تضاد طالبان و جمهوری اسلامی با منافع ملی
یکم: تاریخ همیشه چیزهایی برای آدم دارد که اگر گوش شنوایی باشد، میتوان از آنها درس گرفت. دیکتاتورها یا کمتر تاریخ میخوانند و یا آنقدر شیفتهی خودشان میشوند که باور دارند میتوانند طرحی نو دراندازند.
در سال ۱۹۷۹ مجاهدین افغانستان با حمایت پاکستان و کشورهای غربی برای مقابله با شوروی سازماندهی میشوند. همین گروه در سال ۱۹۹۲ کابل را فتح و خواستار تشکیل حکومت میشوند. اما یک مسالهی اساسی وجود دارد. مجاهدین ترکیبی از گروههای قومی مختلف هستند که هرکدام حول یک فرد و چهره تشکیل شدهاند که مسلح و مدعیاند. طمع کسب منافع حداکثری و نبود نگاه ملیگرایانه بلافاصله باعث بروز اختلاف و نهایتا شروع جنگی درونی میشود که بخش زیادی از افغانستان را به ویرانی میکشد.
پاکستان که از بازیگردانهای اصلی خلق مجاهدین است، خود را مستاصل از کنترل این نزاع میبیند. پس به فکر آغاز یک بازی جدید میافتد. پاکستان با تجربهی فردمحور بودن گروههای مجاهدین، اقدام به تشکیل گروهی دیگر با مشخصات متفاوت میکند. طالبان از میان همین تصمیم برمیخیزد. گروه جدید دو ویژگی متفاوت دارد.
۱. حتی هستهی اصلی آن از افراد گمنام و یا حتی تخیلی تشکیل میشود. چنین است که همواره طالبان از امیرالمومنینهایی نام میبرد که هیچکس آنها را ندیده و نمیشناسد.
۲. این گروه شعار محور است و نه شخصیتمحور. در ابتدای تشکیل، شعار طالبان خاتمه دادن به جنگ و ایجاد صلح است. و همین شعار است که باعث میشود مردمی که خسته و منزجر از جنگهای درونی مجاهدین هستند، در سال ۱۹۹۶ با آغوش باز از آنها استقبال کنند. تا سال ۲۰۰۱ حکومت میکنند و افغانستان را فساد، تحجر و بحران فرا میگیرد.
دوم: این بخش از تاریخ افغانستان را مقایسه کنید با رویدادهایی که در ۳۰ و اندی سال گذشته در ایران گذشته است. علی خامنهای تا زمانی با گروههای مختلف اصلاحطلب و اصولگرا در ساختار قدرت بازی میکند. فکر میکند میتواند آنها را برای همیشه کنترل و به نفع قدرت خود مدیریت کند. اما از جایی به بعد طمع منافع و نگاه ضد ملی آنقدر همین گروهها را به جان هم میاندازد که کنترل را برایاش سخت میکند. پس برای راه چاره به فکر تشکیل گروه سومی میافتد. گروهی که خودش از آن به نام انقلابی نام میبرد. درصدد حذف سران و شخصیتهای گروههای پیشین میافتد. علی لاریجانی و خاتمی و همه باید از دایره قدرت حذف شوند و بهجایشان افراد گمنامی بیایند که نه نامی دارند و نه پیشینهای. انتخابات مجلس و ریاستجمهوری با همین تئوری مهندسی میشوند و بقیهی داستان را همه میدانیم.
اما مشکل کار اینجاست که نه تشکیل طالبان بر مبنای منافع ملی افغانستان بوده و نه تشکیل طیف انقلابی در ایران. این راهکارها تنها برای حفظ تسلط بر قدرت عملی شدهاند. نه طالبان راه و رسم حکومتداری را میدانسته و میدانند و نه دولت انقلابی تخصصی در حل بحرانهای کنونی ایران دارند. تا وقتی ریشههایی نابسامانی و ایجاد بحران در یک کشور نادیده گرفته میشود و هدف فقط حفظ تسلط بر قدرت هست، سرنوشت ما همین خواهد بود.
فیسبوک نویسنده