اگر این بی-خودی و بی-هویتی نیست، پس چیست؟
اینجا، سخنم با آنهایی است که در فتنه ۵۷ بودند، به خشونت و خرابی آن دامن زدند، با آن پیش آمدند، از آن بهره بردند؛ اما آرام آرام از قطار تمامیت خواهی باز مانده و یا نخواستند در آن ترن وحشی سرگردان بمانند. این گروه نه چندان آلوده و دلبسته و وابسته به نظام آخوندی- سپاهی، از جنبش دانشجویی ۸ا تیر، گام به گام خودشان را از اسلامیست های متعصب انقلابی دور کردند و از آن پس چشم و گوششان را باز کردند تا حقیقت را، حرف دل مردم را بفهمند.
در پی کودتای انتصاباتی ۸۸، دسته ای کوچک از اینها خوب فهمیدند که ادامه این رژیم ضد مردمی، کشور را به تباهی هولناک خواهد کشاند. آنها این فلاکت و نا مردمی را هرگز نمی خواستند؛ پس با مردم همدست و همداستان شدند تا از رژیم عبور کنند. این گروه کوچک، با هزینه ای که در این سال ها داده است، شاید توانسته باشد خود را نزد خدا و خلق خدا آبرومند و عاقبت بخیر کند. هر آینه، بیشتر خط امامی ها با آنکه هرگز با ولایت دوم جور نشدند و به اوج خرافات و جنایاتی که او رهبری می کرد روی ترش نشان دادند؛ عافیت طلبی را کنار ننهاده، با سکوتشان به رویه خیانت به خواست ملت ماندند. در این گفتار می خواهم آنچه گذشت را بیادشان بیاورم تا شاید پند بگیرند و در این آستانه قیامت، رو راست و شفاف به مردم بپیوندند. آیا به چه می اندیشند، نظامی که آنها را مانند دستمال مصرف شده بدور انداخت؛ ملتی که دیگر برای آنها تره هم خورد نمی کند؛ و یا دنیایی که مرزهایش را بروی آنها خواهد بست. بیایید از تاریخ عبرت گرفته، با مردم خودی شوید. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
آنروز که فتنه ۵۷ کشور را فراگرفت و ملت بناگاه خود را اسیر یک ایدئولوژی وحشی خرافی دید، گروهی بی هیچ شایستگی شدند نور چشمی آن ناکس کشمیری تبار. از آن پس برای یک دهه کشور دربست قرق آنها بود. گروگانگیری ملت از همان روز آغاز شد که خط امامی ها از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند و خانه دوست را به یغما بردند. بدنبال آن، با کنار زدن لیبرالیزم مذهبی و سپس لیبرالیزم انقلابی، همه چیز برای خط امامی ها به وفق مراد پیش رفت؛ به هزینه نسل های بعد. باری، چند گام دیگر می خواست تا پای بست ویران آن خانه کج، حاکمیت اسلام ضد آمریکایی، نهاده شود. خمینیسم عزم جزم کرده بود تا سازه های تخت جمشید نوین، مدرنیته مدنی- نه سیاسی- را که پهلوی برافراشته بود، آتش بزند. حذف فیزیکی و حذف فکری با فوریت در دستور کار آمد و انقلاب پوشالی چند تکه شد. کشاندن جوان های معترض به خانه های تیمی و شب گردی های شرم آور و هراس انگیز کمیته چی های خمینی، دست گرمی آنها بود برای خرابی های بیشتر و بیشتر کشور.
تصفیه های سرخ و سفید، یک نظام بی طبقه بجا گذاشت. خمینی می خواست مملکت مال پا برهنه ها باشد؛ البته به شعار، نه از روی شعور. تجربه و تخصص به پای تعهد به تعصب ذبح شرعی شد. دیگر اصالت طبقات اجتماعی با درجه استضعاف ارزش گذاری می شد و نه شایستگی و هنر و فن آوری. یک ملت آبرومند کارش بجایی رسیده بود که هر کس افتخار می کرد مستضعف باشد. یادم می آید در مدارس بچه ها دوست نداشتند کیف بدست بگیرند. دور کتابهاشان کش می بستند و فقر را فخر می فروختند؛ حال آنکه دارا بودند.
از میان همه بدی ها و زشتی ها که جریان ذوب در خمینی انجام داد، دو کار، خطرناک تر از هر کجروی و نابهنجاری بود که این جریان بر آن پافشرد. هر دوی این کارها در واقع زیر ساخت دو اصل استراتژیک این نظام وحشی بوده است؛ فرهنگ زدایی از کشور و صدور شیعی گری انقلابی- تروریستی به منطقه.
انقلاب فرهنگی از مرحله آزمایشی و تاکتیکی ‘یا روسری یا تو سری’ آغاز شد و با بستن دانشگاه ها و حذف اساتید به مرحله جدی استراتژیک رو آورد. انقلاب فرهنگی در دانشگاه ها، هرچند به نظام آموزشی و اصالت فرهنگی ما ضربه کاری زد؛ برای خط امامی ها یک هدیه انقلابی بود تا کمی بعد تر برای خود شخصیت استادی بتراشند و ضد فرهنگ های این نظام واپسگرا را به ذهن نسل های بعد بزور تخدیر و تکفیر تزریق کنند.
حال، در این وانفسای انقلاب، عروسکان خیمه شب بازی آقا، یک تراژدی کمدی را روی پرده آوردند. بازی خورده هایی که خیال اصلاح خود ندارند، همین چند روز پیش در دانشگاه تهران جلسه گذاشتند تا دریابند چرا بچه های ما از دست نظامشان عاصی شده اند. اینهمه سال، این مافیای دانشگاهی، عافیت طلبی پیشه کردند تا از کرسی افاضه افاده، فرو نیافتند؛ حال بدنبال چه هستند؟ مگر آنها مدیر و وزیر و وکیل نبودند؟ این آشی است که خودشان پخته اند؛ حالا مزه اش را بچشند. براستی آیا از این نوجوان ها و جوان ها که مرام آنها را به سخره گرفته اند خجالت نمی کشند؟
جای شگفتی و تأسف دارد که برخی از اصحاب اصلاحات سوزنشان روی فرهنگ سازی گیر کرده است. فرهنگ سازی تا کی، تا زمانی که نه از تاک نشان ماند، نه از تاک نشان؟ می خواهم به آنها بگویم شما را بخدا دست از فرهنگ سازیتان بردارید و کشور را خراب تر از اینکه هست نکنید. شما آن امامزاده هستید که شفا نداده کور می کند. به هر روی، این روزها نسیم ملایمی از کوی نو اندیشی دینی وزیدن گرفته است. گویا بزرگانی از اصلاح حکومت دل کنده، به این باور گرایش یافته اند که فرهنگ از کف خیابان و از دل مردم رخ می نماید و به بالندگی می رسد و این رسم سنت است. فرهنگ تزریقی نیست؛ فرهنگ تجربی، تدریجی و تکاملی است.
یک کار دیگر آن بود که بر طبل جنگ بکوبند که هشت سال کوبیدند؛ نه بر سر امپریالیزم و آلت دستش صدام بعثی که بر سر سعادت و سلامت ملت. بهترین فرزندان این ملت، سبک بال، آسمانی شدند؛ بلاجویان بی ریا، عیسیان سرشار از ایثار، حرمت داران نجابت، وفا پیشگان با صفا رفتند تا بچه هایی که امروز در کف خیابان، آزادی را فریاد می کشند از زندگی به تنگ نیایند؛ به تیر عداوت این ولایت نکبت کشته نشوند. اما چه سود که پشت گود نشینان سودای دیگر در سر داشتند؛ تثبیت قهری نظام تا در فردای آنهمه ویرانی و دربدری، شانه هاشان را پر کنند از ستاره های بی مسما؛ شناسه هایی پر از بی هویتی. ستاره هایی که چشم و چراغ، نه، بلای جان این ملت شد.
کمی آنسوتر، باز این تخم طلاهای خمینی بودند که بر موج خفقان سواری می کردند؛ اینبار نه زیر سایه امام که زیر عبای آقا. به هر روی، یک دهه ترک تازی برای یاران غار سر شد و خمینی رفت و ملتی را به شر دیگری واسپرد؛ خامنه ای. آیا خودی های خمینی کم کم می بایست با جایگاه نخودی خویش کنار آیند؟ دیری نگذشت فرصت طلبان انقلابی و سرداران عافیت طلب دفاع مقدس، مرگ امام را از سر گزرانده، آقا بالاسر تازه را به روی چشم گذاشتند. حال زمان آن رسیده بود که راه ولایت مداری از مستضعف گرایی به انحصار گرایی تغییر جهت بدهد. در حقیقت، انحصار استضعاف برای ملت و انحصار قدرت و ثروت برای اعوان و انصار فتنه دوم. بعدها دیدیم که فتنه دوم، مفهوم مستضعف را از اساس تغییر داد؛ مانند همه آن مفاهیم کلیدی سیاست و مدنیت که از همان آغاز فتنه ۵۷ وارونه تفسیر و تعبیر شده بود؛ روالی که همچنان ادامه یافت.
آری، هوس نان و آب، موج سواران اسلام ناب را بر آن داشت تا همراه با نفوذی های تکنوکرات، با شعار سازندگی، زیر ساخت تولید ملی را در قربانگاه واردات چینی، کره ای و ترک سر ببرند. حال دیگر بوی هوس انگیز پول آنچنان برایشان غلیظ شده بود که دزدی ها به کارشان نمی آمد، باید جاده را صاف می کردند برای اختلاس های چند میلیاردی. نتیجه آن شد که تمام قد از ملت بریده با بیت ولایت هم پیمان شدند. کم و بیش، همه اهل فتنه ۵۷، ده سال نخست آقا سید علی را با او لاس زدند تا سرانجام گروهی که خود را یار غار امام می خواندند عنان از کف داده بر ولایت دوم شوریدند؛ شورشی نه بنام ملت که فقط و فقط برای بازساخت اراده طایفه خودی خودشان؛ برای بازیافت آن طلای بدلی. اینجا دیگر ریزش از ولایت آغاز شد؛ نه از اصل و مفهوم ولایت مطلق فقهی، که واگرایی از مصداق آن.
چه طعنه آمیز، خط امامی های دیروز، اینبار علم اصلاحات را – در چارچوب انقلاب اسلامی، بلند کردند. چند گاهی ادای ناخودی درآوردند؛ غافل از آنکه آقا، میخ ولایتش را تا مغز استخوان سپاه و اطلاعات و همه نظام فرو کرده بود. در یک تلاش دیگر، بنام نامی مردم، مجلس و دولت را بدست آوردند؛ اما تا بخود آمدند دیدند که بازی خوردند و حتا یک متر هم نتوانستند از خط قرمز ولایت پا فراتر بگذارند. حال دیگر دلشان نه برای ملت که بحال خودشان می سوخت. باز هم از رو نرفتند و در جنبش مردمی ۸۸، سراغ آن طلای قلابی را گرفتند. نفهمیدند که آن حنا دیگر برای ملت رنگی ندارد. با ملت جلو نیامدند و این شد که از سکوی نخودی نظام افتادند به قعر جدول، ‘بی خودی’ نظام.