راهبرد دینیِ گذر از جمهوری اسلامی ایران
کوروش در فراگیرترین نوشتههای دینی چنان ستایش شده که کمتر پیامبری؛ جزآنکه در هیچکدام نوشته نشده او به دینی گرویدهبود. تورات کوروش را مسیحِ (مشیا: دستکشیدهی) خود میخواند؛ کاهنان بابلباستان او را دوست (ایبری) و همگامِ (تپهئه) خداوندبزرگ میشناسانند و قرآن او را (ذیالقرنین) فرمانروایی خردمند، ابزارساز و دادگر که با خداوند گفتگو می کرد.
این هر سه نوشتهی دینی از همرایی (همنظری) خداوند با نخستین شاهنشاه راستین گیتی سخنی یگانه میگویند:
تورات از اینکه خداوند پیش روی او میخرامید و دروازهها را برایش میگشود؛ کاهنان بابل از اینکه خدایبزرگ دل مردمان گوناگون را به سوی او گرواند و خدایانشان را با او مهربان ساخت؛ و قرآن از اینکه خود خداوند جایگاه فرمانروایی بر گیتی را به او دادهبود و بر همه چیزش آگاه.
کوروش فرمانروایی زمینی بود زیرا هیچ پیامبری در قرآن که چکیدهی همهی گزارشهای دینی پیش از خود نیز مینماید، هرگز رو به خداوند ضمیر “ما” به کار نبردهاست و در برابر پیشنهادهایی آسمانی، پیشنهاد سوم ابراز نکرده!
آن فرمانروای ستایششده از سوی همهی دینها، اگر دین ویژهای هم برگزیدهبود آنرا ابراز نمیکرد شاید برای اینکه همدینانش دنیای مردمان گوناگون را چپاول نکنند؛ مانند همدینانِ بیشتر فرعونان مصر و بزرگشاهان بابل و نخبگان یونان که پیش از او میزیستند و دیگران را برده ساختهبودند؛ و در روزگار ما نیز مانند دیندارانی در روزگارهای صفوی و قاجار و بهویژه جمهوریاسلامیایران که چپاولکنندهی ناهمدینان و سرانجام همهی غیرخودیها، تا مغز استخوان.
کوروش درهیچکجا و نه حتا ستونی از کاخ پاسارگاد که ده بیست سال پس از او در روزگار داریوش کندهکاری شده، ابراز دین نکردهاست؛ شاید چون وجدانش حتا احتمال چنان چپاولی که پیامد ابراز دین بود را بر نمیتافت. باستانیترین برابرنهادِ (معنیِ) واژهی دین نیز همین «وجدان» است که برابر با: «ندای نیک درون».
پرسش: چگونه واژهی دین که در زبان جهانی بابلیباستان برابر با دریافتی درونی بود، دریافتی بیرونی شد که گاه در برابر وجدان؟
از روزگاران پیشاتاریخی و سرانجام باستان، مردمان گوناگون به خدایانی باور آوردند و خدایان و سرانجام خداوند پیامبرانی یافتند که از سوی او فرمانهایی میآوردند؛ جزینکه معنای نوین دین هنوز در مغز بیشترینهی آدمیان پدید نیامدهبود.
کمابیش از دو تا چهار هزار سال پیش، دین به یک معنای فلسفی تبدیل شدهاست که دریافتش به مغزی بسیار پیشرفته نیاز دارد. ما با فربگی خود (تکامل خود) در درازنای تاریخ سرانجام گردآمدهای از ویژگیهای خدا و سخنان پیامبران و پیشوایان و گاه دستورات دینپژوهانی را دین خود انگاشتهایم؛ زیرا آن گردآمده را همراستا با وجدان یا همان «نداینیک درون» خود یافتهایم. بهسخن دیگر: پیامبران بر بنیانِ نداینیک درونی هر یک از آدمیان توانستهبودند آمیزهای از پیامهای گوناگون خداوند را همراه با آیینهای خود به پیروانی بپذیرانند و با این فرایند، پیرو دین و آنگاه کیش (مذهب) خود بگردانند.
همان همراستا شدن با نداینیک درونی (وجدان) بودهاست که نیکخویی و پسندیدگی را در دینها و سرانجام کیشهای گوناگون، نشانهی دینگرایی مردمان ساختهاست و از دیگرسو بدخویی و ناپسندبودن را نشانهی بیدینی. دین کوروش نیز پیروی از نداینیک درونش مینماید، فراتر از گرایش به دین و آنگاه کیشی وِیژه که پیش از او یا در روزگارش پدید آمدهباشد.
بگذار مانند ایرانیان باستان، این پیچیدگیِ فلسفی را کوتاه کنیم در واژهی “بهدینی”: گرایش به بهترین دینی که در هر روزگار و گاه در هر بخش از زندگی آدمی، با نداینیکدرونِ هر یک از ما همراستا مینمودهاست.
اینگونه بود که هم زرتشتیان خود را بهدین خواندهاند هم مانویان. مزدکیان و بهاییان نیز خود را پیرو بهترین دین میدانند و چرا پیروان دینهای دیگر ندانند!
هر کس فراخور گنجایش مغزی خود در گذار از کودکی تا پیری و وابسته به ویژگیهای تن و روان خودش و سرانجام بسته به جغرافیا و روزگارش، بهترین دینی را برمیگزیند که همپیام با نداینیک درونی خود میبیند و آیا آن دینی که خودش آزادانه برگزیده و میگزیند، برایش بهترین دین نیست؟
پاسخ به این پرسش همواره «نه» بودهاست بر زبان نانخورانی از دین که سفرهای رایگانتر از پایبندماندنِ مردم به باورهای پیشین نمیشناختهاند.
پاسخ نخستین پرسش مقاله نیز این: سرقفلیداران دین بودهاند که هر دین دیگر را دستکم نافربه (ناکامل) پنداشته؛ پیروانش را ناآگاه دانسته و از دیگرسو هرگونه نوآوری در دین خود (بدعت) را گناهی نابخشودنی و بی درنگ سزاوار دوزخ انگاشتهاند! در چنین فرآیندی، دین یک دریافت بیرونی شده که در برابر نداینیکدرونی آدمیان ایستاده؛ ناهمدینان را چپاول کرده و سرانجام بیشترینهی پیروان پیشینش را آزار داده و گاه زیر شکنجه کشتهاست.
دین ابراهیم پیامبر (دین حنیف) چه بود جز همان بهدینی ایرانیان؟ همهی پیامبران (عرب و) سامی، ابراهیم را پدر باستانی خود انگاشتهاند و حتا مسلمانانی او را پدر زرتشت ایرانی. ابراهیم با هیچ پیامبری آشنایینداشت تا خداوندش را باور کند یا از او پیروی. بهگزارش نوادگانش در نوشتههای دینی، او ناچار شد نخست با ستارهپرستان آشنا شود و با آنان نماز بگزارد؛ سپس با ماهپرستان و سرانجام با خورشیدپرستان تا در پایان گذار دینی خود از خداوندی نادیدنی سخنبگوید و او را ستایش. ابراهیم این فرایند را چگونه پیمود جزبا پیروی از نداینیکدرون! آیا واژههایی آسمانی، آنهم از آغاز، بر او فرود آمدهبودند که هنوز نخواندیمشان؟
نگرش دینیِ ابراهیم و کوروش بسیار همانند به چشم میآیند از دیدگاه درونگرا بودن، سادگی و بی پیرایگی؛ اگرچه یکی پیامبر بودهاست و بایست از گذار دینی خود به مردمش گزارشها میداد و دومی فرمانروایی که مردمانی گوناگون داشت و نبایست از درون خود گزارشی دینی میداد. کار پیامبران با کار فرمانروایان یکی نیست.
ابرازنکردنِ دین از هنگام فرمانرواشدن فقط پدیدهای باستانی نبوده؛ بلکه در یکیدو سدهی گذشته، پدیدهای جاافتاده در پیشرفتهترین کشورهای جهان شدهاست. اگر زبان رییسجمهور آمریکا بلغزد و تعطیلیهای عید کریسمس را روزهای مقدس (هولیدیز) بخواند؛ باید بیدرنگ به چندین ساختمانِ دینی غیرمسیحی برود و به پیروان دیگر دینها هرمگزاری کند (احترام بگذارد). نمونه اش «باراک حسین اوباما» بود که زبانش آنگونه لغزید و پاهایش ناچار به جبران در مسجد و کنشت و باشگاههای خداناباوران.
شاید برخی از آنان که میگویند به هیچ خدایی باور ندارند، از بسیاری خداباوران دینگراتر باشند؛ نشان به نشانیِ نیکخویی و پسندیدگیِ رفتارشان. نه آیا آدمی برای رسیدن به هر درجهی بالاتر از باور دینی (ایمان)، درجه ی بالاتری از ناباوری (کفر) را پشت سر می گذارد! بهگمانم این سخن پیامبر اسلام است که اگر ابوذر می دانست آنچه را سلمان دریافتهاست؛ هر آینه کافر می شد.
دهههاست ندیدهایم یک رهبر اروپایی حتا با گرایش سفت و سخت دینی که از سوی حزبی مسیحی نیز نامزد؛ سخنی از گرایش دینی خود در سالهای فرمانرواییاش گفتهباشد مگر آنکه با اروپای همپیمان روبهرو و حتا در دادگاه جنایاتجنگی محاکمه شدهباشد. نمونه اش «ابراهام میلوسویچ صرب» در یوگوسلاوی. اروپا پند خود را از همان مسیحیِ دوآتشهبودنِ حزب نازی آلمان و شُترکینگی هیتلر به یهودیان گرفتهاست: هرگونه ابرازِ دین از سوی فرمانروا، برابر است با آغاز دستدرازی به دیگران!
برای پرهیز از هرگونه چپاول دینی یا حتا ضددینی، هیچ فرمانروایی نباید در ایران آینده دین خود را ابراز کند و نه هرگز در دوره گذار از یک حکومت دینی؛ وگرنه فضای چپاولکردن دیگران از جمله دینداران حکومت پیشین را به پیروزمندان آینده دادهاست. در نگاه رهبر گذار (نگاهکنید به مقاله: دیکتاتور گذار)، همهی مردمان ایران بهدین هستند؛ یعنی هر یک از نداینیکدرون خود پیروی میکنند مگر او که آشکارا به دیگری ناسزا گوید یا به حق مشروعش دستدرازی؛ چه بی دین چه با دین!
فرادینی بودنِ فرمانروای گذار و در نتیجه بهدین انگاشتن همهی ایرانیان، هزینههای گذر از حکومت دینی را هم بسیار کاهش خواهدداد زیرا از شمار وفاداران به حکومت خواهدکاست با آسودهساختن بیشترینهی ایشان و از دیگرسو خشنترین سرکوبگران را سزاوار برخوردی بازدارنده خواهدکرد در آوردگاههای چریکی مردم با حکومت (نگاه کنید به مقاله: چریکهای مردمی). اگر بخواهیم نخستینبار در تاریخ با روشهای خشونتپرهیزانه به یک حکومت دینی پایاندهیم؛ بهدین انگاشتنِ همهی ایرانیان سرنوشتسازتر خواهدشد.
آنچه دروازهها را برای کوروش گشود، گنجهای پنهانشده را به دستش رساند و کشتههای نبردهایش را کمترین ساخت؛ راهبرد فرادینی و در نتیجه پیامهای آشتیجویانهاش بود، البته بهپشتوانهی یارانی که تاریخ همانندشان را ندیدهبود.
کوروش نهتنها هیچ فرمانروایی را نکشت بلکه تا توانست همگی را دوباره بر همان تخت فرمانروایی پیشین گذاشت با قانونهایی خردمندانه که چکیدهاش در استوانهاش و روزآمدش در اعلامیهی جهانی حقوقبشر.
شاه شاهان نتوانست سه شکستخورده را دوباره شاه کند. برای جبران، یکی از آن سه را که هیچیک با دیگری همدین نبودند، در جایگاه رایزن جنگی خود گمارد تا نشاندهد شکستخوردنش از روی ناتوانی خدایان یا خامی خودش نبوده؛ برای بزرگترین شکستخورده که بهدست مردم خودش کشتهشدهبود، شش روز پیاپی سوگواری کرد با دستورهایِ دینیِ همان بزرگشاهِ کشتهشده، تا نشاندهد اگر زودتر به پیروزی میرسید هرگز نمیگذاشت کشتهشود؛ و نشانیِ نزدیکترین شکستخورده را نیز پنهانساخت تا زنده بماند و به بدیهای خود بیاندیشد.
کوروش هیچ دینی را بد و هیچ مردمی را بددین نخواند. او خدایان مردمان گوناگون را به پرستشگاههایی بهنام «شادی دلها» بازگرداند.