سرود «سلام-فرمانده» گره خورده با خندههای جنونآمیز فرمانده
نرون بر بالای شهر رم ایستاده است با چنگی بردست فریاد می زند “رم را به آتش بکشید .بسوزانید شهر را طوری که من صدای شیون مادران را بشنوم .صدای فریاد کودکانی که در آتش می سوزند.شهر توسط ماموران مخفی نرون به آتش کشیده می شود.نرون زخمه بر چنگ می زند. “اشک دانم را بیاورید. میخواهم چند قطره اشک بریزم. “مردی با اشک دانی بر دست پیش می آید. اما هنوز اشکی بر چشمان نرون ظاهر نگردیده .”نه کافی نیست هنوز فریاد ها مرا بدانسان که متاثر شوم متاثر نمی کند. ” انتظار می کشد. شهر در آتش می سوزد. لهیب آتش به کاخ او می رسد. بر کاخ نظر می کند. می خندد !”کاخی دیگر خواهم ساخت .” بر خود فشار می آورد باشد که قطره اشکی بر خدمه سوخته شده در کاخ بریزد. اما او سنگ دل تر از آن است که بر فریاد های انسان ها اشک بریزئ.
دود حاصل از سوختن قصر در فضا می چرخد. چشمان خونبار دیوانه مستبد خارش می کند . قطره اشکی بر گوشه چشم ظاهر می شود .قطرههای اشک بر اشک دان می ریزد .دیکتاتور می گوید:” قطره ریخته در این اشک دان شاهد من است. من بر سوختن رم اشک ریختم. این را اشک دان من نشان خواهد داد.تاریخ اشک ریختن مرا ثبت خواهد کرد.”نرون جاودانه شد با آتش زدن شهر رم و اشک دان طلائیش.
این بود نوزدهمین روز از ماه ششم سال شصت چهار میلادی. حال دو هزار سال بعد از او مردی علیل، مستبد و جانی در یک سرزمین باستانی چون رم تکیه زده بر عرصه قدرت .گوش بسرودی در ستایش خود سپرده است .مردی که جاهطلبی اش را نهایتی نیست. “نه نه این سرود مرا به هیجان نمی آورد. سرودی که در رگ آن خون جاری نشود! سرودی نخواهد بود که هر بار خوانده شود نام من در آن تکرار شود. من سرودی غرقه در خون میخواهم. که نامم را جاودانه سازد . ”
گزمگان ،حرام زادگان متملق نشسته بر بساط غارت بر مدارس هجوم می آورند. کودکان را به ضرب شلاق وادار به خواندن سرود مورد پسند رهبر می کنند . اما سرودی قوی تر سرودی رسا تر در فضای کشور در حرکت است. سرودی که هزار مرغ نغمه خوان بر منقار خود گرفته در سرتاسر ایران زمین در سرتاسر جهان می گردانند .در گلوگاه هزاران انسان آزاده نشسته می خوانند. تا جاودانه اش سازند. سرودی برآمده از جان! سرود حرمان برای تمام آرزو ها و خواسته هائی که مستبد پیر از مردم دریغ داشته است.
کودکانی چند حجاب اجباری معین شده از طرف رهبر را از سر بر می گیرند سرودی دیگر گونه می خوانند. صدا در فضا می پیچد. فرمانده از خشم کف بر لب آورده فریاد می زند.“نه نه سرود من باید جاودانه شود. در یاد ها بماند.”جلادان به کودکان هجوم می آورند. کودکی بر زمین می افتد .خون سرخش بر زمین جاری می شود. با سرود اجباری سلام فرمانده در هم می آمیزد. فرمانده مجنون عاشق خود! بوی خون را از درون سرود حس می کند . خون دخترک نوجوان در بیت بیت سرود سلام فرمانده جاری می شود .فرمانده سرخوش از خون ریخته در پای سرود فریاد می زند “بیاورید قلم دان را بنویسید سرودی که در بند بند آن خون جاری بود.سرودی که با خون دخترکی خردسال بنام من خوانده شد. نام مرا جاودانه ساخت. “بدین سان سرود سلام فرمانده گره خورده با خنده های جنون آمیز فرمانده همراه خون دخترکی خردسال به تاریخ پیوست و جاودانه شد .سرودی که هر بار خوانده شود چشمان معصوم و غرق در خون دخترک اردبیلی دخترک تمام ایران زمین را بیاد خواهد آورد. این بود به تاریخ چهار دهمین روز از دهمین ماه سال دو هزار بیست دو میلادی.
ابوالفضل محققی