در پس ذهن آرمانشهرسازی، هیولای توتالیتر وسرکوبگری خفته
“در ﻣﻴﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺁﺭﻣﺎﻥﻫﺎی ﺳﻴﺎسی، ﺁن که ﺍﺩﻋﺎی ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪ بشری ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻄﺮﻧﺎکتر ﺍﺳﺖ. ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍی ﺑﺮﭘﺎیی بهشت ﺑﺮ ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ، همیشه ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﮐﺴﺎنی ﮐﻪ میﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ، قاﺩﺭﻧﺪ بشرﻳﺖ ﺭﺍ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ ﮐﻨﻨﺪ، ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎی ﺧﻄﺮﻧﺎکی ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺍﺳﺎﺳﺎً ﺭوﻳﺎی ﺳﺎﺧﺘﻦ بهشت ﺑﺮ ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ، ﺭﻭﻳﺎی ﺧﻄﺮﻧﺎکی ﺍﺳﺖ، ﭼﺮﺍﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪتی ﺑﺎﻭﺭ میکنند ﮐﻪ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺪﺍﺩ بیشماری ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺮﻭﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ، تا ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺳﻌﺎﺩتمند ﮐﻨﻨﺪ.” (کارل پوپر)
در پس هر ذهن آرمانشهر سازی، هیولای توتالیتر و سرکوبگری خفته است که برای رسیدن به یوتوپیا و آرمان شهرش بسیاری را باید نابود و قربانی نماید. ذهن و اندیشه افراد یوتوپیا پرداز، جهان را پر از افراد شروری می بیند که در راه رسیدن به آرمانشهر مانع ایجاد می کنند.
اندیشه آرمانشهری برای رسیدن به مدینه فاضله (ساخته و پرداخته در ذهن خود) دست به خشونت و کشتار تمام کسانی می زند که فکر می کند مانع رسیدن به آرمانشهر و سعادت همگانی هستند.
بر اساس چنین تفکری آنها در راه رسیدن به آرمانشهر خود به جانیان مخوفی تبدیل می شوند که هر تفکر «غیری» را با برچسب خودفروخته و سست عنصر و سازشکار و خرابکار و وطن فروش و بی غیریت و امثالهم سرکوب می کنند.
امروز پس از چندین دهه با نگاه عمیقتر می توان دید که اصلی ترین دستاورد آرمانشهرگرایی بیمارگون جهان سومی (بیشتر بر اساس غلیان احساسات حاصل از سرخوردگی در مواجهه با مدرنیته شکل گرفته است) را مشاهده کرد. حالا فرصت خوبی است تا شیفتگان و دلدادگان این تفکر سرکوبگر، دفتر صدساله خود را بگشایند و با دقت بیشتری به تاریخ محبوب شان بنگرند.
از استالین و مائو و پل پوت تا کیم جونگ و.. دنبال جهانی بودند که در آن انسان به نهایت کمال خود رسیده است و همه در شرایطی کاملا برابر، غرق در خوشبختی و سعادت باشند و با عشق و شعفی وصف ناپذیر به پیشوا چشم بدوزند. آنها نمی دانستند(و یا نمی خواستند بدانند) که انسانهای تحت امرشان مثل تمام انسان های ساکن کره زمین، انسانهایی معمولی با رویاها، آرزوها، امیال، طمع ها و نیازهای کوچک و دم دستی هستند، آنها این واقعیت ساده را نادیده می گرفتند که اکثریت انسانها آرمان های بزرگ نمی خواهند و اصلا برای چنین خواستی پشیزی ارزش قائل نیستند. آنها هیچگاه به این واقعیت ساده که مردم نه با شعارهای جهانی و آرمان های بزرگ بلکه با همین چند لقمه نان و پنیر و قاتقی که پای سفره هایشان قرار می گیرد، آنها را مورد قضاوت خواهند داد.
از استالین تا پولپوت و کیم تلاش کردند به مردمان تحت امرشان «خواست آرمانهای بزرگ» را یاد بدهند، آنها در این راه عده ای را طبق علاقه خود تربیت دوباره کردند، عده ای یاغی تر را در اردگاههای کار اجباری و گولاک ها تنبیه کردند و جان آنهایی را که فکر می کردند غیر قابل اصلاحند را گرفتند.
آنها در راه رسیدن به آرمانشهر مورد ادعایی شان که قرار بود همه در صلح و برابری و خوشبختی زندگی کنند، جان بسیاری را گرفتند و زندگی نسل های متفاوتی را به تباهی کشاندند.