پیشتر در بحث هزار و یک شب نوشتهبودم «داستان عصمت زدوده است» و اینک معنی را گسترش میبخشم و میگویم تمدن نیز عصمت زدوده است. داستان سرزمینها و تمدنهای آنان چه در زمان باستان واقع باشد چه در این زمان حادث شود ، در طوماری پیچیده به رنج «مهنتیان» به ما میرسد. زخمها و رنجهای بشری در آنات و لحظههای تاریخ تمدن دیده میشود ، و چه بسا توان گفت تمدنها افزون بر بهبود زندگی و ابداع امکانات تسهیل کننده آسودگی ، مازادی هم در خود تعبیه دارند که حامل نابرابریها و ناخرسندیهای کثیری ست؛ و نیز ادبیات تمدنی هم حاویی این نابرابریها و ناخرسندیهاست ، چون در هر تمدنی گمان میبرند که مرز و حائلی میان ما و دیگری ضرور و لازم میشود. برابری و برادری آرمان و آرزویی ابدی است و نمیدانیم کی فرصت آن را داریم تا در آغوشش بگیریم. فیلسوفان و علمای بزرگ جهان در باب ناخرسندیهای تمدن وصف کشافی کردهاند ، اما این مجال اندک برای مرور کتاب کتابها ، شاهنامهی ابوالقاسم فردوسی صرف خواهد شد.
▪️شاهنامه داستان است، هم در میدان اسطوره قلم میدواند و هم در خیابان تاریخ قدم میزند. تاریخ را از هر سو که بخوانی همیشه میتواند داستان «مَهَن» یا فرودستان باشد.اما مَهَن به عنوان کسانی که در تمدن کارگرانِ بیرون از طبقات رسمی(یا به قول کهننویسان« دستکرتها»)دایمیی تمدنهایندوعمارت سرزمینها بیآنان میسر نمیشود ، غالب اوقات در گزارشهای رسمیی گنجینههای شاهی نامی در دفتر ندارند. با این همه ، در گذر زمان آنچه باقی میماند و آنکه نامدار میشود ، نه کَهَنِه و مِهان(سروران طبقات برتر) و جنگاورانند ، بلکه میراث جهانی و انسانیی مردمانیست که سرزمینی را عمارت کردهاند و گیسوی پریشان فکری و ذِکری را جمع کردهاند.
چنانکه و از آنچه در سِیَرُالملوک یا خوتاینامکها مندرج بوده ، و در آن احوال پرآشوبِ قرونِ پس از فروریختِ تمدنِ ایران به دست آمده ، جز آنچه در مآخذ دست اولِ سَنیِ ملوکالارض حمزهی اصفهانی ، مجمل القصص و التواریخِ بی مولف تاریخ طبری ، غرر ثعالبی و غیر آن دیده میشود ، فراتر نمیرفته ، و اگر غرب و مرکز ایران به اعتبار خوتای نامکها(که چه بسا کتابت هویت غرب و مرکز ایالات پارس و ماد بوده ) مقرر بود کتابی بیشتر از تاریخ و برفراز اسطوره «کتابت» کند ، هرگز پهنهی جان اقوام و ملتهای در افق تمدن ایرانی را شامل نمیشد.
در همان عصر عسرت و تنگیی پس از تازش تازیان ، همت چند کس موجب بقای میراث سیرالملوکها یا خوتای نامکها شد. ما از آن فرهنگوران غریب ، نامی چند را در ورق تاریخ نبشته داریم که لااقل همینجا نامهای ابنمقفع و الکسروی را به خاطر دارم. با این وصف آن جانبرکفانِآزادهی قربانی ، چون در اقلیم پارس، ماد و مرکز میزیستهاند، میراث فرهنگی اقلیم خویش را صیانت کردهاند ، ولی اشارات مختصر در تاریخ به ما میآموزد بدانیم در همان دورهها اسطورهها و روایات کیانی و پهلوانیی مشرقیان نیز در مجالس خاصِ تجدید بنایِ فکر ایرانی به عنوان اقلیت دور از مرکز رواجی و شیاعی داشته.
کتابهای مشرقیان را در متون ، سیکسران و البیکار(پیکار) نوشتهاند ، که به موازات (و گاه در مقابله با)سنت شاهی و رهبری (خوتاینامکها) ، سنت پهلوانی و جوانمردی را نمایندگی میکردهاست. شاهنامه در لحظهی تاریخی و «آنِ» رخداد، سپهرهای ملوکالطوایفی را پس میزند.
همین سنت، در کنار سنت خدای _ شاهی و سنت مشترک سوم، یعنی اندرزنامه نویسی ، آییننامکها و افسانها ؛ در سدههای سوم و چهارم در دربار دولتهای مستقل سیستان و نیمه مستقل خراسان و گرگان، ادبیاتِ احیاء و تجدید بنا شد و گزارش ثعالبی و بلعمی و شاهنامههای منصوری و دیگر ، داستان باستان را در شرق نگاه کردند.
فردوسی لحن ملوکالطوایفی و قومیی این داستان باستان را سِتُرد ، شرق را در کمال پیوستگیی به غرب و مرکز ، و غرب و مرکز را در وابستگی به پهنجای شرق باز گفت. این «بازگفت»ِ حکایتِ باستان ، نه در وصف مطلق شجاعت داستان پهلوان کاستی میگرفت و نه در درایت شاهان اندکی میگرفت. او نیروی نهفته و متراکم در تقلایِ دراز دامنِ انسانِ مقیم در اقلیم تمدن و فرهنگ ایران را ، در مفهوم «خِرَد ِ» تمدنی صورتبندی کرد ، تا اجتماع کثیرِ در اقلیتِ سیاسی و اجتماعیْ افتاده را به یک اتفاق و اتصال ژرف و هویت بخشِ انسانی مسلح کند.
شاهنامه را با همگنانش حد فصل عمیقی جداسازی میکند. آنچه را صاحب مجمعالفصحاء «رَویَّتِ» خاص شاهنامه مینامد ، همانا «ابداع وضعیت جدید» میتوان نام نهاد. این کتاب که قومیت زدوده و خرد پندار است ، خطای ویرانگر شاه را که به مرگ فرزند منجر میشود ، در کنار اشتباه دردناک پهلوان در پسر کشی ، زانو به زانو مینشاند.
متنی که همچنان که حاویی شکوه و فَرِّ مردمان اقلیم تحقیر شده اش است ، حاکیی فرود و ذُلِّ آنان نیز هست . این جاست که او راویی راستین عصمت زدودهی داستان باستان میشود و بطور باسمهای و به منظور بزک ، رنگِ رنج و گناه را از جبین تاریخ ، تمدن و باشندگان آن پاک نمیکند .
تراژدیی منطوی در متن ، حاصل هنری درخشان و مردمشناسانه است که در باغ یک ذهن تیزبین و کلاننگر میروید . متنی که در ابداع وضعیت جدید لختی درنگ نمیکند و روایتی از تاریخِ فرهنگ را در سیاست ِ سترده از ریمِ منازعات اقوام و شکفته در مفهوم «ملت» در قلمرو تمدنی بازنویسی میکند. بهتر است این کار را بازنویسی نخوانیم ، بلکه «دیگر نوشت»ی از تاریخ و اساطیری بدانیم که اگر چنین به مَشیِ خِرَد برکشیده نمیشد ، در سپهر زندگی های بعد ، ابرهای تیرهی نازای خصومت را بر سرزمینهای مردم خود نازل میکرد.
شاهنامه را بایست که در قیاس با خوتاینامکها و پهلوان نامههای بسیاری سنجید که نزاع خاندانها را میخوانَد و مذلت راعیان و بندگان را برجسته میکند . از این روست که «رؤیتِ» کاتب بزرگ توسی را «حکیمانه» مینگرم ، و کنش حکمت را ابداع راهی نو و رهایی بخش در زمان انسداد میشناسم. به گمانم در عصر ما این پند او برای اتصال ملی ، مردمی و تمدنی نه بل جایز بلکه واجب است. فردوسی چنان خوانش حیرتآوری از فسون افسانهای لبالب نزاعآلود اقوام میکند ، که در لابلای سطور «خواندن» ، ابداع جای روخوانی را میگیرد و اتحاد و پیوند جای نزاع مینشیند. کار او در پیوندگری اکنون چنان معروف و مشهور است که معروفی و رواج نزاع در داستانهای کهن را به خاطر که نمیآوریم ، هیچ ، حتی باور هم نمیکنیم.
هنری چنین عظیم حاصل روح پالوده و پاکیزهی دهقان باژ است که ما در اینکِ متلاشیی خود بدان خُلق ، منش و هنر دقیق محتاجیم. درس بزرگ مرد غریب توس آن بوده و هست که پیوندگاه رودهای زندگانی هماره در عیون فرهنگها و زبانها مستور است و از بطن و متن پرتضادترین گزارشهای رسمیی گنجینههای شاهی ، سینههای حافظ حافظهی پهلوانی ، و دفاتر آییننامکی ، نخ تسبیح مردمیای تنیده شده و توانیم دیهه و رستاق و شارستانهای دشمنخو را درکشیده به این الیاف ، تألیف قلوب دهیم. ذات تمدن مبتنی بر خِرَد را در پنداشت حکیم خراسانی چنین باید کاوید و از او آموخت که در هر زبان و فرهنگ ، هم میشود مهر و پیوند جستجو کرد و هم میتوان جدال و دشمنی برگرفت. شاهنامه به «رَویَّتِ» نامعمول خود ، تاریخ و اسطوره را از مرتبهی قدسیای که هر روایتی میطلبد ، فرو میکِشَد و با در معرضِ «خواندنِ» ملتها واقع شدنِ بنیادهای رواییی فرهنگ و زبان ، موهبتِ جاریشدن در دریای بشریِ مختلفالالحان را بدان ثروت معنوی هبه میکند.
شاهنامه گزارش میراثهاست که از زشت و زیبای روزگاران بر جای است و سزاوار است برای آیندهای انسانی در ایران بر پای بماند.
ایران فردا