یک نیروی اجتماعی باید بتواند شبکه سازی کند
هیچ گاه تصور نمی کردم که زمان زیست روزمره تا این اندازه سیاسی باشد. این پُتک را هارتموت رُزا با کتاب درخشانش، «شتاب و بیگانگی» بر سرم کوبید. هر کس این کتاب را خوانده یا به نحوی معرفی هایی که از آن به دست داده ام را دیده باشد، دقیق می داند از چه می گویم.
به نظرم امروزه همه ی مسئله ما از قضا بر سر همین نحوه گذران و خرج کردن زمان زندگی روزمره است. زمانی به غایت سیاسی، کادربندی شده و مسلط بر سوژه ها که امکان هر زیگزاگی را جز در همان محدوده ی مقرر شده، سلب کرده است. دعوتِ زمانِ سیاسی شده مشخصا با کار، پول، سکس، عاطفه، خرید و هر آنچه زیست روزمره و اساسا زنده ماندن همهی ما را کنترل کرده، شناخته و ممکن می شود.
تفاوت فاحشی که مخصوصا در میان گفتار و کردار اقشار متوسط دیده می شود، لزوما به ترس از سرکوب حکومت، مسئله نان و اقتصاد و …، فروکاستنی نیست. مسئله دقیقا بر سر همین پارادایم دورانی است. شکلی از زمان بندیِ همه ارکان زندگی که سبک زندگی خود را نیز تولید و بازتولید می کند. از این جهت، پارادایم دورانی ما، همان «عصر یا زمانِ اقتصادی شده» است که به مدد خصیصه های زمانی شناخته و تمدید می شود.
اگر اقشار متوسط چندان کاری از دست شان ساخته نیست، به سبب تحمیل شکل زمانی خاصی از زندگی است که آن ها بدان «گرایش دارند.» نه اینکه تنها از آن بهراسند یا از آن روی گردان باشند. اما اینکه این گرایش چرا و چگونه به وجود آمده، خود مجال مستقلی می طلبد.
نیرویی در میدان اجتماعی بازی را خواهد برد که بتواند فضا-زمان اتباع خود را اولا تولید کند، ثانیا نیروهایش را در زمین زمانی خود نگه دارد، ثالثا به آن معنا بخشی کند. پس نیرویی برنده است که همزمان محتوای معنا بخشی برای زندگی ارائه دهد و از طرفی بتواند مناسک مختص به آن را نیز پدید آورد. روحانیت از معدود گروه های اجتماعی بوده که توانسته نهاد بسازد و در واقع زمانِ سیاسی خاص خود را نیز پدید آورد.
بدون ایجاد چنین فضایی که نیروها در میدان خودی توپ بزنند، نهایتا وضع به نحوی است که گویی روی یخ می نویسیم! اینکه چگونه می شود نیروی اجتماعی بدنه مادی خود را تولید کند، امروزه بحران اساسی پیش روی همه گروه ها و جریانات مدعی در ایران است.
تولید و باز تولید زمان-فضای اتباع، درگرو آن است که نیروی اجتماعی چگونه می تواند نهاد بسازد. نهادی که کارکردهای زندگی روزمره را دارا باشد. خطای دید تاریخی ما این است که تولید سوژه تنها از طریق رویارویی سیاسی با حاکمیت ممکن است حال آنکه نیست.
نیروی اجتماعی باید بتواند شبکه بسازد و این شبکه سازی بی آنکه حتی اصطکاک سیاسی ایجاد کند، محل تلاقی و انباشت زندگی نیروها باشد. مثال هایی از این دست در تاریخ ما وجود دارد. پس میادین دیگر را نباید به صرف وسواسی که بر سیاست و دولت در ایران وجود دارد، واگذاشت یا به کلی رها کرد. واقعیت آن است که بسیاری نیروها در زمین رویارویی سیاسی سوخت شده و بر باد رفته اند.
هر شکلی از کارهای داوطلبانه، فرهنگی، ترویجی، انگیزشی، فضای مجازی، جلسات و … گرچه می توانند اثراتی داشته باشند، اما دربرابر «زمانِ سیاسی شده»کمترین توانی برای جذب، حفظ و تقویت نیرو ندارند. نهایت نیرویی که در این میادین بازی می کند، جهت دست گرمی است و باز به همان موقعیت زمان مندی شده زندگی باز میگردد. پیش روی مبارزه اجتماعی، امروزه گرهی قرار دارد که بسادگی نمی توان آنرا گشود.
ما درحال تبدیل شدن به جامعه ای هستیم که در یک سوی آن بخش بسیار اندکی از کنشگری و مبارزه و … می گویند و تمامیتی که درگیر و متمایل به زمان زندگی است. باید دید آیا این دو نقاط تلاقی پیدا می کنند و اگر پیدا کنند، باز همه عرصه ها توده ای می شود و باز شخصی یا جریانی زمانِ زندگی را تصاحب می کند یا وضع به نحو دیگری پیش خواهد رفت …
مخلص کلام اینکه هر جریان اجتماعی باید فوتبال بازی کند. تیم داشته باشد، بودجه داشته باشد، نیروی کیفی داشته باشد، مرتب تمرین کند و اردو برود، بازی تدارکاتی برگزار کند، به نیروهایش وعده دهد، زیر قول و قراردادش نزند، مدیریت منسجم و کارآمدی داشته باشد، مربی کارآزموده ای را فرابخواند، و … تنها در این صورت است که آنگاه می شود تیم رابه میادین مسابقه/منازعه فراخواند.
قاعدتا یک تیم پراکنده ی نامنسجمی که بازیکنانش اضافه وزن دارند یا به کل در تعطیلات تاریخی اند، با کادری که برسر تیم حضور ندارد، با مدیریتی که درگیر و اسیر زندگی خانوادگی خودش شده، بدون برنامه ریزی، هدف گذاری و …، در یک گل کوچک کوچه ای نیز بازی را با اختلاف واگذار خواهد کرد!
پس پیش نیاز هر فعالیتی این است که بیندیشیم چگونه می شود تئوری ای پروراند که تیم بسازد، نیروهایش را حفظ کند، برنامه کیفی ای داشته باشد و اهدافی میان مدت و بلندمدت تعریف کند که در بازیهای بزرگ آینده، تنها مغلوب، سوگوار و مرثیه خان نباشد.