پرنده کوچک نشسته بر شاخه ای از کتاب، ابوالفضل محققی

راهی جز تلاش برای یک مبارزه همدلانه است؟

تمامی شب پرنده ای کوچک درون قلب عاشق من به آوازی حزین می خواند. پرنده کوچک نشسته بر شاخه ای از کتاب ، نشسته بر حروف. که یک سینه سخن داشت.

بیشتر از نیم قرن است که می خواند.پرنده ای کوچک و زیبا که روزی توسط طراحی جوان ترسیم شد. با دهانی باز که گوئی تمامی وجودش صداست.گوئی ناقوسی است برای بیداری.

پرنده ای که گاه از زبان شاملو خواند. گاه از دریچه دوربین عباس کیا رستمی به زیبائی جهان نگریست. بر شانه محمد نعمت زاده کودک  خردسال “خانه دوست کجاست؟” نشست با گام های کوچک اما سرشار از عشق او از سربالایی پر پیچ و خم زندگی ،از کوچه پس کوچه های تاریک روشن حیات عبور کرد و نهایت گلبرگ لطیف محبت را در لابلای دفتر دوست نهاد.

با ماهی سیاه و کوچک صمد راه اقیانوس در پیش گرفت چرا که به نواله ای ناچیز در قبال بی سوالی!در قبال عافیت طلبی تن نمی داد.

همراه با رضی و طالع به جستجوی پدر و مادر رفت جستجویی از دریچه نگاه بهرام بیضائی در بر خورد با تنهایی انسان، با جامعه ای پیچیده و مرکب! ملغمه ای از سادگی و دریدگی از  شور و بطالت با سوال کلیدی انسان بودن و متعهدانه عمل کردن. جستجویی که هنوز ادامه دارد.

پرنده کوچک نماد کانونی است که روزی توسط خانم فرح پهلوی  و خانم دولتشاهی با عشق به این سرزمین بنا نهاده شد. کانونی که می‌خواستند دریچه ای نو  و نگرشی نو به جهان با تکیه بر مربیان ورزیده و آخرین متد های پرورشی باشد. کانونی برای پرورش کودکان و نوجوانانی آگاه برای میدان دادن به رویا های بزرگ و گشودن افق های جدید برای کودک ،جوان و نوجوان ایرانی.

نمادی از امید به آینده! کانونی گرم برای نسلی که تازه داشت سر از خواب زمستانی سالیان و قرن ها بر می داشت.  چشم می گشود تا از دریچه نوینی که هنرمندان از نویسندگان تا موسیقی دانان از شاعران تا فیلم سازان و منورالفکران گشوده بودند بجهان بنگرد و از خود سوال کند من در کجای این تحول قرار گرفته ام ؟ چه می توانم انجام دهم ؟چگونه می توانم تعهد خود را نسبت به این سرزمین که خانه من است بجای آورم و نام خود را بر صحیفه آن نقش زنم؟

اما دریغ و درد که تاریخ نام و نقشی دگر گونه زد. دیوی از در درآمد که قلم می شکست و دروازه های دانش می بست. مردی که جز ویرانی و قتل عام چیزی برای این ملت نداشت. بضاعت او کینه دیرینه ای بود که از تمدن، از مکلا، از روشنفکران داشت.

کینه ای ناشی از عقب ماندگی،از جمود فکری حوزه های علمیه!از تحجر و بیسوادی نهفته در دین بدون سوال! چهل و اندی سال از گشودن بال های این بختک بر فراز این سرزمین می گذرد.در نیم قرن! این حکومتیان با این سرزمین و مردمان آن کردند که لشگر مغول نکرد.در این سال های وبایی وحشت و ویرانی روزی نبود که قانونی ،امریه ای حکومتی صادر نشود! و حداقل های اقتصادی ،اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی بدست آمده طی سالیان ویران نگردد .

هر فرد حکومتی  فاسد و خزیده در زیر عبای رهبری بخود این اجازه را داد که اسب در میدان خالی از سواران سرکوب شده بتازاند و نسق کشی کند. از خامنه ای گرفته تا فلان امام جماعت چلغوز آباد که خود را حاکم بر جان و مال مردم می دانند. تاختنی که هنوز ادامه دارد و تا شخم نکردن تمامی کشور دست از سر مردم گرفتار شده در روزمرگی که به چیزی جز سیر کردن فرزندان خود فکر نمی کنند بر نخواهند داشت. دشمنان قسم خورده ای که بعد رفتنشان جز ویرانه ای در تمام عرصه ها بر جای نخواهند نهاد.

حال با آمدن رئیسی مردی مات چشم که هیچ حسی در آن ها نسبت به پیرامون و انسان نمی بینی! شمشیر بجای مانده از قتل عام های سال شصت و هفت بار دیگر صیقل خورده  در سایه حمایت رهبر،مجلس یک دست شده و نظامیان هار گردیده. تهاجم به آخرین باز مانده و جان بدر بُردگان از یورش های چهل ساله آغاز گردیده است! از  طرح صیانت انترنت تا تهاجم به کانون پرورش فکری کودکان و نو جوانان ، لا علم کردن مجدد امر حجاب و باز گذاشتن دست آتش به اختیاران معلوم‌الحال.

بهای هر یورش را نسل جوانی داده و می‌دهد که از بد روزگار در زمان حکم داری بی‌مایه گان فاسد و جنایت کار پای بر عرصه حیات نهاده اند! نسلی که تا چشم گشود و جز ستم حاصل از تاریکی تاریک‌اندیشان ندید. خانه ای آتش گرفته و آرزو های سوخته در لهیب جهل.

چه  باید کرد با این خانه آتش گرفته؟

آیا راهی جز تلاش برای یک وفاق ملی بر آمده از دل یک نیاز، یک آرزو ی رهائی و یک مبارزه پیگیر همدلانه است؟ شما بگویید!

“خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرشها را تارشان با پود

می کنم فریاد ، ای فریاد !ی فریاد

خانه ام آتش گرفته ست، آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقشهایی را که من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و دیوار

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد  “اخوان ثالث”