نظری دیگر در مخالفت با نوشته ی آقای ناصری در انتقاد از اعلام آمادگی شورای گذار برای همکاری با آقای رضا پهلوی، علی حسین نژاد

از آقای ناصری می پرسم چگونه اعلام آمادگی برای همکاری با یک گرایش سیاسی داخل اپوزیسیون و لو گرایش کوچک هم باشد دامن زدن به شکاف درون اپوزیسیون به شمار می رود؟ و چگونه اعلام آمادگی با یک گرایش سیاسی راه ائتلاف با بقیه را می بندد؟ ضمنا ایشان از کجا به این نتیجه رسیده اند که همه گرایشها دموکراسی خواه و عدالت طلب هستند جز گرایش سیاسی آقای رضا پهلوی؟! از کجا ایشان به این نتیجه رسیده اند که فرزند یا نوه حتما راه پدر و جدش را خواهد رفت؟ این چه منطقی است؟ از کجا و با کدام آمار و ارقام و یا نظر سنجی آقای ناصری می گویند که گرایش آقای رضا پهلوی دارای کمترین پایگاه در بین مردم ایران است؟ یعنی بقیه جریانات چپ و راست و حتی منزوی ترین آنها یعنی جریانات مارکسیستی و مجاهدین خلق بیشتر از گرایش آقای رضا پهلوی در میان مردم معترض پایگاه دارند؟؟ ایشان از کجا و با استناد به کدام تحقیق چنین قضاوتی می کنند؟ اگر چنین بوده چرا حتی یک شعار مشخص در میان تظاهر کنندگان و معترضین در داخل ایران به سود هیچ شخصیت و یا جریان اپوزیسیون جز به سود گرایش پهلوی وجود ندارد؟ اگر هست یک نمونه از آن شعار را بگویند.

گذشته از این ایشان در مقاله شان طوری وانمود کرده اند که انگار از میان همۀ جریانات و تشکلهای اپوزیسیون ایران  فقط شورای گذار اعلام آمادگی برای همکاری با آقای رضا پهلوی کرده در حالیکه دهها گروه و تشکل اپوزیسیون ایران تا کنون به دنبال پیام و کنفرانس اخیر آقای رضا پهلوی از پیام ایشان با بیانیه های رسمی و امضاهایشان اعلام حمایت کرده و بسا بیشتر از شورای گذار برای ایشان از خودشان مایه گذاشته اند.

امروز همگان می دانند آقای رضا پهلوی جز نسبت خانوادگی هیچ ربطی به سلطنت موروثی محمد رضا شاه یا رضا شاه ندارد و منطقا و حقوقا هم هیچ مسئولیتی در قبال اعمال پدر یا جدش را مثل همۀ انسانها و ما و شماها ندارد. خودش هم بارها اعلام کرده که اساسا خواستار سلطنت موروثی نیست بلکه جمهوری خواه و خواستار انتخابی بودن حتی مقام نمادین می باشد. لذا صادر کردن حکم کلی علیه “خاندان پهلوی” و شامل کردن آن بر آقای رضا پهلوی که یک روز هم در قدرت نبوده به دور از داوری منصفانه است. وقتی آقای رضا پهلوی با حکومت و سلطنت موروثی و غیر انتخابی اعلام مخالفت می کند و اعلام می کند که شخصا جمهوری خواه است؛ دیگر کسی نمی تواند بگوید ایشان معتقد به «محوریت خاندان پهلوی» هستند چنانکه آقای ناصری در این مقاله اش به نادرستی نوشته است.

آقای ناصری در مقاله اش سازمان مجاهدین خلق را جزء بخش عظیمی از اپوزیسیون نام برده است که به تعبیر ایشان: “علیرغم انتقادات بسیار جدی که بر آن وارد است اما بیشترین قربانیان را در مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی داده است”؛ در حالیکه جدی ترین انتقاد وارد بر سازمان مجاهدین خلق همین دادن بیشترین قربانی به دست جمهوری اسلامی است و همۀ گرایشهای اپوزیسیون از چپ ترین تا راست ترین آنها از جمله شخصیتها و احزابی که قبلا متحد سازمان مجاهدین در شورای ملی مقاومت بودند انتقاد اول و جدی ترشان به رهبری این سازمان عملکرد و خطوط و سیاستهای غلط انتقام‌جویانه و خشونت گرایانۀ کور آن از سی خرداد شصت تا کنون می باشد که موجب تقویت هارترین جناحهای رژیم دیکتاتوری مذهبی جمهوری اسلامی و ریختن بهترین نیروهای مبارز اجتماعی ایران از خود این سازمان و تا همۀ گروههای مبارز چپ و ملی گرا به کام گرگ جمهوری اسلامی و جوخه های مرگ آن گردید و موجب بزرگترین ضربه به کل جنبش آزادیخواهانۀ مردم ایران و تضعیف و پراکندگی همه ی نیروهای اپوزیسیون و ضربه به امید و اعتماد مردم و تقویت و تثبیت رژیم خونخوار آخوندی و جانیان حاکم بر ایران در اینهمه مدت طولانی شد. 

بدین ترتیب امروز دیگر این سازمان که مطلقا هیچ گرایش سیاسی مبارز را در اپوزیسیون ایران به رسمیت نمی شناسد و جز خودش کس و جریان دیگری را لایق کلمه ی اپوزیسیون نمی داند و خودش را تنها جانشین مشروع رژیم می داند بویژه با توجه به گزارشهای وحشتناکی که جداشدگان از این سازمان بعد از دهها سال از داخل تشکیلات مخوف آن شامل قتل و اعدام و شکنجه و قطع ارتباط افراد با جهان بیرون و خانواده و رفتارهای ارتجاعی مذهبی بسا عقب مانده تر از آخوندها ارائه می دهند و نیز ساختار رهبری مقدس و ولایت فقیه گونه و مادام العمر آن  مطلقا یک سازمان سیاسی هم به شمار نمی رود بلکه یک فرقۀ مذهبی است تا چه رسد به اینکه اپوزیسیون هم به شمار برود. علاوه بر آن سازمان مجاهدین رسما نام دولت موقت خودش را که رئیس جمهور آن را هم از سی سال پیش تا کنون مشخص کرده «جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران» گذاشته که هنوز در کتاب طرح دولت موقت شورای ملی مقاومت هست و لغو نشده است لذا سازمانی که کلمۀ اسلام را از اسم دولت پیشنهادی آینده اش جدا نمی کند نمی تواند ادعای جدایی دین از دولت را داشته باشد.

آقای ناصری نوشته اند که چون بخش عظیمی از اپوزیسیون گرایش آقای رضا پهلوی را نمی پذیرند پس نباید با آن همکاری کرد. یعنی می گوید: عدم پذیرش یک جریان باید مبنای عدم همکاری باشد. بفرمایید کدام یک از همین بخش عظیم اپوزیسیون یکدیگر را می پذیرند؟ مگر بقیه همدیگر را می پذیرند؟ اگر معیار همکاری و وحدت این باشد که باید همه همدیگر را بپذیرند و اختلافی با همدیگر نداشته باشند پس معیار وحدت و همکاری از نظر شما چیست؟ اگر می گویید همه جریانات برانداز و سرنگونی طلب باید متحد شوند مگر جریان آقای رضا پهلوی خواستار باقی ماندن رژیم ولایت فقیه است؟

شخص رهبر سازمان مجاهدین مسعود رجوی در سال ۸۸ در نوشته ای که هنوز هم در سایت این سازمان هست با عنوان “گزارش به نسل انقلاب” خواستار وحدت با آقای رضا پهلوی شد و به او فراخوان داد که حتی خودش را می تواند کاندید ریاست جمهوری اعلام کند و مفصلا به بیان اخلاقی و حقوقی و فلسفی و تاریخی اینکه ایشان هیچ جنایتی نکرده و کسی جنایتهای پدر و جد کسی را پای خود او نمی نویسد و بیان نمونه هایی از فرزندان سران جنایتکار رژیم از جمله محمدی گیلانی و جنتی که در صفوف مجاهدین با رژیم مبارزه کرده و شهید شدند پرداخته است. ولی اکنون که این سازمان بر اثر سیاستهای غلط رهبری آن به حضیض انزوا و تنفر مردمی سقوط کرده و در قبال موج حمایتها و پایگاه عظیم مردمی آقای رضا پهلوی در داخل و خارج ایران بویژه به علت توجه گسترده ی رسانه های میلیونی بین المللی به پیام و کنفرانس مطبوعاتی ایشان در حالیکه حتی یک مسئول پایین سازمان مجاهدین هم جرأت قرار گرفتن جلوی دوربین و سؤالات خبرنگاران را ندارد احساس ضعف و عقب ماندگی می کند به دشنام و ناسزا و حمله و هجوم و لجن پراکنی علیه آقای رضا پهلوی پرداخته است و شخص رجوی در پیامی به غایت تمسخر انگیز آقای رضا پهلوی را در کنار فرزند و نوۀ خمینی گذاشته است.

همچنین ایشان به فحاشی های طرفداران رضا پهلوی یا پادشاهی خواهی علیه شورای گذار اشاره کرده اند در حالیکه خود آقای رضا پهلوی بارها افرادی را که به نام ایشان و با سوء استفاده از نام ایشان دست به فحاشی و توهین علیه نیروها یا افراد جریانهای دیگر می کنند یا دست به خشونت می زنند محکوم و طرد کرده است. قضاوت در مورد شخصیتهای تاریخی مانند مصدق و غیره هم اگر معیار وحدت یا جدایی باشد دیگر تکیه روی نقاط مشترک برای وحدت چه معنا و مفهومی برایش می ماند؟!! اینگونه نگاه در سراسر این مقاله که مملو از خط کشی و مرز کشیدن و تکیه به اختلافات نیروها و جریانات برانداز و معتقد به گذار کامل از این رژیم می باشد، یک نگاه یک چشمی و با توصیه به تفرقه و جدایی و محور قرار دادن خود و اندیشه ی خود می باشد از آنگونه نگاهی که برخی گروههای فرقه ای و ایدئولوژیک بسته مانند مجاهدین به سایر نیروها و جریانات دارند.

ایشان نوشته اند (خلاصه یا مضمونش را می آورم)  که رژیم شاه اجازه نداد روشنفکران از ماهیت آخوندها آگاه بشوند و مردم را آگاه کنند تا خمینی را در ماه نبینند؛ در حالیکه خود ایشان نوشته اند که شاه به آخوندها آزادی داد ولی روشنفکران را سرکوب کرد پس به اعتراف خود ایشان روشنفکران به راحتی می توانستند به کتابهای آخوندها دسترسی داشته باشند ولی برای آنها تنها معیار ضدیت با شاه بود و برای همین بود که روشنفکران جلوتر از مردم عادی عکس خمینی را در ماه دیدند و اساسا آنها بودند که خمینی را که خودش هم فکرش را نمی کرد به عنوان یک رهبر سیاسی بلامنازع برای مردم تبلیغ کرده و جا انداختند و مخصوصا در آذربایجان که مردم عادی مقلد آیت الله شریعتمداری بودند این روشنفکران مذهبی سیاسی بودند که خمینی را در آن جا مطرح کردند.

آقای ناصری نوشته اند که «آقای رضا پهلوی با این چنین موضع اش در مقیاسی پایین تردر همان مسیری حرکت می کند که خمینی کرد و موجب گردید که شکنجه گران ساواک رژیم سلطنتی به خدمت رژیم جمهوری اسلامی درآمدند». این نهایت دوری از منطق و اخلاق و انصاف است که آقای رضا پهلوی را با خمینی مقایسه می کند. خمینی کی و کجا شکنجه گران ساواک شاه را استخدام کرد؟ پس اعدام و تیرباران شده های روزهای اول انقلاب توسط خلخالی و گیلانی از افسران عالی رتبۀ ارتش و پلیس شاه تا مقامات و شکنجه گران ساواک در پشت بام مدرسۀ رفاه و بعد هم در اوین البته با تشویق و تأیید و شعارهای «زودتر بکش» همان روشنفکران و نیروهای چپ و انقلابی!! چه کسانی بودند؟!! افراد ساواک و ارتش و پلیس شاه یا اعدام شدند یا از کشور فرار کردند. شکنجه گران امثال لاجوردی و حاجی داود و… تماما اطرافیان و هواداران سنتی و قدیمی خمینی بودند که بعضی ها مثل لاجوردی در زندانهای ساواک شاه زندانی و شکنجه شده بودند و شکنجه را از هما شکنجه گران ساواک یادگرفته بودند. این قدر بی اطلاعی ایشان از رویدادهای زمان انقلاب و تبرئه خمینی و آخوندها از تولید شکنجه گر ایدئولوژیک جای تعجب داد. تنها بخش ساواک که مورد استفادۀ دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی قرار گرفت و برخی افراد باقی مانده شان استخدام دستگاه اطلاعاتی آخوندی شدند ادارۀ هشتم ساواک شاه بود که کار و تخصصش ضد جاسوسی یعنی کشف جاسوسیهای خارجی بود و نه داخلی.

درست است که اساسا مبارزه علیه دیکتاتوری نوپای جمهوری اسلامی را نسل و اغلب جریانات سیاسی همان انقلاب ۵۷ پیش برده و تقریبا تمام زندانیان و اعدام شده های سیاسی در مبارزات بعد از انقلاب به آنان تعلق دارد، اما اینکه اقای ناصری نوشته است سلطنت طلبان چون زندانی و اعدام شده نداشتند پس مبارزه ای علیه جمهوری اسلامی نداشته اند استدلال نادرستی است زیرا آنان که اولین اعدام شده ها و اولین زندانیان بعد از انقلاب به دست خلخالی و آخوندهای دیگر بودند در داخل نبودند و اکثریت آنان قبل از فروپاشی رژیم از کشور خارج شدند و نخستین مبارزه و تبلیغ و مصاحبه ها و بیانیه ها و تشکلها علیه آخوندهای حاکم و خمینی را در همان سال ۵۷ و ۵۸ خود محمد رضا پهلوی و اطرافیان و سلطنت طلبان دیگر در خارج از کشور به راه انداختند در حالیکه بقیه نیروهای سیاسی اپوزیسیون شرکت کننده در انقلاب هنوز داخل ایران و دارای آزادی نسبی فعالیت و حتی شرکت در انتخابات بودند. علاوه بر اینکه نخستین تلاش برای کودتا و کنار زدن آخوندها از قدرت را جریان بختیار با همان نیروهای ارتش و نظامیان شاه انجام داد که منجر به شکست و اعدام و زندانی شدن تعداد زیادی از آنان گردید که همان شکست و اعدامهای آنها هم در نتیجۀ همکاری و اطلاع رسانی نیروهای چپ و انقلابی و ملی با دستگاه زندان و اعدام و شکنجۀ آخوندها صورت گرفت و در این راستا از همدیگر سبقت می گرفتند و یادم هست که لیستهای بلند بالا در نشریۀ  های حزب توده و مجاهدین چاپ شدند که «ما اینقدر اطلاعات را زودتر از دیگران در اختیار دادگاههای انقلاب برای کشف کودتا و دستگیری عاملان آن گذاشتیم»!!.

فراخوان به نيروهای سپاه و بسیج و ارتش رژیم به پیوستن به صفوف مردم هم مطلقا چیزی نیست که فقط آقای رضا پهلوی و برای اولین بار در صحنه ی سیاسی اپوزیسیون ایران مطرح کرده باشد، این فراخوان را بارها خود شورای گذار و همۀ جریانهای سیاسی در طول سالیان مبارزۀ خودشان داده اند. و عملا هم بارها اتفاق افتاده دیپلماتهای رژیم و حتی از مسئولان اطلاعاتی رژیم جمهوری اسلامی از آن رژیم بریده و علیه آن دست به افشاگری در خارج کشور زده اند و حتی بعضی هم به اپوزیسیون از جمله به شورای ملی مقاومت مجاهدین پیوستند و سخنگو و از نمایندگان این شورا در کشورهای مختلف شدند که هنوز هم هستند و قبلا سفیر این رژیم بودند. سالهای گذشته و هم اکنون هم در صفوف سازمان مجاهدین  افرادی بوده و هستند که سابقا عضو در حوزۀ آخوندی و سپاه پاسداران و یا بسیج بودند. خیلی سادگی و ناپختگی فکری و سیاسی است که کسی همۀ افراد و نیروهای پایین دستگاه سرکوب رژیم را تشویق به ماندن و ادامۀ سرکوب کند و جنایتهای خونبار تمام سالیان گذشته سران رژیم و نیروهای رژیم را پای همۀ این نیروها و همۀ این افراد بنویسند حتی آنها که دوران سربازی اجباری وظیفه را در سپاه یا بسیج یا ارتش می گذرانند و مخالف رِژیم هستند. کدام فرد میهن پرست و مبارز علیه رژیم جنایتکار آخوندی از نیروهای این رژیم  نمی خواهد که سلاح خودشان را زمین گذاشته و به مردم بپیوندند. مردم ایران هم اکنون در تظاهرات اعتراضی خودشان بارها خطاب به نیروهای انتظامی شعار داده و می دهند که “سلاحت را زمین بگذار” و با یادآوری شعری که مردم در زمان انقلاب ۵۷ خطاب به نیروهای ارتش شاه در خیابانها می خواندند، اکنون آنها نیز خطاب به پاسدران و بسیجیان و نیروی انتظامی می خوانند: «تفنگت را بنه…». 

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»