ادعای لشکرکشی هویتی شرق علیه غرب، تجسم بدویّت
حتما عنوان دعوای «حیدری و نعمتی» را شنیدهاید. دو فرقه مذهبی بودند از عهد صفویه، و هرچند که به مروز زمان عملا ریشهی اختلافهایشان گم شد، اما شکاف میان دو فرقه تا چند قرن بعد پررنگ باقی ماند. در اکثر شهرهای ایران، محلههای حیدری و نعمتی کاملا جدا بودند و منسوبین به هر فرقه با توهین و تحقیر و گاه خشونت علیه منسوبین فرقه دیگر رفتار میکردند. اینکه احتمالا اکثریت قریب به اتفاق این افراد اصلا نمیدانستند مشکل طرف مقابل چیست و به صورت متقابل، اصلا نمیدانستند خودشان چطور عضو یک «ما» شدهاند، عریانترین تصویر از مساله هویتطلبیِ کورکرانهی جمعی است.
تا جایی که میدانیم انسان همواره زیست گروهی داشته است؛ اما در حوزهی جامعهشناسی، هویت مدرنی که شایسته عنوان «جامعه» (Society) باشد با زیستِ گروهی سنتی به عنوان «اجتماع» (Community) کاملا متمایز است. این تمایز را اندیشمندان مختلف با نظرگاههای متفاوتی توضیح دادهاند. امیل دورکیم «شیوه تقسیم کار» را محور تقسیمبندی خودش قرار داد و «فردینان تونیس» بیشتر بر نوع روابط میان افراد جامعه تاکید داشت. من اما گمان میکنم، از زاویهی دیگر، میتوان «شیوهی هویتیابی افراد» را هم یکی از عوامل تمایز اجتماع سنتی با جامعهی مدرن قلمداد کرد: «در اجتماع سنتی، افراد تنها به عنوان یک جزء وابسته به کل هویت دارند»؛ اما در جامعهی مدرن، «شهروندان با حفظ هویت مستقل فردی، وارد رابطهای آگاهانه برای تشکیل جامعه میشوند».
نداشتن هویت مستقل فردی، حتی شکل «اتحاد جمعی» را تا سرحد «حرکت تودهای» (یا آنچه در عرف عامیانه «گلهوار» میخوانیم) تقلیل میدهد. اینکه یک «حیدری» به گوش یک «نعمتی» سیلی زده و حالا هر «نعمتی» در هرکجای ایران وظیفه دارد به گوش یک «حیدری» سیلی بزند، در تعریف مدرن «اتحاد اجتماعی» خوانده نمیشود و بیش از آنکه نشانگر هویت مستقل باشد، حکایت از بیهویتی مطلق دارد. در این وضعیت بیهویتی، ملاط پیوند میان اعضای گروه را «عصبیت» تشکیل میدهد. در مقابل، «اتحاد جمعی» بر پایهی «هویتهای مستقل فردی» شکل میگیرد که به جای عصبیتهای ملی و قومی و نژادی و مذهبی، بر «خرد خودبنیان انسانی» استوارند.
آشکارترین امواج مدنیتستیز، هیجاناتی هستند که تلاش میکنند تا با ایجاد نوعی شورمندی گروهی، فضا را به گونهای ملتهب کنند که عصبیتها جایگزین خردمندی شوند. جای تعجب هم نیست که در دورههای وقوع یک جنگ که خود نشانهی خاموشی چراغ مدنیت و حاکمیت بدویت و عصبیت است، این صداها بیشتر و بلندتر شنیده شوند. نمونهاش را هم این روزها در رفتار گروههایی میبینیم که با شور و حدت فراوان واویلا سر دادهاند که «آی؛ غربیها به ما شرقیها توهین کردهاند و ما را وحشی و بیتمدن خواندهاند».
مشاهده این رفتارها، من را به یاد همان حکایت «سخنچین هیزمکش» میاندازد که در زمانهی پر التهاب، تلاش میکنند تا با دامن زدن به اختلافات و سوءتفاهمات، انسانها را از پیوند و نزدیکی بر پایهی خردمندی و انسانیت دور کنند و میانشان هرچه بیشتری مرزبندیهای «حیدری/نعمتی» به راه بیندازند. انسان خردمند و دارای هویت مستقل اما، تلاش میکند تا ریشهی هر ادعایی را به صورت مستقل بررسی کند، از تعمیمهای ناروا و احکام کلی بپرهیزد و حتی در نارواترین اتهامات دشمناناش نیز برای خود به جستجوی انتقادی جهت بهبود و ارتقا بگردد.
به شخصه، به همان میزان که مضحک و مبتذل میدانم که اگر یک ایرانی رفتاری ناشایست از خود بروز داد، بجز ملامت رفتارش، به او سرکوفت بزنیم که «تو آبروی ایران و ایرانی را بردی»؛ به همان میزان هم دعوت از همگان برای به راه انداختن جنگ «همهی ما» علیه «همهی آنها» را بیشتر از آنکه تلاشی برای تبرئه اتهام «بیتمدنی» ببینم، مهر تأییدی بر یک ادعای توهینآمیز قلمداد میکنم!
در نهایت اینکه، در خبرها شنیدم، اعضای یک شبکه تلویزیونی در روسیه، به نشانهی مخالفت با جنگ، پخش برنامههای خود را متوقف کرده و همگی استعفا دادهاند. اوج بلوغ و مدنیّت انسانی مورد نظر من، همین تصویر از انسانهایی است که به جای غرق شدن در هیجانات جنگی و عصبیتهای ملی، استقلال اصول انسانیشان را حفظ کردهاند و بر صلح و هنر (آخرین تصویرشان، پخش رقصی با اوپرای دریاچهی قو اثر چایکوفسکی بوده) پافشاری کردهاند. در نقطهی مقابل، آنانی که حتی بدون درگیری مستقیم در همین جنگ، صرفا از حاشیهی برخی ادعاهای لفظی میخواهند لشکرکشی هویتی شرق علیه غرب به راه بیندازند، به واقع تجسم عینی بدویّت و ستیز با خرد و تمدن به شمار میآیند.