چند سال قبل از نهاده شدن سه انار پشت در خانه ام نوشتم. روز گذشته پیرزن با همان چشم های مهربانش در خانه ام را میزند. ” همسایه ما امسال توان کندن انارهای خانه را نداریم. بیا سهم خودت را بکن همسایه های دیگر هم گفتم بیایند سهم خودشان را ببرند.”
تعارف می کنم داخل شود. عذر میخواهد بر میگردد. از پله ها سرازیر می شود.به آرامی بطرف خانه شان میرود. چهره زیبائی که زمان در حال محو کردن آن است.
تمامی ذهنم متوجه ایران است. سخت غمگین برای کشته شدن جوانها .انباشته از خشم و نفرت نسبت به حکومتی که بیرحمانه کشتار می کند. حوصله رفتن و کندن انار ندارم.
از پنجره طبقه بالا به حیاط خانه شان می نگرم. به انار های غمگین آویزان شده بر درخت . به سقف اطاقی که پیرمرد و پیرزن در تنهائی خود نشسته اند. اما هنوز به همسایه های خود می اندیشند. این زیبائی زندگی است .ما برای همین زیبائی، برای همین مهر و دوستی تلاش می کنیم. آیا شعار زن ،زندگی، آزادی ” معنائی جز این دارد؟
زندگی که امروز زیباترین دختران و پسران سرزمینم برای رسیدن به آن در میان اشک و خون آنرا را فریاد می زنند. زندگی انسانی در فضائی خالی از نفرت وسیاهی. فضائی که عشق جای کینه بگیرد.از عطر دوست داشتن، از مهر به انسان به طبیعت و آزادی لبریز شود.همسایه در خانه ات را بگوبد و بگوید “همسایه بیا سهم انارت را ببر!” ساعتی بعد پشت در خانه شان ایستاده ام با سبدی در دست. سه انار درشت در پشت در خانه ام!
در کوچه بن بستی که من زندگی می کنم .آخرین خانه انتهائی روبروبی خانه ام خانه نسبتا بزرگی است که زن وشوهری پیر در آن زندگی می کنند . حضورشان در کوچه احساس نمی شود .مانند سایه ای آرام وبی صدا! پیرمرد هر روز با کیسه ای دردست به بازارچه نزدیک خانه می رود نانی تازه می گیرد به همان آرامی که رفته است بر میگردد.
روزی سه بار این کار را انجام می دهد. آخرین رفتن بعد از ظهر است. زمانی که بر می گردد آفتاب نیز همراه او خسته از راهی که پیموده به نشستنگاه خود بر می گردد.هر دو خسته اند!
پیرمرد چند گیلاسی ودکا بالا انداخته تلو تلو خوران اما به آرامی از سربالائی کوچه مشرف بر کوچه ما بالا می آید. تنها به سلام و علیکی کوتاه با همسایه ها بسنده می کند. در آهنی خانه را باز بسته می نماید و در سکوت و سایه روشن شامگاهی مانند یک سایه محو می گردد.
زنش بسیار ریز نقش است با ملاحتی شرقی یادگار مانده از زیبائی سال های جوانی با غمی تلخ نشسته بر چهره. حضوری به مراتب کمتر از مرد دارد. شاید روزها اورا نبینم .شاید در هفته یکی دو بار تنها برای نهادن کیسه آشغال از خانه خارج میشود و تا انتهای کوچه میرود و برمی گردد.
با وجود تلخی اندوه نشسته بر چهره اما آرامش و ملاحتش به گونه ای است که احساس می کنم از پس دیوار های خانه اش نیز به کوچه آرامش می بخشد. به آرامی سخن می گوید همراه لبخندی دلنشین بر کنج لب. اندکی زمانی کوتاه با زنان کوچه خوش وبش میکند و به خانه باز می گردد.
یک روز از دیگر همسایه پرسیدم چرا “مرات اکه “و همسرش این گونه گوشه می گیرند ؟ سری به تاسف تکان داد و گفت .”او روزی یکی از طنز نویسان شناخته شده ازبکستان بود.همه نوشته هایش را دوست داشتند.اما ده سال قبل سر همین چهار راهی پائین تراز این کوچه ماشینی تنها پسر اورا که بیست و پنج سال داشت به ستون بتونی برق کوبید و کشت .
از آن پس او دیگر ننوشت و از کار کناره گرفت. متوجه نشدید که آن ها هیچوقت از وردی کوچه عبور نمی کنند .همیشه از همین سرازیری انتهای کوچه به کوچه بغلی می روند! به در خواست انجمن محله اداره برق آن ستون بتونی را عوض کرد جایش را از سر چهار راهی اندکی پائین تر برد. اما این دو هرگز از آن جا عبور نمی کنند.
ما غم و اندوه این دو را می دانیم .این که چرا دیگر با همسایه ها مانند سابق رفت آمد نمی کنند و حوصله هیچ کس را ندارند را درک می کنیم و احترامشان را داریم .”
چند روزی بود که هر بار در ب خانه را می گشودم سه انار درشت گل بهی رنگ بر پشت در می دیدم. این تنها شامل خانه من نبود .این انار ها مقابل هر پنج در کوچه بن بست ما نهاده می شدند. برایم معمائی شده بود!
از”عبدالملک” دیگر همسایه سر کوچه پرسیدم “نمی دانید چه کسی این انار ها را مقابل در خانه ها می گذارد ؟”همراه لبخندی آرام سری تکان داد و گفت “این جا ازبکستان است همسایه قدر و قیمت همسایه خود را می داند .میوه درون خانه بخشی هم باید نصیب همسایه شود ! بگذار ندانید کدام همسایه این کار را می کند.” و دیگر چیزی نگفت. این پاسخ برای ذهن کنجکاو من کافی نبود! می دانستم که صبح زودکسی این انار ها را پشت در می گذارد.
صبح بسیار زود از خواب برمی خیزم صندلی راحتی را پشت پنجره مشرف بر کوچه می نهم .آرام وبی صدا کوچه را زیر نظرمی گیرم. هنوز هوا تاریک و روشن است که در آهنی انتهای کوچه که درست زیر پنجره خانه من قرار دارد به آرامی گشوده می شود. پیرزن و پیرمرد همان گونه که همیشه آرام حرکت می کنند به آرامی از دروازه خانه بیرون می آیند.
مرد زنبیلی نسبتا بزرگ بر دست دارد لبالب از انار. نخست سراغ در خانه من می آیند زن چند انار از سبد خارج می کند روی پله های خانه می نهد. به آرامی در طول کوچه حرکت می کنند. اندکی بعد می بینمشان که با زنبیل خالی شانه به شانه هم بر می گردند .هنوز آفتاب سر نزده است و زنان همسایه جارو به دست برای آب و جارو کردن کوچه از خانه بیرون نیامده اند.
کوچه سرشار از عطری کهن و تاریخیست .سرشار از عشق و محبت با انار های درشت نهاده شده بر پشت درها. “این جا ازبکستان است همسایه قدر و قیمت همسایه خود را می داند. ”
بلند می شوم از بالا به حیاط روبه رو خیره می گردم. به درختان انار، به انار های آویزان شده بر شاخه ها که حالا زیر نخستین اشعه طلائی خورشید مانند قلبی بزرگ میدرخشند! من طپش هر تک تک دانه داخل آن را حس می کنم. ضربانی که به موسیقی بدل می شوند و در فضا منتشر می گردند.
موسیقی جادوئی که از خانه همسایه عاشق بر می خیزد.
بیاد گفته ای به گمانم از نظامی می افتم .”درخت انار درخت همیشه عاشقی است که میوه خونینش را تا جائی که می تواند بر شاخه خود نگاه می دارد .بر زمینش نمی اندازد.حتی اگر بر شاخه اش خشک شود ” پایین می آیم در خانه را باز می کنم . سه انار درشت نهاده شده بر پشت در را بر میدارم . ضربان قلبم با ضربان درون هزاران دانه سرخ رنگ درهم می آمیزد زندگی جاری می شود.
ابوالفضل محققی