بندگان چندین و چند پارهی آن خدا هم بودند! ما هم بودیم که سکوت کردیم. شکستن در خانهی همسایه و بازداشتش را و بازداشت و کشتن همکلاسی و دیگر مردم را نمی دیدیم! خدای سال شصت نخست نابینایمان کرد و تا زمانی که دستبند بر دستانمان و چشمبند بر چشمانمان و حلقه طناب به گردنمان نیفتد نفهمیدیم. مرزبندیهای مان باید پاس میداشتیم! پاس داشتیم و تباهی چیره شد.
مرگ همسایه سوگ ما نبود! از ما نبود و هرکسی که از ما نبود از آنها بود! با همین تصور ساده که خمینی داشت و ما به آن می خندیدیم اما خودمان با واژههایی دیگر تکرارش میکردیم. هرکس با ما نیست بر ماست و سرنوشتاش هرچه باشد به ما مربوط نیست.
بیست سال پیش نوشتم باید از آزادی اکبر گنجی دفاع کرد، نوشتم که او آن زمان که پاسدار بود، من زندانی بودم. اما باید از حقوق او دفاع کرد. این درس بزرگی بود که از زندگی آموختیم. هنوز هم بر همان باورم دفاع از آزادی زندانیان سیاسی و عقیدتی دفاع از حقوق آنهاست و نه عقایدشان. بدون این دفاع مرز کینه فردی و باور به دمکراسی و آزادی به هم میریزد.
همه زندانیان عقیدتی و سیاسی باید بدون قید و شرط آزاد شوند.
آزادشان کنید!
فیسبوک نویسنده