روشنفکر و اهل فکر و فرهنگی که تاریخ نمیخواند و تاریخ نمیداند
با حرفهای کلی و انتزاعی که پا در زمین واقعیت ندارد سر و کار دارد. او تلاش میکند که همهی مشکلات و معضلات جامعه را به گردن فرهنگ عمومی جامعه بیاندازد و راه رهایی را هم در بالارفتن سطح این فرهنگ عمومی بداند، اما اگر از او بپرسی که ابزار ارتقا این رشد فرهنگ چیست آنجا است که پاسخ مدلّلی ندارد و تو را به یک آیندهای موهوم و مبهم حواله میدهد که در آنجا فرهنگ مردم بالا رفته و لابد مشکلات جامعه برطرف شده است.
اگر مشکلی وجود دارد راه حل لزوما نباید از جنس همان مشکل باشد. مثلا میتواند مشکل مهم جامعهای اقتصادی باشد اما راه حل آن همه از جنس اقتصاد نباشد. مثلا حکومتی که به دلایل ایدئولوژیک با جهان سر جنگ دارد و میخواهد انقلابش را صادر کند و با حمایت از تروریسم در جهان باورهایش را به جهان حقنه کند، لاجرم کشوری خواهد داشت که از لحاظ اقتصادی در سقوط و تباهی به سر میبرد.
تا آن مشکل سیاسی حل نشود، گشایش اقتصادی هم از راه نخواهد رسید. مثال تاریخی فراوان است:
کره شمالی و کره جنوبی یک کشور با یک زبان و یک فرهنگ بودهاند که خطی سیاسی آن را به دو کشور کره شمالی و کره جنوبی تقسیم کرد. کره جنوبی چندین برابر از کره شمالی ثروتمندتر است و حتا قد مردمان کره جنوبی از کره شمالی بلندتر است و دوازدهسال هم طول عمر مردمان کره جنوبی از کره شمالی بیشتر است.
آلمان شرقی و آلمان غربی نمونهای دیگر است؛ یک مردم، یک فرهنگ و یک زبان و وقتی دو کشور بار دیگر یکی شدند، محصولات داخلی در آلمان شرقی سوسیالیست فقط یک سوم آلمان غربی سرمایهداری بود.
فقیرترین بخش آلمان غربی (اشلسویگ -هلشتاین) دو و نیم برابر مرفهتر از ثروتمندترین (زاکسن در شرق آلمان) ناحیه آلمان شرقی بود. چهگونه میتوان در این مثالها همه چیز را به فرهنگ عمومی مردم ربط داد؟ جز این است آنچه این دو کشور را از هم جدا کرد یک دیوار سیاسی بود؟
شما وقتی وجود همه چیزهای خوب در یک کشور را به درستشدن فرهنگ مردم حواله میدهید در واقع مردم را به تعبیر عامیانه دنبال نخود سیاه میفرستید.
درستشدن فرهنگ مردم نیازمند یک آموزش و پرورش سکولار و قوی، مطبوعات آزاد، آزادی احزاب، آزادی بیان، آزادی مذهب و آزادی سبک زندگی و … است و اینها هیچکدام با وجود یک نظام سیاسی تمامیتخواه به دست نخواهد آمد.