته همانطور که تبلیغات خوشباورانه آنها در مدح اصلاح نظام به سرانجام نرسید و مردم راه خود را یافتند، بعید است که هشدارهای ترسناک آنها از انقلاب موثر افتد؛ زیرا مادام که سیاست نظام بر همین پاشنه بچرخد ضرورت انقلاب هم قطعی است.
انقلاب یک ضرورت عینی و داروی تلخی است که جامعه برای سلامت خود می نوشد. بی آنکه علاج درد جامعه را تضمین کند . انقلاب نوعی پرش در تاریکی است . انقلاب انفجار چنان اراده انسانی عظیمی است که اغلب ، مرزهای آگاهی عصر و کنترل احزاب را هم در مینوردد . به همین علت هیچگاه خالی از بیم و نگرانی نیست. منتها این احساس نگرانی از جنس ان وحشتی نیست که محافظه کاران و حاکمان از انقلاب دارند و با غلو سناریوهای سیاه ، و مثالهای تلخ و تکاندهنده در دلها می پرورند . این نگرانی انگیزه ای است برای کوشش بیشتر و افزایش آگاهی عمومی ، تقویت همبستگی ، و کندوکاو در شناخت علل و اسباب همان تجربه های منفی.
بر خلاف کشورهای سوریه ، لیبی ، عراق و لبنان و افغانستان ، ایران کشوری طایفهای ، قبیلهای ، عشیره ای نیست. انتگراسیون ملی ایران بسیار پیش رفته تر از این کشورها و شاید بالاتر از همه کشورهای منطقه باشد. فرایند دولت ، ملت ایران بسیار توسعه یافته است. این واقعیت را میتوان در داده هایی کلانی چون کیفیت و میزان بسط شهر نشینی ایران ، میزان سواد و آموزش همگانی و آکادمیک، و بروکراسی مدرن دولتی و همچنین پیشرفت مناسبات سرمایه داری کشور دید. این آرماتورهای اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی همبستگی و انسجام ساختاری محکمی ایجاد کرده است که کشور را از خطر تجزیه یا بروز آنارشی اجتماعی محفوظ نگاه خواهد داشت . پیش از این ها ، تجربه تاریخی هم نشان داده است، همبستگی ملی ما از آزمون هایی سخت و بحرانهای بزرگ سربلند بیرون آمده است . رویدادهایی همچون انقلاب بهمن ، جنگ هشت ساله با عراق، و پس از آنها نیز تحولات دوران اصلاحات و مشارکت میلیونی و سراسری مردم برای ایجاد تغییرات بزرگ، مثل دوم خرداد یا جنبش سبز برغم شکست شان ، جلوه روشنی از همبستگی و انسجام بخشهای وسیعی از مردم را به نمایش گذاشتند
علاوه بر این زمینه ها و زنجیره های پیوند و همبستگی عمومی، تاریخ چگونگی برآمد جنبش های بزرگ و سراسری نشان میدهد احیای احزاب و کار دستهجمعی به سرعت حفره های استراتژیک، یعنی فقدان آلترناتیو و عقب ماندگیها را پشت سر میگذارد. این قضاوت در میان ما شایع است که در فعالیت جمعی و کار پیگیرانه ضعیف هستیم. ممکن است این قضاوت درست باشد، اما این حقیقت هم درست است که ما این استعداد شگفت را داشتهایم که به محض فراهم شدن اندکی شرایط مساعد به سرعت ضعف ها و پراکندگی مان را جبران کنیم. سه نمونه تاریخی را به سرعت مرور میکنم.
زمانی که رضا شاه ایران را ترک کرد، عرصه سیاسی ایران خالی از هر حزب و نهاد رهبری کننده بود. جز تعدادی زندانی سیاسی و شخصیت های از یاد رفته در عزلت و تبعید کسی در میدان نبود. ولی چشم بهم زدنی از دل همان برهوت ناامید کننده، سازمان ها، احزاب و فعالین ملی و موثری بیرون جهیدند که حیرت انگیز است. دو ماه بعد از رفتن رضا شاه، از یک گروه کم شمار روشنفکران زندانی چپ، بزرگ ترین حزب سیاسی ایران، یعنی حزب توده، تولد یافت. سپس حزب ایران و حزب دموکرات ایران، با ابتکار شخصیت های دانشگاهی و ملی گرا چون ملک الشعرای بهار، حسین مکی، زیرک زاده، الهیار صالح، احمد قوام، مظفر بقایی، مظفر فیروز و نظیر آنها ابراز وجود کردند . در همین دهه است که با شکل گیری جبهه ملی با رهبری مصدق چهره سیاسی کشور بکلی دگرگون می شود. نیمه دوم دهه بیست جامعه ایران از یک جامعه خسته و استبداد زده به یک جامعه فعال و پلورال فرا می روید؛ با نمایندگی های سیاسی و طبقاتی شناخته شده و نامها و آدرس های مشخص. چپ گرایان، ملی گرایان و اسلامی ست ها.
با کودتای بیست هشت مرداد جامعه بار دیگر به نقطه صفر باز میگردد. دولت کودتا تا سال ٣۹ بر همه چیز و همه کس تسلط دارد . همه احزاب و گروهها و روشنفکران سرکوب شده و بی اثر شده اند و فضای ندامت و یاس حاکم است . هیچ روزنی از امید تا سال ۱۳۳۹ در افق دیده نمی شود ، از این تاریخ فضا اندکی باز می شود و ان شرایط مساعد پدید میا ید. جنبش معلمان مسیر را می گشاید و فصل تازه آفتابی شدن احزاب و شخصیت های سرکوب شده و در انزوا شروع میشود. جبهه ملی دوم قد علم میکند و جنبش دانشجویی به صحنه باز می گردد . اما فرصت بدست آمده و تزلزل اقتدار حاکم موقتی است و این رونق سیاسی دیر نمی پاید. برنامه اصلاحات ارضی بدون اصلاحات سیاسی به مورد اجرا گذاشته می شود. می توان تصور کرد اگر اصلاحات اقتصادی با رفرم سیاسی همراه می شد رونق فعالیت و تکثر سیاسی جامعه در این دوره ضعیف تر از دهه بیست نمی بود. اما سرکوب حاکم اختناق سیاسی به جامعه تحمیل میکند.
در “جزیره ثبات و آرامش” هیچ صدایی بگوش نمی رسید. قدرقدرتی “آریامهر” از مرزها هم عبور کرده بود. عرض اندام پراکنده جنبش دانش جویی و سپس اقدامات چریکی پاسخ مثبتی از سوی مردم نمی گیرد . اما با شروع «جیمی کراسی» و شروع نسیمی ملایم از غرب جزیره آرامش به تلاطم می افتد. در این شرایط مساعد ، جامعه در اندک زمانی به حرکت در میاید و گروه های کوچک و سرکوب شده به همراه شخصیت های فراموش شده ملی و مذهبی مانند دهه بیست، صحنه سیاسی را پر می کنند. در همه این بزنگاه های تاریخی این وجوه مشترک است. متزلزل شدن تعادل سیاسی، پیدایش فضای مساعد سیاسی، جنب و جوش اعتراضات اجتماعی و شکل گیری آلترناتیو و رهبری.
آیا پتانسیل شکل گیری آلترناتیو در شرایط امروز جامعه ما در مقایسه با دوره های یاد شده ضعیف تر است؟ یک تفاوت چشم گیر که امروز را از دوره های پیش متمایز می کند سطح بالاتر سیاست و فرهنگ جامعه از نهادها و فرهنگ حاکم است. برخی از نویسندگان و جامعه شناسان از یک انقلاب خاموش در بطن جامعه صحبت می کنند؛ از تغییر مناسبات اجتماعی، اسلوب های زندگی، الگوهای رفتاری و رواج ارزش هایی مغایر با ارزش های نظام حاکم . داده ها و شاخص های موجود در این زمینه ها کاملا امیدوارکننده هستند. از سطح سواد و آگاهی مردم و فرهنگ سیاسی عمومی گرفته تا توان و ظرفیت روشنفکری و وجود شخصیت ها و محافل با تجربه و امکان داد و ستدهای فرهنگی و گردش اطلاعات همه، از امکانات کم نظیری برای شکل گیری نهادهای نمایندگی سیاسی گواهی می دهند. آگاهی سیاسی امروز مردم ایران با دوران انقلاب بهمن اصلا قابل مقایسه نیست. امروزه بخش بسیار گسترده ای از مردم بطور روشن میدانند از تغییر قدرت و سرنگونی حکومت چه میخواهند، آگاهی امروز برخلاف گذشته یک آگاهی منفی نیست. مواد اصلی و خطوط عمده یک پلتفرم دموکراتیک و سکولار در اندیشه بخش های وسیع و مختلفی از مردم دارد وجود دارد. از لحاظ سازماندهی و شبکه های اجتماعی نیز امکانات بالفعل و موثری وجود دارد، برای مثال شبکه سراسری مدارس، دبیرستانها و دانشگاهها و بطور کلی نظام آموزش و پرورش، چه چیزی از شبکه مساجد و حسینه ها در انقلاب بهمن کم دارند ؟. در همین اعتصابات سراسری معلمان و فرهنگیان بخوبی دیده شد که شورای هماهنگی با چه روحیه انضباطی مبارزات خود را سازماندهی کردند. یک چنین شوراهای هماهنگی در بخش های دیگر جامعه، از جمله کارگران و کارکنان، به همراه دانشگاهیان، فعالان جنبش های اجتماعی و شخصیت های معتبر سیاسی و همراهی گروهای سیاسی میتوانند شکل گیری نهادها و نمایندگی های رهبری سیاسی را تدارک کنند. البته این واقعیت ها ما را در باره تولد قطعی یک جانشین سیاسی، و هدایت سالم کشتی انقلاب، مطمئن نمی سازند، ولی برخلاف آیه یاس خواندن اصلاح طلبان و ترسانده مردم از خطر هرج و مرج اجتماعی. و فقدان آلترناتیو ، امیدوار می کنند. این امید مهمترین سرمایه روحی برای حرکت مردم است که محافظه کاران و مرتجعین میخواهند ان را در مغاک ترس خفه کنند.