عامل مهم بروز انقلاب ایجاد پتانسیل عظیم روحانیت
بخش اول
جملهای در خاطرم هست که نمیدانم از چه کسی است اما جملهای درست و دقیق است. “انقلاب را روشنفکران تئوریزه میکنند، احمقها انجام میدهند و فرصت طلبان بهره برداری میکنند. این جمله بخصوص در مورد انقلاب های قرن بیستم بسیار صدق میکند.
همیشه دزدانی برای انقلابها پیدا میشود و “دزدی هم که با چراغ آید، گزیده تر بَرَد کالا!” چراغی که به دست خمینی بود و توانست کالای انقلاب، این متاع گرانبها را ببرد چیزی بود بنام اسلام سیاسی، ایدهای که هم توده را به وجد میآورد، هم روشنفکران چپگرایی که پشت این مفهوم میتوانستند به خواستههایشان برسند. مرزهای مشترک اسلام سیاسی و جریانات چپ، عدالت، آزادی، برابری و مفاهیم اینچنینی بود، اما خمینی این دو قشر بسیار مهم و تأثیرگذار را فریب داد و اصطلاحاً قاپشان را دزدید!
فضای روشنفکری ایران به خصوص بعد از مشروطه را من فضایی غبارآلود میبینم. ابتدا بخاطر انسداد سیاسی، محدودیت فضا و فعالیت برای روشنفکران، احزاب و اشخاص. دوم؛ بلاتکلیفی و سردرگمی این طیف که افکارش بعضاً پریشان و مغالطه آمیز مینمود و سوم؛ اینکه به نوعی اسیر و فریب خوردهی جریان و فضای غالب بر جامعه شد. هرچند به نظر من مورد اول با دو مورد بعدی رابطهی علت و معلولی دارد، یعنی انسداد فضای اجتماعی و سیاسی، روشنفکر را دچار خطای شناختی میکند و این امر گاهاً باعث یک جنگ احساسی بین نیروهای اپوزسیون و حاکمیت میشود و این حرکت منجر به پناه بردن به پوپولیستها میگردد. زیرا در این حالت روشنفکر میپندارد که بواسطهی همراهی با قدرتِ مخالفِ مطلق، دستیابی به اهدافش محقق میشود.
انسداد فضای سیاسی قطع ارتباط روشنفکر با توده را در پی دارد و این یعنی از بین رفتن فضا برای ایجاد گفتمانهای جدید و اینگونه فضاها بیش از هر قشری مرتجعان و عوامگرایان و پوپولیستها را خشنود و خرسند میکند.
مذهبیون سنتی و تودهها از امتیاز ویژهای در این دوره بهره میبردند. بعنوان مثال در دههی چهل و پنجاه بنا به روایتی بیشتر از ٧۵ هزار مسجد و حسینیهی جدید ایجاد میشود، در صورتیکه این عدد و رقم برای تاسیس دانشگاه تنها ١٢ عدد است.
ایجاد این پتانسیل عظیم برای روحانیت و جریانات ارتجاعی یکی از مهمترین عوامل بروز انقلاب بود.
به گفته ی دکتر پرهام در نقد فضای سیاسی دورهی پهلوی: “شما يك سندیکا را میتوانید اشغال کنید یا داغان کنید و بکوبید و یا محل يك حزب را میتوانید بکوبید، اما جرأت نمیکنید بروید يک مسجد را خراب کنید.” این نشان میدهد که اماکن مذهبی از جایگاه ویژهای نزد مردم و حاکمیت برخوردار است.
مذهب نامش همیشه با روحانیت گره خورده و روحانیت همیشه متولی مذهب و شریک قدرت بوده. حتی در اروپای قرون وسطی هم نهادهای قدرت و نهاد روحانیت روابط حسنه داشتهاند و در طول تاریخ این دو یک رابطهی استوار برقرار کردهاند. این نوع رابطه هم در زمان محمدرضا شاه بسیار مرسوم بود. شاه به واقع از جانب روحانیت احساس خطر نمیکرد زیرا همانطور که گفتم رابطهی خوبی با روحانیت داشت و روحانیت با سلطنت در صلح و ثبات به سر میبردند اما آنچه او را به هراس میافکند پا گرفتن جریانات و اندیشهی چپ بود. در شمال کشور شوروی را میدید که پایگاه اصلی چپ بود، در شرق، افغانستان که نیروهای چپ به قدرت رسیده بودند و اتفاق مشابه هم در عراق افتاده بود. میتوان گفت شاه خود را در محاصرهی چپها میدید و این مسئله او را نگران میکرد.
روشنفکران سالها با نهاد سلطنت در نزاع و کشمکش سیاسی بودند اما تهدید جدی برای شاه محسوب نمیشدند ولی تودهای که در کوتاهترین زمان ممکن شکل سیاسی به خود گرفته بود خطرناکتر از آن چیزی بود که کسی فکرش را بکند. آنهم تودهای که در هزاران مسجد و حسینیه و اماکن مذهبی توسط ارتجاعی ترین جریان موجود شستشوی مغزی میشد. خب اگر هر مکان مذهبی همچون مسجد تنها صد نفر را به صورت مستقیم و غیر مستقیم به خودش جذب میکرد و این افراد خوراک فکری خود را از این مکانها تهیه میکردند و تحت تاثیر این پایگاهها بودند، آینده قابل پیشبینی بود.
یادمان نرود که مصرف کنندهی اندیشههای مذهبی اکثرا تودهی بی سواد با دیدگاههای سنتی بودند و همچنین زندگی شهری برای اکثر افرادی که از بافت سنتی و مذهبی روستاها به شهرها مهاجرت کرده بودند چیزی غریب مینمود و افرادی که به یکباره با فرهنگ مدرن برخورد میکنند امکان ستیزه و مخالفتشان بیشتر از همراهی کردنشان است، چرا که احساس میکنند در محیطی بیگانه پای نهاده و نمادها و رابطه های حاکم بر آن جامعه برایش بی معنی است به خصوص اگر این طیف در اکثریت مطلق هم قرار بگیرد.
پایان بخش اول
کانال نویسنده