به هر سوی بنگری، غم و اندوه پدیدار است، ملت افسرده است، فضای اجتماعی غمزده و حاکمان زهد عبوس می فروشند، ترشرویی پارسایی، دژم خویی و بد اندیشی در رابطه حاکمیت با مردم از اندازه گذشته است، مردم در متن مشکلات و مصائب فراوان معیشتی شاهد برخوردهای ناشایست و سختگیری های بلاوجه حاکمیت و فشار روانی هستند.
امر به معروف و نهی از منکر را بهانه کرده اند و به جان مردم افتاده اند، از یک امر اخلاقی؛ بازار مکاره سیاسی و نظامی گشوده اند و متاع جهل و خرافه و بی دینی را به ضرب و زور می فروشند.
اوج گیری نرخ تورم و رکود اقتصادی نفس ملت را بریده، بیدادگری است؛ اما بیهوده سعی می کنند بحران را با برخوردهای امنیتی و بازداشت ها و گیر دادن به حجاب و تعاریف من درآوردی از عفاف بپوشانند، چگونه می شود فقر را که از در و دیوار می بارد و مردم با گوشت و پوست و استخوان خود آن را لمس می کنند انکار کرد، دولت فعلی که با آن وعده های دروغین به مدد مهندسان حاذق! بر سر کار آمد، بحران ساز و دچار روان نژندی است و به هر جای عالم که بحران و جنگ و ناامنی است پیوسته است، ملت فراموش شده و در فکر یاری پوتین دغلکاراند، آیا نمی دانند در اوکراین “انسان” است که زیر گلوله های پوتین و روس جان می دهند، جاهلانی هم در مجلس انتظار حمله چین به تایوان را می کشند، از کشتار و خونریزی استقبال می کنند و دشمن صلح و آسایش و رفاه مردم هستند.
در این یکسال دولت برکشیده، رمق مردم و نفس آزادیخواهان ستانده شده است، شادی را از مردم گرفته اند، کدام سیاست و برنامه ادعایی محقق شده، کجا دلی شاد شده، هر چه کرده اند و می کنند علیه آزادی و استقلال و جمهوری و اسلام بوده، آزادی به بازداشت فعالان مدنی و صنفی و سیاسی انجامید، استقلال به معاهدات با روس و چین و نگاه به شرق و جمهوریت که سالهاست اثری از آن نیست که مهندسان! همیشه هشیار بوده اند و اسلام خلاصه شده است در “گشت ارشاد” و گیر دادن به مو و عقب رفتن روسری و کشان کشان کردن زنان و با لگد انداختن در “ون ارشادیه”!
صغیر و کبیر معترض اند و دست شان به جایی بند نیست، ملتی با آن فرهنگ پویا و مهد تمدنی در آشوب و بلوا و حقارت زندگی می کند، شادی و شادی های کوچک را هم از ملت گرفته اند، دلخوش به جشن “سلام فرمانده” شده اند که مثلاً شادی را تحمیل کنند، شادی نظامی و حکومتی که آن هم به ضد خود تبدیل شد.
انگار باید مردم منتظر صلاحدید حاکمیت باشند تا شاد باشند، نمی شود با دل خونین و شکم گرسنه و زیر بار ملامت و تحقیر، شاد بود و چه خوب گفت استاد بزرگ “شفیعی کدکنی”:
طفلی به نام شادی، دیری است گم شده است
با چشمهای روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر