” کریم به خانه مان بر گردیم!”، ابوالفضل محققی

همیشه او را با خنده آرامی که بر لب داشت بخاطر می آورم. خنده معصومانه ای آمیخته با رازگونگی حیات که ابدیت را با خود می کشید. با حزن و دردی که سال ها بیماری سنگین بر جانش نشانده بود.

اندوه سال ها دربدری، هراس و نا گزیری ترک خانه و کاشانه. هرگز لب به شکوه و فغان نمی گشود و از رنج و درد سخنی بمیان نمی کشید. هنوز عکس اورا که نخستین بار در کابل دیدم بخاطر می آورم.

کریم شامبیاتی تازه وارد خانه “کارتیه سه” که چند روزی است از باکو به کابل منتقل شده عکس را نشانم می دهد.”زن و بچه های من هستند بعد از مدت ها بی خبری این عکس بدستم رسیده است.” افسر جوانی که که در ارتباط با سازمان فدائیان ناگزیر به خارج شدن از کشور گردیده، حال در اطاقی در کابل بعد از مدت ها عکسی از خانواده اش را دریافت کرده است.

زنی تکیه داده بر رختخواب های چیده شده بر کناره دیوار با دو پسرک کوچک که در کنارش ایستاده اند. چه غربت و بی پناهی سنگینی بر عکس و مرد نشسته در این گوشه از جهان بر فضا سنگینی میکند. عکسی که هنوز بعد چهل سال هراس، درد و رنج خوابیده در سیمای آن زن و لبخند حزن انگیز او را بخاطر می آورم. زنی که در هراس از جان همسر و نگران بر زندگی و آینده دو کودک باید بار عظیم یک زندگی سخت توام بابی خبری و سختی معیشت را بدوش بکشد.

نمی توان سختی این سال های رفته را بر جسم و جان مادران ،همسران و کودکان را ترسیم کرد .مادرانی که در چشم انتظاری فرزندان دیده بر جهان بستند .همسرانی که فشار زندگی، ترس و ناگزیری ترک خانه و کاشانه چنگ در جانشان انداخت زخمی کاری بر روحشان زد. کودکانی که کودکی نکرده در هراس جان عزیزان بسختی بزرگ شدند با زخم های چنان عمیقی که در گذر سال ها به گونه های مختلف دهان گشود و جان ها فرسود. زندگی اکرم بشاورد نیز جدا از این تلخی و ضربه کاری نشسته بر جان نبود .

حال باز کریم با عکسی در دست در میان ده ها عکس نهاده شده بر اطاق های خالی می چرخد.”ابوالفضل چرا ما قادر نیستیم زیبائی آن لحظات اندکی را که در کنار عزیزانمان هستیم در یابیم ؟ چرا باید لبخند زیبای اکرم بعد رفتن او این چنین آتش بر جانم بزند؟ لبخندی که مجامعت عشق و مفارقت مرگ را در خود نهان کرده است برایم قابل درک شوند ؟ حس های نا ملموسی که ریشه در شکوه انسانی دارند که بر ناپایداری جهان و رفتن خود آگاه است.اما به خنده ای شیرین این حنظل زندگی را از دید اطرافیانش پنهان می کند. تا کامشان تلخ نگردد.

چرا عظمت و لذت حضور او را باید بعد از دیدن جای خالی او درک کنم؟ دریابم که زیبائی خانه را حضور جان های عاشق و مهربانی رقم می زنند که حیات را با فداکاری، صبوری ، پایداری بر عهد و کشیدن بار جلیل زندگی مسئولانه بر دوش خود معنا می بخشند .شعبده بازان زندگی در شب کلاه درد.

چه اندوهی، چه اندوهی که بعد رفتنش معنای آخرین کلمات خارج شده از دهان او را دریابی! کلماتی که سال ها هراس او را در خود نهان داشتند. “کریم برگردیم به خانه مان به پیش ننه .بر گردیم به خانه خیابان ولمندرف”

به آرامی از تخت نیم خیزش می کنم “اکرم جان این جا خانه ماست آن حیاط، آن درخت سرو و حوضی که در کنارش می نشینی وبه ماهیان درون آن خیره می شوی ! غذا می ریزی .ما ساکنان این خانه ایم! “اشکی آرام بر گونه اش می‌غلتد “کریم برویم خانه مان پیش ننه ”

بعد این همه سال زندگی در این خانه او از کدام خانه سخن می گوید؟ چه اصراری بر برگشتن به خانه کوچک و محقر ننه و خانه بسیار کوچکمان درولمندرف دارد؟ چراولمندرف؟ دیروز همسایه آلمانی خانه ولمندرف برای تسلیت آمده بود .پرسیدم در خانه ولمندرف چه بود که اکرم می خواست از این خانه بزرگ به آن جا برگردد ؟

در چشمانم خیره شد و به آرامی گفت:” بعد سال ها او احساس امنیت می کرد. احساس آرامش برای خانواده کوچکش! به من گفت “بعد سال ها دربدری وقتی از پله های خانه بالا آمدم احساس کردم این خانه همان پناهگاه کوچک و امنی است که می تواند خانواده کوچک ما را در خود جای دهد. بعد سال ها کوله سنگین نهاده شده بر دوشم را بر زمین نهادم با احساس امنیت و آرامش به درون این خانه آمدم.همان گونه که در کودکی خانه ننه ام برایم امنترین نقطه جهان بود.زانوی او نرم ترین بالشی که می توانستی سر بر آن بگذاری غرق در آرامش و رویا زیباترین خواب های کودکی را ببینی.”

حال درک و حس یک همسر یک مادر از خانه را می فهمم. تلخی نا امنی که مادران به التماس از فرزندانشان می خواستند این سرزمین نفرین شده گرفتار در چنگ حکومت گران اسلامی را ترک کنند. حال آو رفته است زنی که زمانه بر او بسیار سخت گرفت و حکومت اسلامی بر سختی و تلخی آن افزود . حکومتی که امنیت خاطر از مادران و همسران سلب کرد. هزاران جان عاشق را کشت و در گور های دسته جمعی مدفون ساخت .بر هراسی گسترده دامن زد و میلیون ها ایرانی عاشق زندگی و آزادی را مجبور به جلای وطن کرد.

وطن این خانه پدری و مادری! سرزمین رویا های کودکی .آغوش مهربان عزیزانی که در غم و شادی در صحت و بیماری سر بر دامانشان می نهادیم! شفا می یافتیم لحظات جادوئی که که آرامشمان می داد و قلب هایمان را از شادی و مهر لبریز می ساخت ؟ آوخ، آوخ چه بر نسل ما رفت ؟غربت با جان های حساس چه کرد؟چه سان فرسوده و بیمارشان کرد! “کریم به خانه مان برگردیم !”

در میان غم و اندوه با خود می گویم ” اکرم عزیزم ما بر خواهیم گشت!در این راه شما زندگان در خاطر یاری مان خواهید داد!

 

 

 

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»