آن که او امروز در دست شماست
در غم فردای فرزند شماست
باز چنگ چنگیزی “عالیجنابان خاکستری” خنج خشم بر سیمای خوزیان کشید. جندی شاپور آتش گرفت. آه از جگر تشنه ی کارون برخاست. نیزارها از شرم بر خود لرزیدند. نخل ها گریستند. مادران، گیسو بران به رودارود نشستند. پدران کمر شکستند که خوزستان سبز، خونین شد. “خدا را با که این بازی توان کرد”
سعد وقاص عرب، حریت و دانایی پارسیان را به حریق جهل بیابان سپرد، آن سال، “سال کتاب سوزان بود با مرده باد آتش و زنده باد، باد.” و این سالها هم. خلافت وصله ی ناجور عرب بود بر قامت اش. قرمطی اش خواند و بر دارش کشید. گویی در سه هزاره ی میانین نبرد کیهانی هورمزد و اهریمن ایم که چنین تاریکی و تباهی بر زمین و زمان فرمان می راند. تا چشم وا می کنی اشباح پلید قدرت پیرامونت پرسه می زنند. به لئیمی و دریوزگی همه کار و بارشان بر کتاب سوزی و آدم فروشی سامان گرفته است و جان پریشان ایران زین لئامت و دنائت رو به وخامت رفته است.
بر این جان پریشان رحمت آرید
که روزی کاردان کاملی بود
ایران ما و خوزستان ما اما لوک پیر است. طاقت بسیار دارد. بی آب و بی علف بسیار مانده اما تاب هزار مصیبت را بر خویش آزموده و هر بار سرفراخته است. می دانم اهل دفتر و دیوان او را نجات خواهند داد. اهل فرهنگ درمانش خواهند کرد. شاعران برایش شعر خواهند گفت. امشاسپندان او را یاری خواهند داد و دیوان دروج را از این سرزمین خواهند راند. جندی شاپور به خوزستان بازخواهد گشت. کتابخانه های اش رونق خواهند گرفت. خورشیدش بی خامشی و آتش اش بی دود خواهد شد.
خوزستان خواهد ماند. کارون را زنده رودی خواهد کرد. در شهر روان خواهد شد. غروب مردمانش را در کناره اش زیبا خواهد کرد. نخل هایش باسق خواهند گشت. آزادگانش از بند خواهند رست و گرد و غبار ظلم از آسمانش رخت برخواهد بست.