در آن چند سالی که زندان اوین بودم تختم روبروی پنجرهای بود که نوک درختان چنار و بلندای تپههای اوین را می شد دید،روزی معاون رئیس زندان شخصی به نام مومنی با وقاحت میگفت دهه شصت سرباز اوین بوده و با موتور زندانیان را برای تیرباران به بالای همان تپه ها میبرده، میگفت از بالای تپهها تا جلوی درب زندان جوی خون جاری می شد که بعد از مدتی تصمیم گرفتند زندانیان را با چوبه دار اعدام کنند…
بعد از آن همیشه ناخودآگاه به آن تپهها خیره میشدم، بغض میکردم، بوی خون حس میکردم و هر بار که حرف مومنی به خاطرم می آمد با خودم با آن تپه ها با کسانی که بر فراز آن تیرباران شدند عهد می بستم که هرگز عقب نشینی نکنم و تا زنده ام به راهی که در آن قدم گذاشته ام ادامه دهم… بعدها فهمیدم مریم اکبری منفرد هم که حالا سیزده سال است که زندانی ست در تمام مدتی که در اوین بود(حدود دوازده سال) هر روز پنج صبح که از خواب بیدار می شد به همان تپه ها نگاه میکرد و با خود عهد می بست که تا ابد دادخواه خون خواهر و برادرانش خواهد ماند…
حالا هر گوشه شهر را که نگاه کنیم یادی و اثری از عزیزیست که کشته شده،پدران و مادران آنها همچون پدر مهرشاد، مادر مهسا، مادر پژمان، دوستان خدانور و… فیلم ها و عکس های آنان را منتشر میکنند بسیاری از آنها جایی بودند که شاید ما هم روزی بودیم یا ممکن است در آینده باشیم، هر کجا قدم میگذاریم رد خونی قبلا بر زمین بوده… بیا پای روی این خونها نگذاریم، بیا با آنها عهد ببندیم که دادخواهشان باشیم،بیا که برخیزیم و نگذاریم خون این عزیزان پایمال شود…
بیا نجات دهنده باشیم نه دنبال ناجی… ”
اینستاگرام آتنا دائمی