ما را سری است با تو… (برای مهدی فتحی و حکم ۱۲ ساله اش)، امراله نصرالهی

رفیق؛
می بینمت دوباره در آن دور، ایستاده ای بر بلندایی و فریاد می زنی من معلم هستم. آگاهی آورده ام به بیداری، به ارمغان، تا به شما نابخردان ببخشایم آنچه بباید و ضمادی باشم بر سیاه زخم جهالت تان. فرزانگی آورده ام تا سرافرازی بیاموزم-تان آنچه تا به کنون نیاموخته اید. شما ای قداره بندان قدرت، قادر به قعود در برابر قامت ما نیستید. بیهده می تازید. خویش را خسته می کنید که ما دفتر عقل و آیت عشق ایم. ما بسان شاعران، وارثان “آب و خرد و روشنی” اییم. دستکار ما روشنایی است بر تابلوهایی سیاه. سپیدی رسالت ماست. ما خاک خورده ی این کوی اییم. موی سپید کرده ی این آسیاب تجربت و معرفت ایم.
ما را “روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند”

رفیق؛
جهان اسطوره را که بکاوی آنجا سام نریمان و زال زر و رستم دستان و سهراب سرخ فام و فرامرزی انقلابی را می نگری که چگونه نمایندگان نجات و رهایی مرز ایرانشهر بوده اند. یاریگران روشنایی و وهومن، امشاسپند خرد. آنجا که جهان پر ز خرفستران، این دستیاران اهریمن و تاریکی است. آنجا که کاوه در سمت تیره ی اندیشگی فریدون و ایرج و داد ایستاده است. آنجا که درفش انقلابی در دستان او به اهتزاز درآمده است. آنجا که سیاووش از میان دو سوی دیالکتیک هزاره ای در جانب بی گناهی و پاکی اش ایستاده است. آنجا که کیخسرو در اقلیم دانایی آن خیمه برافراشته است. آنجا که بهرام و تازانه اش و گردیه، خواهر رزمجوی اش در سوی شجاعت و دلاوری آن ایستاده است. ما وارثان مفاهیم بلند این اساطیریم در ظرف همان قصه های سرنمونی گفتار نیک رفتار نیک و کردار نیک.

رفیق؛
تاریخ را هم که بکاوی با تکانه ای از جنبش های ملی و دهقانی روبرو می گردی. شعوبیه را، که خیزشی پارسی بود بر زمینه ای از عربی مآبی و خلافت گرایی ارتجاعی سیاه. به لیث صفار بیندیش و به فارسی گرایی و فارسی ستایی اش. آن سوتر به مانی و مزدک و قیام دهقانی اش. به جلال الدین و غیرت ایران گرایی اش. به بابک خرمدین…. و به سربداران سر به دارش که سر به دار دادند و تن به خواری نسپردند. بیا و به معاصرت نگاه کن. به منشآت و منویات مانای قائم مقام و اصلاحات سترگ امیر و جنبش مقاومت ملی مصدق. به مشروطه و یاران دربندش در باغ شاه. به جهانگیر خان صوراسرافیل و ملک المتکلمین و حیدر خان عمو اوغلی و دکتر حشمت آن مبارز جنگل. این سوتر بیا رفیق؛ و به زخم قلب آبایی، معلم ترکمنی ات فکر کن. به وارتان که هرگز سخن نگفت و “دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.” به مرتضی کیوان که کتاب مفتوح انسانیت بود.

رفیق؛
ما میراث داران این نحله از تیره ی اندیشه ایم. شراب آری گویی به زندگی خورده ایم. همان باده ها که در سیاق فقهی باطل به دست حرام اش سپردند و در دفتر دیوان خواجه ی رندان به تکرار نکوهش شدند. همان که سرود؛
می خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند.”
باری، ما ساکنان کوی رندی خواجه و ایوان عشق بازی سعدی و شهر عشق سرایی نظامی و بی درکجایی حلاج و پاک صفتی عین القضات و قاف گرایی سهروردی هستیم. پس جه باک مان از اعوران و غرچگان. ما ملت عشقیم، می مانیم. می جنگیم. دوتا نمی شویم. ندیمی نمی کنیم. بر فلک هم سر می افرازیم. وقتی چنین پشتگرمی از ایران فرهنگی را در انبان هستی خویش داریم پس خوشا ما و کوشش و جوشش و کنش ما.

رفیق؛
در فرجام این نامه در بوستان غزل سعدی بیتی را به نشانه ی پیمانی ناگسستنی با تو و همکاران زندانی مان به مثابه ی گلی برمی چینم و با تو می گویم و می گوییم؛

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

امراله نصرالهی
شیراز، بیست و دوم اسفند ماه هزار و چهارصد

کانال صنفی معلمان ایران