نقش رهبری را نمیتوان در جنبشها وقیامهای مردمی نادیده گرفت
_ نقش رهبری در جنبش و گذار
_ شاخصه و معیارهای رهبری جدید چیست؟
بخش اول
نقش رهبری را نمیتوان در جنبشها و قیامهای مردمی نادیده گرفت و همواره در هر شرایطی، رهبری از الزامات یک حرکت و اَکت مبارزاتی میباشد، زیرا این رهبر است که میتواند نیروهای متفرق را گرد آورد و برای یک هدف مشخص سازماندهی بکند.
جامعهی ما در حال حاضر دچار یک پارادوکس است، علیرغم اینکه بشدت به دنبال رهبر است، از طرفی هیچ رهبری را نمیپذیرد. این مسئله از آنجا ناشی میشود که مردم بیش از چهل سال بدنبال رهبران رفتند اما فریب خورند. دنبال رفسنجانی رفتند، دنبال خاتمی، احمدی نژاد، روحانی، رئیسی و… اما حاصل همهی این دنباله رویها، چیزی جز سراب و فریب نبود.
شاید اوج این احساس را بتوان به سال ٨٨ ربط داد، زمانیکه مهمترین و سیاسی ترین قشر جامعه که قشر متوسط بود، دلخوش به یافتن یک رهبر و در رسیدن به آرزوی خود، سرکوب شد. درست زمانیکه موسوی را نجات بخش خود میدانست. اما با حذف او از فضای سیاسی کشور، دوباره مردم سرخورده و افسرده روانهی خانههایشان شدند. هرچند از آن زمان فاصله گرفتهایم.
اما این واقعیت را نباید نادیده گرفت که مردم نمیتوانند به پای رهبری صبر کنند که با یک حکم و عِتاب برای بیش از یک دهه به حصر میرود و از نجات خودش عاجز است. کسی که نمیتواند خودش را نجات دهد چگونه میتواند ناجی جامعه باشد؟ به همین دلیل اکثریت مطلق پایگاه جریان اصلاح طلبی در یک بازهی زمانی بعد از حصر موسوی تا پایان دورهی ریاست جمهوری روحانی بشدت ریزش کردند و از این جریان رویگردان شدند و کورسوی امیدشان را از دست دادند.
اکنون جامعه در یک بی اعتمادی به سر میبرد و هیچکس را قبول ندارد. در واقع جامعه هیچ ناجی را به خود نمیبیند، ضمن اینکه هیچ فرد یا گروهی هم تا کنون در قامت ناجی ظاهر نشده است که بتواند اعتماد عمومی را جلب کند.
جامعهی ما جامعهای بشدت خسته، مستاصل و درمانده است. جامعهای پر از خشم و رنج و اینها زمانی فزونی میابند که نمیتواند مسیر تازهای کشف کند، نمیتواند رهبر بیافریند و گفتمان نو خلق کند. گفتمانها بر این جامعه تحمیل میشوند. گفتمان انقلابی، اصولگرایی، اصلاح طلبی، تدبیر و امید، عدالت و… اما جامعه هیچ نقشی در این گفتمانها ندارد. باید بپذیرد و پیروی کند. مخالفت بکند سرکوب میشود، اعتراض بکند زندانی میشود و تظاهرات بکند کشته میشود.
اما به نظر من این جامعه همزمان که در استیصال بسر میبرد، بدنبال راه برون رفت میگردد. چون دیگر نمیتواند تن به ساختارهای غلط بدهد. این جامعه دارد ارتباط میگیرد، حرف میزند گفتگو میکند. با مفاهیمی همچون آزادی، دموکراسی، رفاه و… از طریق شبکههای اجتماعی آشنا میشود و ناخودآگاه در مقام مقایسه بر میآید و میخواهد انتخاب کند، این جامعه پذیرفته که برای گذار باید هزینه بدهد. برای همین است که فعالیتهای علنی را در اقشار و اصناف گوناگون شاهد هستیم و هر روزه شعارها تندتر میشود و جنبهی سیاسی تری به خود میگیرد.
جامعه میداند که هر تغییر و تحولی مستلزم هزینه است. همیشه و در همه جا اینگونه بوده، هر تغییری بهایی داشته و دارد.
پایان بخش اول
کانال نویسنده
.