در نگاه کلاسیک جریانهای سیاسی-اجتماعی غربگرا یا غربستیزند
این روزها خبرهای بسیاری در حواشی مهاجرت گستردهی فرزندان مسئولین و حتی خود مسئولین منتشر میشود که تیتر اکثر رسانههای مجازی و چاپی را پر کرده است. موضوع مهاجرت در بین مسئولین و فرزندانشان آنقدر جدی است که در دو یا سه سال گذشته در مجلس ممنوعیت به کارگرفتن دو تابعیتیها در دستگاههای حاکمیتی مطرح و عملیاتی شد. مسائل و پیامهای مهمی در پس پشت این پدیده مستتر است که یکی نسبت به دیگران از اهمیت بسیاری برخوردار است و آن “غربگرایی” افراطی و شیفتهی “غرب بودنِ” (دست کم) فرزندان مسئولین نظام است.
نگارنده پیش از هرچیز با این نگاه کلیشهای که جهان را به غرب و شرق در معنای سنتی آن تقسیمبندی کنیم مخالف است و مفاهیمی چون “غربگرایی” و “شرقگرایی” دیرزمانیست که تهی از معنای سنتی خود شدهاند؛ اما آنچه در ایران درحال وقوع است ظاهراً بازتولید دقیق همان معنای سنتی غربگرایی است. چرا که به نظر میرسد غربستیزترین نیروی سیاسی و اجتماعی در ایران معاصر از قضا غربگراترینشان از آب درآمده است! به یک معنا بنگرید به تحولات دست کم پنج دههی اخیر در چین و روسیه که در غربستیزی پیشرو تر از ما بودند!
جریانها و نیروهای سیاسی و اجتماعی مختلفی در تاریخ معاصر ایران با ویژگیهایی همچون سنتگرا، محافظهکار، مذهبی، اسلامگرا و غربستیز شناخته شدهاند که همگیشان در دو ویژگی با یکدیگر مشترکند: ۱. ضدیت با غرب (غرب به معنای سنتی آن که شامل اغلب کشورهای اروپایی و ایالات متحده است)، ۲. احیای گذشته در قالب برجستهسازی هویت تاریخی که در تاریخ معاصرمان به ظهور جریانهای افراطی و کشتارهای عظیم و تحولات مرگبار همچون انقلاب و جنگ منجر شده است. حتی میتوان گفت تقریباً تمامی گروههای سیاسی که در طیف چپ گنجانده میشوند (از فداییان خلق گرفته تا حزب توده و نهضت آزادی تا جبههی ملی ایران) نیز همدست سنتیترین و مذهبیترین طیف غربستیز بودهاند.
از سوی دیگر نیروهای اجتماعی و سیاسی متعددی همچون روشنفکران، سلطنتطلبان و حتی بخشی از اصلاحطلبان و بسیاری دیگر همواره به عنوان غربگرا برچسب خوردهاند. خلاصه در یک نگاه کلاسیک در ایران آدمها و جریانهای سیاسی و اجتماعی یا غربگرا هستند یا غربستیز و سنتی! اما مهاجرت گستردهی فرزندان مسئولین و حتی بخش عظیمی از بدنهی حاکمیت را میتوان دالی بر غربگرایی شدید و افراطی مرجعیت ایدئولوژی حاکمیت دانست.
طبق یک اصل روانکاوانه عشق و نفرت دو روی یک سکهاند. زیمل جامعهشناس کلاسیک این پدیده را در جامعهشناسی خرد مورد واکاوی قرار داده است و آدورنو در اثر سترگ خود «شخشصیت اقتدارطلب» یک مکانیسم عظیم و پیچیده را با الهام از مفاهیم فروید میکاود و شرح میدهد. هستهی اصلی آن این ایده است که شخصیتهای اقتدارگرا و مستبد در برابر یک مرجع اقتدار قویتر یک برده و مطیع مطلقاند. بسیار عیان است که نفرت و انزجار حاکمیت از غرب در یک چنین دستگاه نظری ناشی از گرایش و میل شدید آنها به اقتدار و توسعهی غرب است، اما آنچه این روزها در مهاجرت گستردهی فرزندانشان نهفته است ماهیت غربی افراطیترین، سنتگراترین و مذهبیترین نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران را عیان میسازد. شکلی از غربگرایی که در هیچ نیروی سیاسی و اجتماعی در میان روشنفکران و دیگر گروههای طیف اصطلاحاً غربگرا در ایران تاکنون بیسابقه بوده است.
کدام گروه سیاسی و اجتماعی را سراغ دارید که در تاریخ معاصر ایران هم صاحب قدرت سیاسی باشد و هم صاحب ثروت اقتصادی وافر یک سرزمین به وسعت ایران، اما هیچ کدام راضیاش نکند و بزرگترین آمال و آرزویش رسیدن به آن سوی مرزهای ایالات متحده، کانادا، انگلستان و غیره باشد؟!!
نه در دوران قاجار، نه در دوران پهلوی و نه حتی در دو دههی اول حاکمیت کنونی چنین میل شدیدی به غرب، چنین گرایش افراطی به هرآنچه در غرب است در هیچ طیف و گروه سیاسی و اجتماعی وجود نداشته است. آنچه در حال عیان شدن است از قضا افشا شدن هویت گروه سیاسی است که خود را در تقابل با «دیگری» و در جنگ با اهریمن تعریف میکند. هویتی که فینفسه نمیتواند ویژگیهای ایجابی، آرمانی صلحآمیز، انسانی و از همه مهمتر توسعهگرا داشته باشد. هویتی که تماماً و دائماً با «نفی دیگری» تعریف میشود و بدون آن «دیگری» هیچ نیست. در عین حال غرق و محو در آرمانشهری است که از آن «دیگری» ساخته، و حتی نگاهش به «دیگری» واقعبینانه و عقلانی و خردمندانه نیست!
کانال اخبار اعتراضات مردمی