پنجم خرداد دو صدا در زیر سقف وطن، ابوالفضل محققی

حکومت در روز عزای مردم می خندد وسرود می‌خواند

پنجم خرداد سال هزار چهار صد! صدای زیر آوار ماندگان خاموش شده .شهر عزا دار در خود می پیچد مادران، همسران،فرزندان اشک می ریزند .داد خواهی می کنند.دسته های عزا داری براه افتاده اند فریاد می زنند. اما فریاد رسی نیست.

پنجم خرداد سال هزار چهار صد! فرمانده اعظم بی تفاوت بر آنچه که در شهر ماتم زده آبادان می گذرد.غرق در نشئه قدرت ،تملق و خود شیفتگی گوش به صدای هزاران کودکی سپرده است که بی خبر از آن چه در پیرامونشان می گذرد به اجبار یا به اختیار خانواده ها روزها و روزهای متمادی است سرگرم تمرین و خواندن سرودی برای او هستند که معنای آن نمی دانند.

سرودی در وصف او که این بار در سیمای ناجی ترسیم شده . سرودی تدارک دیده شده در سخت ترین روزهای زندگی مردمی که غم نان ،غم بیکاری ،وحشت از آینده نا معلوم جانشان را بلب رسانده وچونان گدازه آتشفشان در جوششی درونی هستند .نگرانی و وحشت از روزهای آتی جائی برای سرود خوانی و شنیدن آن برایشان نمی گذارد .

سرودی که در آینده ای نه چندان دور مایه شرمساری والدینی خواهد شد که کودکانشان از آنان خواهند پرسید “چرا مانع از شرکت من در چنین بازی تبلیغاتی کثیفی نگردید؟ چرا زمانی که کشور در هراس گرسنگی و گرانی بود و گوشه ای از سرزمینم عرق در ماتم و اندوه ! اجازه دادید چنین وقیحانه ما را به میدان بیاورند تا برای مردی سرود بخوانیم که در مزرعه این سرزمین تخمی جز تخم کینه و نفرت نیفشاند و آبی جز خون مردم بر زمین جاری نکرد؟

مردی که در زمان فرمانروائیش جز ویرانی ،جنگ ،سرکوب و زندان دستاوردی نداشت . خواهند گفت ما نمی دانستیم چه در این سرزمین می گذرد!نمی دانستیم که در فاصله ای نه چندان دور تنها یک نسل قبل از نسل ما جوانانی به بهای ساده ترین خواسته خود بدستور همین فرمانده به گلوله بسته شدند .

نسل خردسالی که دیروز در ورزشگاه آزادی سرود می خواند و هزاران زن مرد قاطی شده با آن ها هم صدائی می کردند! فردا زمانی که در سیمای یک جوان قدم به صحنه می گذارد از مادران و پدرانی که امروز اجازه دادند لباس بسیجی بر تن آن ها بکنند .نوار سبز بدور پیشانیشان ببندند خواهند پرسید “قیمت یک زندگی شرافتمندانه و آزاد را ! این که قیمت یک تکه نان نهاده شده به شرافت و عرق جبین چه میزان است ؟ فرق آن با نان عسلی آلوده به تملق و دریوزگی از حکومت که شهامت از انسان می گیرد و آزادگی از او سلب میکند چیست؟

” چرا به چنین بهای ناچیزی ما را بر سر چنین خوانی نشاندید؟”

کودک نشسته بر سر چنین سفره هائی در پسین روز بر بالیدنش اگر نه جملگی اما بسیارانی تف بر سفره ای خواهند کرد که بهای رنگین بودن خود را از خدمت به حکومتی گرفته که دستش تا آرنج به خون فرزندان این آب خاک آلوده است .

خواهند پرسید ما کودک بودیم نمی دانستیم در ورزشگاهی سرود می‌خوانیم که سال هاست دروازه های آن بر روی زنان! که مادران و خواهران ما باشند بسته است .براستی چگونه می شود به کودکان خود درس یک رنگی ،راست گوئی و اخلاق داد از راستی گفتار و کردار گفت اما چشم بر عریان ترین وبی شرمانه ترین گفته و عمل حکومت در ارتباط با مختلط کردن ورزشگاه ها زمانی که مصلحتش حکم می کند گشوده می شوند! ندید.

ورزشگاهی که مسئولانش به دختری به معصومیت سحر خدایاری “دختر آبی “که تنها عشق دیدن بازی تیم محبوب خود را داشت اجازه ورود ندادند! دروازه اش را با تحقیر بر روی او بستند و او در اعتراض به چنین تحقیر و تبعیضی خود را به آتش کشید! اما از همین دروازه برای یک سرود ناقابل و نازل هزاران زن و مرد می توانند آزادانه عبور کنند؟

چگونه این دوگانگی غیر شرافتمندانه را به کودکانی که در میدان سرود می خواندند توضیح خواهند داد؟ و خواهند گفت که ما چشم بستیم بر جنایت مسئولان فاسد در فاجعه ای چون فاجعه آبادان! چشم بستیم بر غم ،اندوه،عزاداری مردممان در خوزستان! سرود خواندیم برای کسی که سر منشاء چنین غم و اندوهی بود .

دلم برای این کودکان برای این نو نهالان وطن می سوزد ! همه ما در قبال این نسل خردسال که چنین معصومانه و بی‌خبر زیر سایه عناصری نا مطلوب در روز عزای مردم آبادان سرود می خوانند مسئولیم. مسئول ! چرا که این سرزمین ماست ما جزئی از تن این ملتیم واین کودکان فرقی نمی کند در کدام خانواده دنیا آمده اند جزئی از تن و روح ما هستند .

ملت عزا دار .رنج دیده و خشمگین !خشمی فرو خورده بسان آتش فشانی در جوشش که می‌تواند هر لحظه فوران کند تا سیلابی از آتش و خون جاری شود که حتی تصور آن هم به وحشتم می افکند .ملتی خشمگین از همه چیز از ساده ترین تا پیچیده ترین مسائلی که وجود دارد.

هیچ عرصه ای از حیات اجتماعی ،سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نیست که عمل کرد این رژیم فاسد تا بن دندان مسلح این مردم را خشمگین نسازد ! از نان تا آب ! از آرزوی دمی آسایش خیال تا اندکی استراحت ! خشمگین از” صدا و سیمائی” که حتی یک گزارش ساده میدانی را از فاجعه آبادان دریغ می دارد و اما ساعت ها و ساعت هاست که از سرود خوانی در استادیوم آزادی می گوید واز “فرمانده؟”از زنان و مردانی که بی‌خیال از آنچه در این سرزمین در همان ساعت در آبادان می گذرد آزادانه در فضای استادیوم آزادی پرچم تکان می دهند و برای فرمانده خوش رقصی می کنند!گوینده ای که مرتب تکرار می کند خانواده ها در سکو های ورزشگاه آزادی گرد هم آمده اند ! ابراز احساسات می کنند . همه یک خانواده اند!”

خانواده هائی که گویا جملگی محرم یک دیگرند. در این میان نامحرم میلیونها ایرانی مرد وزن، پسران و دختران جوان این سرزمینند که نا محرمند و سال هاست حق ورود به جایگاه محرم شدگان حکومتی را ندارند ! نا محرمانی از تن وطن که امروز عزا دار آبادانند و خود را نه در ورزشگاه آزادی بل در کنار مردم آبادان می بینند.

غریب سرزمینی است ایران !

غریب حکومتی است حکومت اسلامی!که در روز عزای مردم می خندد و سرود می خواند! حکومت دو گانه خدا بر روی زمین!!

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»