برای ژینا و به بهانه مرگ ژینا ،
۱- زنی زیبا شد و زیبایی گناه شد! و گناه مجازات شد. خون بی گناه بر مذبح مذهب ریخت و سپس بر سنگفرشی جاری شد. در متون فرهنگی ایران من، بی گناهی مقدس بوده است و خون بی گناه مقدس تر. از اسطوره تا حماسه تا تاریخ خون بی گناه بی تقاس نمانده است. از آن گیاهی روییده و گیاه سبز گشته است. سبزی همان بی گناهی است، زایایی است، زندگی است. جاودانگی است. اگر سیاووش بی گناه، مرد، ژینا، دختر ایران هم خواهد مرد. اگر ایرج از یادها رفت، بی گناهانی چون ژینا نیز از یادها رخت برخواهند بست. این سان مرز مقدس و نامقدس در ایران بی زنهار من همین بی گناهی بوده است.
۲- در جمهوری سکشوال مرگ یا ناجمهور مرگ، هر امر زیبا، نازیباست تا تنها و تنها به سکس فروکاسته شود. هر بدنی باید در حجاب و برقع فرو پوشیده شود تا امر زیبا که خود امری والاست به تعویق افتد، سپس در انتزاعی موهوم به نام جهانی معدوم و در بهشتی موعود محقق گردد. این سان سرکوب بدن ها که خود در پیوندی ناگسستنی با سرکوب زیبایی و امر زیبا خواهد بود؛ اولویت فقه زندگی خوار زیبایی ستیز و مهمتر سکسیستی است که همه چیز را با امر به زشتی و نهی از زیبایی ارزش زدایی نموده است. اینجا بدن ها خاصه اندام زنان، مکانی برای زایش و آفرینش نیستند، محمل شهوت و دفع شهوت مردان بی سر در مذهب سراسر پر حشمت و شوکت عقل نرینه سالارند. زنان تنها در اندام های جنسی شان خلاصه می شوند و این عمق ابتذال همان مذاهب مذکری است که از خدایانی مذکر در وجود آمده اند. به اشاره ای بنگریم و بگذریم اضلاع این مثلث را که چگونه پیوندی است با سرزمین من. مثلثی با سه ضلع خدایان مذکر، پیامبران مذکر و تاریخ های مذکر. در چنین تاریخی، حضور زن در مقام زن دائما به تعلیق درآمده گر چه اندام جنسی اش محل دفع شهوت مردان مذهب مذکرش بوده است.
اسلاوی ژیژک معتقد است در اسلام و یا هر مذهب همانند آن، هر منکری که نکوهش شده و دینداران از آن بازداشته شده اند خود دعوتی است ضمنی به رفتن به سوی آن و به ابتذال پنهان با لعاب اخلاق دروغین و دوگرایانه ی نیک و بد همراه با آن. اینجا دیگر بحثی از زیبایی و زیبایی شناسی نمی رود، تنها هرزه نگاری و امر هرزه نگارانه است که مسلمان به آن دعوت می شود. وجود چند زن- بخوانید چهار زن- در یک خانه زیر چتر استبداد یک مرد مسلمان خود تاییدی است بر مدعای ما. این چهار زن از کمترین وجهی از زنانگی به مثابه ی امر زیبا و انسان بودگی برخوردار نیستند، بلکه تنها در اندام های جنسی شان خلاصه شده اند. مهمتر آن که در متون این مذهب با سنت پدرسالار زن ستیزانه اش امر زیبا زیبا دیده نشده و تنها ابزاری برای راحتی مردان شهوانی در نظر گرفته شده اند. در ساختار این مذهب، زیبا، زیبا نیست! پس سزاوار هشدار است و مرگ.
بدن های زیبا در چنین دستگاه قدرتی تنها ابژه های جنسی اند برای سوژه های جنسی. این است که زنان هنوز شهروندان این جامعه و این ناجمهور مرگ نیستند و اگر باشند به گفته ی جورجو آگامبن به هوموساکرهای یونان باستان شبیه ترند. به این عبارت که آنها ذیل قانون اند و همزمان جدای از قانون. ذیل قانون اند چرا که در مقام زیردستان بر آنها باید سلطه پیدا کرد و جدای از قانون اند زیرا در مواقع لزوم در جایگاه متهم باید مجازات شوند. بله، زنان این سرزمین تا شهروند شدن و صاحب حق شدن و آزاد شدن و زیباشدن فرسنگ ها فاصله دارند. آنها در زیر یوغ هفت فرمان این ایدئولوژی همچنان به هوموساکرها فرو کاسته شده اند. به ذهن ها و بدن هایی تحت مراقبت و تنبیه مطلق. این نیمه ی پنهان بیش از آن که قانون به مثابه ی نگاهبانی برای حقوق انسانی شان تضمین گردد، در چنبره ی خشونت نهان مشروع یافته اش گرفتار آمده اند. از منظر این قانون بدن هر زنی سرکوب خواهد شد و سرکوب این بدن، سرکوب هر امر شادی بخش یا به زبان نیچه هر “دانش شاد” یا شور حیات خواهد بود.
۳- قدرت در معنای تکنولوژی کنترل و تنبیه، آگاه است که هر بدنی متکثر و متبلور است در بدن هایی دیگر. این سان بدن زنان حامل معناهای بسیارند. بدنی که راه می رود. بدنی که می رقصد. بدنی که می خندد. بدنی که عشوه می کند، بدنی که غمزه می رود. بدنی که رنج می کشد و تلخ می شود و خسته می شود و اعتراض می کند و شکنجه می شود و اعتراف می کند به زیبایی و بی گناهی و به بند کشیده می شود. بدن ها از نگاه این نظام های پیچیده ی قدرت، حامل سکوت و اعتراض اند. حامل دو ضد که یکی علیه دیگری توطئه می کند یا که یکی بر سر دیگری فریاد می کشد. زنان و حتی ما مردمان جداافتاده در سلک هوموساکرها بی آن که بخواهند و بخواهیم یا بی آن که بدانند و بدانیم، چند بدن داریم. ابژه هایی همزمان و ناهمزمان و متداخل برای سکس، برای خشونت، برای سرکوب و برای مرگ.
این سان ژینا، بدن ژینا، لباس ژینا، زیبایی ژینا، هراس ژینا، اضطراب ژینا، سرکوب ژینا و مرگ ژینا را در سیاق این خدای مذکر و پیامبر مذکر و عقل مذکر و تاریخ مذکر باید فهمید و علیه آن برخاست. ژولیا کریستوا در مقام یک زن فمینیست که بار سنگین فیلسوفی و پرسشگری و زن بودگی را همزمان بر دوش خویش می کشید در تمام زندگی، خود و تن خود و ذهن خود و زیبایی خود و زنانگی خود را می سفرید. ژینا دختر ایران، کریستوا نبود، فیلسوف نبود، فمینیست نبود اما با زنانگی یا دخترانگی خویش، خود و تن خود و ذهن خود و زیبایی خود را می سفرید. سفری در فرجام رو به سوی زندگی ای نافرجام و مرگی نابهنگام. در نهاد او سه اسطوره ی بی گناهی می بینم. آرش، کاوه و سیاوش. از خون بی گناهش گیاهی یا که درختی خواهد رویید. می دانم سبز خواهد شد و بر پلیدی و پتیارگی این تاریخ مذکر سایه خواهد افکند.
برگرفته از کانال تلگرام ویسْپَرَدْ