آبادان شهری که قرار بود آباد شود، مسعود میری

شهرهای ایرانی کانون تغییر فرهنگ‌ها و توسعه‌ی مدنیت

شهرهای ایرانی همیشه کانون تغییر و تبدیل فرهنگ‌ها و توسعه‌ی مدنیت بوده‌اند. از قرون نخستین میلادی، با توجهِ ویژه‌ی شاهانِ بنیادگذار سلسله‌ی ساسانی بر ایجاد شهرهای جدید و بهبود بخشیدن به وضعیت شهرهای قدیم وجه همت گمارده شد. در تاریخ، شکل و شمایل شهرهای ایرانی به نحوی تصویر شده‌ که‌ مفهوم «مدینا» «رام» «گور»و «شار» و شارستان، مفهومی از آرامش و امنیت، آسایش و رفاه، صلح و اجتناب از شورش و اعتراض را با خود به اکنون آورده است. اما مردم یا ملت هر سرزمینی مشتاق بهبود اوضاع و احوال خویشند و اگر دولت‌های آنان و حکفرمایان به رفاه حال شهروندان نکوشیده‌اند، همین شهرهای آرام که کانون صلح و ثبات بوده‌اند، سکون آبادی را به باد تغییر سپرده‌اند.

در بسیار گزارش‌های تاریخی که به عمر بیهوده‌ام خوانده‌ام، بیشتر از هر چیز باشندگان، شهرها را مأمن یا گوشه‌ی امن و راحت جان خواسته‌اند و از طریق فکر یکجا‌نشینی به نعمت سکون و رفاه اندیشیده‌اند. البته داستان بهرام و شهر نامیدن یک رستاق، به منظور ویران کردن ثبات مردمان را نیز خوانده‌ام، که بیشتر افسانه‌ای‌ست در باب ناخرسندی‌های یک پادشاه از عدم اطاعت مطلق از شاه. با این وصف لیکن بهترین گزارش از آرام خویی و خوشباشی‌ی شهرنشینان را در نپرداختن خراج و مالیات اراضی به خوارج در سیستان، کوهستان و خراسان مکرر خوانده‌ام، که شهرها به این کوچی‌های دشمن مدنیت رویگردان بوده‌اند.

چرا این شهرهای آرام ایرانی ناگهان چون آتشی آهن آب می‌کنند و رخ از طاعت بر‌ می‌تابند؟ سرگذشت عصیان و اِعراض مردمان به رنجی‌ست که می‌برند و موجب می‌شود از گنج آرامی چشم فرو بندند.

تاریخ را می‌توان از جوانب مختلف خواند. اینجا اما به گمانم توانیم تاریخ را در دو روایت «مردمی» و «شهریاری» به مطالعه بنشینیم. تاریخ را هم از وجه انبوه خلق‌ها باید دید و هم از منظر شهریار باید نگریست. اگر از وجه مردمان به رنجی‌ که می‌رود بنگریم، خلق‌ها تا سرحد مرگ تاب می‌آورند تا خُردک شررِ آرامی از دست نشود و شهریاران تا از میدان انصاف نگذرند و از جاده‌ی عدالت میل به ستمکاری نکنند، مردم درفش کاویانی را از گنجه‌ی آباء بیرون نمی‌آورند. هر جا در این ولایت باستان ایرانی شعله‌ی عصیانی برافروخته دیدید بدانید دمه‌ی تیغ به عصب رسیده و نَفَسِ ستیغ به محاق تاریکی و اختناق اوفتاده.

ماکیاول در کتاب مهم شهریار، بقای شهر و شهریار را در وجود دو چیز حصر کرده‌است: “سپاهیان خوب” و “قوانین خوب”. من اما می‌توانم با اغماض و تحریف بگویم، شهرها در تاریخ ایران قانون‌خواه بوده‌اند، حتی گاه که قانون بد هم بوده، فقدانش را مطلوب نظر ندانسته‌اند. به همین منظور است که در “خیزش” و “خاست” که خاصیت بی‌قانونی و شورش در بطن دارد نیز ، قیام کننده‌ای چونان یعقوب صفاری می‌گوید : “من داد را برخاسته‌ام”، و کیست که نداند برای نگرش شهریاری‌ی ایرانیان “داد” معنایی از قانون در نهفت چم دارد، چنانکه نوشروان را بدین ترتیب دادگر نامیده‌اند. چنین باشد اگر، بایست به نبض قضایا انگشت طبیبانه‌ی‌ مصلحت گذاشت تا بدانیم چرا شهرهای ما چنین برآغالیده‌اند و این بی‌تابی از کدام زخم ناسور است؟

شارستان‌ها را به قانونِ مساوی (و نه حتی مساوات) دادگری توان کرد و اگر رویه‌ی فاسد بی‌قانونی و تبعیض آفت کشتزار زندگی‌ی مردمان شود، تخم نبات و بنا را ملخ بیداد می‌برد.

سال‌هاست باب قانون را بسته‌اند و مروت انصاف از دست رفته است. اختلاس‌های درشت و رانت‌های بی‌حساب و کتاب چنان از پرده برون افتاده که شرم این بی‌قانونی‌ها از چهره‌ی دولت‌ها ریخته روزگاری خواجه‌ نظام‌‌الملک برای ابجد‌خوانان سیاست‌گری و ملک‌داری سر خط می‌نوشت تا مَشّاقی کنند:

“و این کس باید که از دست خویش به هر ناحیتی و شهری نایبی فرستد سدید و کوتاه دست تا اعمال و اموال تیمار دارد” ولی کارد به استخوان که برسد و “نایب سدید” از حاکم شهر دراز دست‌تر باشد، شهرها را مجال صبوری به پایان خواهد رسید.

آبادان و بسیاری از شهرهای ما در این بی‌تابی از دادِ ندیده و قانون برباد رفته حکایت می‌کنند و دریغا که کسی سخن زخم‌دیدگان و رنجوران را نمی‌شنود. گاه می‌گویم وقتی آتش بر نیستان می‌افتد چه توان کرد جز در زبانه‌ی آن سوختن! اگر صدای شهرها در روزهای آغازین اعتراض شنیده نشود، حاشیه بر متن غالب خواهد شد، چنان که در انقلاب ۵۷ جنبش شهرنشینان و روشنفکران قمار را به شورش حاشیه نشینان و روستاییان باخت و در نهایت خشم جای بردباری و گفتگو را خواهد گرفت.

بادان یک ‘شهر” بود، به همان معنای مدنی، تمدنی و فرهنگ مُلک‌داری‌ی نوین. در صنعت نفت مدام از این شهر به احترام شادخواری و رونق زندگی یاد شده‌، شهری نمونه که گویی قرار بوده شهر‌های دیگر در فرداهای ما همانند آبادان معمور و آباد شوند. اکنون که نفت هنوز هست و رونق بازار آن در سر هر کوی و برزن فریاد می‌شود، چرا آبادان را خاندان‌ها از ریشه چون ملخ جویده‌اند و کس نبوده که بدان ولایت نایب سدید و کوتاه دست بفرستد تا خبر از خوب و بد آن بلد امن دیروزیان به دارالحکومه ببرد؟ شاید این قصه را نباید به آبادان و آن بنای فروریخته‌ی کذا محدود کرد و روایت اندوهباری در همه‌ی ولایات بتوان دید و شنید که از رنج و محنتی عظیم خبرها می‌آورد.

من هم همانند یکان یکان ایرانیان، این چند روز که ماتم متروپل روایت می‌شد، غصه خوردم و اشک ریختم. اما جایی اشک به پایان می‌رسد و پرسش‌های بزرگی در ما می‌جوشد و می‌جهد که اکنون چه باید کرد؟ در این بازار که نتوان داد خویش را ستاند و کالای عمر و زیست به پشیزی نمی‌برند، چگونه می‌شود از حریم حرم زندگانی صیانت کرد؟

شهرهای ایرانی همیشه تا ظهور یک رخداد بزرگ، یک نباء عظیم، تاب می‌آورند و چه‌بسا یک اتفاق کوچک در زهدان تاریخ به رخدادی فرصت احتمال بدهد که مصلحت‌ها را در آن مهلت ابتدا نباشد.

اندوه را تسلی کافی نیست، گاه باید سوگ را تا بن دندان چشید و به درمانش اندیشید.

ایران فردا

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»