«ملت»، «ملت تاریخی» و «ملت‌سازی»، علیرضا افشاری

چرا به پذیرشِ تاریخ و فرهنگی مشترک برنگردیم؟

این روزها با توجه به خیزشی که در جریان است مردم عادی هم، به یاریِ شبکه‌های اجتماعی، توجه بیشتری به هم‌میهنانِ خود در همه‌جای کشور پیدا کرده‌اند. از این رو، ممکن است ترکیب‌هایی چون «ملت کُرد» و «ملت تُرک» را بشنوند که برای‌شان ایجاد پرسش کرده باشد. یادداشتِ پیشِ رو به قصد روشنگری در این موضوع نوشته شده است.

ملت در علوم سیاسی

پس از انقلاب بزرگ فرانسه که در زمینه‌ی علوم سیاسی پیامدهایی تعیین‌کننده داشت واژه‌ی نِیشِن (Nation) به جهتِ نامیده شدنِ همه‌ی مردم فرانسه و برای تأکید بر یگانگیِ آن‌ها (برداشته شدنِ امتیازها، فراگیری و نیز یک‌سانی در حقوق و دارا بودنِ حقوق شهروندی) معنای تازه و شفافی گرفت. این واژه بعدها در علوم سیاسی این‌چنین بازتعریف و شفاف شد: «گروهی از انسان‌ها که در قلمروی جغرافیایی مشخص و تحت سیطره‌ی یک قدرت سیاسی زندگی می‌کنند». دو رکنِ این تعریف عبارت هستند از: مرزهای مشخص و دولتِ یگانه. این، اصلی‌ترین و مورد توافق‌ترین تعریف از واژه‌ی یادشده است.

با جنبشِ بزرگِ مشروطیت، با پیشنهادِ شماری از اندیشمندانِ آن دوره ــ به پیشگامیِ طالبوف ــ واژه‌ی ملت، که تا پیش از آن برای پیروانِ یک دین به کار می‌رفت، در برابرِ نیشن قرار گرفت و به سرعت همگانی شد و بعدها به‌صورت علمی تثبیت شد، به طوری که تقریباً در همه‌ی متن‌هایی که امروزه تولید می‌شود و در جامعه در دسترس است ــ شاید منهای برخی متن‌های مذهبیِ سنتی ــ واژه‌ی «ملت ایران» همه‌ی مردم ایران در کشورِ ایران را نمایندگی می‌کند. به سخن دیگر، ما می‌گوییم «مردمِ» فلان جا (فلان شهر یا روستا یا عشیره) اما واژه‌ی «ملت» را فقط برای همه‌ی ایرانیان به کار می‌بریم. این امری پذیرفته، رسمی و علمی است و خوب است همه‌ی ما، برای آن‌که سخنان‌مان محلی از اعتبار و دقت داشته باشند، به آن پای‌بند باشیم.

چرا به تعریفی با عنوان «ملت تاریخی ایران» نیز قائل هستیم؟

فرانسه با انقلاب بزرگش در حدود ۲۳۰ سال پیش تبدیل به کشور (دارای مرز مشخص و مردمانی با حقوق یک‌سان، که همان ملت فرانسه باشد، و حکومتی یگانه) شد و آغازگرِ روندی در اروپا و سپس جهان گردید که عصر «دولت ـ ملت‌ها» نامیده می‌شود.

تاریخ‌مان را که بنگریم، ما برای دوره‌ای بسیار طولانی ــ حتا نسبت به ملت شدنِ مردمانِ همین کشورهای پیشروِ اروپایی ــ دارای مرزی مشخص و مردمانی بودیم که، افزون بر داشتنِ حقوقی یک‌سان، نسبت به هویتِ مشترکِ تولیدشده در این زمان طولانی که خود برآمده از هزاران سال پیوند فرهنگی بود وابستگی داشتند. از هنگام شکل‌گیری کشور ایران‌زمین به دستِ کورش بزرگ تا پایان دوره‌ی خاندانِ ساسانی که خود زمانی بسیار طولانی نسبت به کشور شدنِ دیگر سرزمین‌هاست (بیش از هزار سال) دولتی یگانه هم بر این منطقه فرمان‌روا بوده است؛ وضعیتی که تا حدودی در دوره‌های عباسیان و سلجوقیان، که از هنگام صفویان باز تثبیت شد، نیز وجود داشت هر چند بخش بزرگی از غربِ کشورِ تاریخیِ ایران در اختیارِ عثمانی قرار گرفته بود. و فراموش نکنیم این مرزها و یگانه دیدنِ اکثرِ مردمانش تا همین دویست سال پیش هم ــ با استثنای شکل‌گیریِ امپراتوری عثمانی در غرب ــ هم‌چنان وجود داشت و فرمان‌روایانِ ایرانی در میان بازی دو ابرقدرت استعماری (روسیه و انگلستان) و نیز ابرقدرت همسایه، که چشم‌داشتِ ارضی داشت، می‌کوشیدند آن‌ را پاس دارند (درباره‌ی عثمانیان این یادآوری لازم است که هر چند از لحاظِ سیاسی مانعِ یگانگیِ ایران‌زمین بود اما از نگاه فرهنگی خود فرزندِ همان نیای مشترک یا کشور ایران‌زمین بود).

این تعلق خاطر به «ملت تاریخی»، هر چند نه به این صراحت که در صد سال اخیر شکل گرفته است، امری نظری و یک‌سویه ــ از سوی ما ساکنان کنونیِ ایرانِ سیاسی ــ نبوده بلکه در این سال‌ها آشکارا می‌بینیم که مردمان این سرزمین‌های جداشده نیز همواره به یگانگیِ دوباره چشم‌داشت داشته‌اند (از نگاه کُردها در قیام‌هایی که در غربِ ایران‌زمین شکل دادند یا احساسِ نزدیکیِ بسیاری از مردمانِ آسیای میانه و افغانستان و پاکستان به ایران و ایرانیان تا کوششِ دولت‌مردان جمهوری آذربایجان برای شکل دادن فدراسیون با ایران پس از فروپاشی امپراتوری روسیه یا تمایلِ مردمی پس از فروپاشی اتحاد شوروی، یا نامه‌نگاری و گاه تجمع‌های مردمی به جهت پیوستن به ایران در بحرین و نخجوان، یا سفر ناصرالدین‌شاه به عتبات عالیات که با توجه به استقبالِ مردمی، شگفت‌زده، یاد می‌کند انگار به شهری از شهرهای ایران وارد شده است،… در این‌باره مثال بسیار است).

این ملت تاریخی واجدِ همه‌ی شاخص‌هایی است که ملت، در تعریفِ علمی، به آن‌ها استناد می‌کند و از آن‌جایی که در تاریخِ بسیار طولانیِ ایران ما شاهد دوره‌هایی از فترت و جدایی میان این مردمان (ملت بزرگ تاریخی) هستیم که ناشی از یورشی خارجی یا به‌هم ریختنِ نظمِ تاریخیِ کشورمان بوده اما دوباره این ملت به هم پیوسته‌اند از این رو توجه به «ملت تاریخی» فقط امری تاریخی و در گذشته نیست و امکانِ احیا دارد. کشورِ تاریخی ایران را، که از برای آن «ملت تاریخی» بوده، به جهتِ اشتباه نشدن با ایرانِ سیاسیِ کنونی «ایران‌زمین» یا «ایران‌شهر»، یا در متن‌های فرهنگی ـ هنری «ایران فرهنگی» یا «جهانِ ایرانی»، می‌نامیم که همین امروز جشن بزرگِ نوروز یکی از نمادهای پیوستگیِ فرهنگیِ مردمانش است.

و البته این را هم یادآور شویم که استعمارهای روسی و انگلیسی در هنگام استیلا بر این سرزمین‌ها برنامه‌ریزی‌های هدف‌مند و آشکاری برای ایران‌زدایی و قطع کردن ریشه‌های پیوند میان مردمانِ این ملت تاریخی داشته‌اند که این تلاش‌ها در نهایت با روندِ «دولت ـ ملت»سازی مدرن در این کشورها گره خورده است، که نمونه‌اش برآمدنِ دولت ترکیه در یک سده پیش و دنبال شدنِ همان روندِ پیش‌گفته این‌بار به دستِ دولتی نوبنیاد بوده است، و این‌ها در مجموع غباری از فراموشی را بر ذهنِ مردمان عادی و تاریخ‌ناخوانده‌ی منطقه نسبت به تاریخ و فرهنگِ مشترک‌شان نشانده است.

ملت تُرک و ملت کُرد؟

اما در دو ترکیبِ مورد بحث در آغازِ متن، واژه‌ی ملت را برای اقوام به کار برده‌اند؛ ملت تُرک و ملت کُرد. هر چند ممکن است گاه کسانی ناآگاهانه این کار را کرده باشند ــ مثلاً درباره‌ی پیشوایانِ دینی از شاخه‌های مختلفِ اسلام به نظر می‌رسد نگاه‌شان به تعریفِ ملت در زبان عربی باشد، که همان پیروان یک دین است، و گویا در مواردی که ما کلمه‌ی ملت را به‌کار می‌بریم اعراب کلمه‌ی «قوم» یا «شعب» را به‌کار می‌برند ــ اما چرا برخی روشن‌فکران و نخبگانِ این دو حوزه چنین می‌کنند؟ چون که این دو ترکیب کاملاً بی‌ریشه و از نگاه علمی نادرست هستند. پس، چه قصدی آن‌ها را به این کار سوق داده است و چه چیزی را از این واژگان می‌طلبند که با قوم نامیده شدن برآورده نمی‌شود؟ ملت تُرک ــ نه در معنای ملت کشور ترکیه، بلکه در معنای یگانگیِ همه‌ی ترک‌زبانان، از شاخه‌های مختلف زبان ترکی ــ و ملت کُرد، یعنی چه؟ این که بخشی از ملت کنونی ایران را جدا کرده و درون ملتی دیگر قرار دهیم چه پیامدهایی می‌تواند داشته باشد؟…

نخست می‌بایست منظورِ سازندگان را از ساختِ چنان ترکیبی دریابیم. اول آن که آنان واژه‌ی ملت را برای کلیت قوم خویش به کار می‌برند و نه بخشی از قومیت مورد نظرشان که ساکنِ ایران سیاسی است. دوم آن‌که این تعریف در برابر «ملت ایران» قرار می‌گیرد (فراموش نکنیم که ملت بزرگ‌ترین سطح از هم‌بستگی و تشکّلِ هویت جمعی است؛ هویتی که بسته به کوچ‌گرد یا یک‌جانشین بودن از سطح خانواده، خویشاوندان، «روستا ـ محله‌ی شهری ـ طایفه یا ایل»، «بخش ـ شهر ـ عشیره» آغاز می‌شود و به «استان ـ قوم» و سرانجام «کشور ـ ملت» می‌رسد و بر پایه‌ی تعریفی که داشتیم معقول است که «ملت تاریخی ـ حوزه‌ی تمدنی» را هم در نظر داشته باشیم)، چرا که نمی‌توان ملتی را درونِ ملتی دیگر در نظر گرفت، مگر آن‌که برای «ایرانی بودن» شأنِ فراملتی بودن در نظر بگیریم که سخنی بی‌پیشینه است و ایران را هم‌چون شوروی می‌نمایاند که در آن روس‌ها سرزمین‌های دیگری را اشغال کرده بودند و می‌کوشیدند با ملاطِ ایدئولوژی از آنان یک ملت بسازند، در حالی که ایرانیان پیشینه‌ی فرهنگی و تاریخی و اجتماعی مشترکِ درازی دارند (زیستِ مشترکِ تاریخی) هر چند بخش‌هایی از آنان در این دویست سال راهی جداگانه را طی کرده‌اند.

و فراموش هم نکنیم که ملت تُرک و ملت کُرد یک تفاوتِ بارز دارند و آن این است که ترک‌ها دولتی ملی را ایجاد کرده‌اند (ترکیه) و کُردها هنوز چنین نکرده‌اند و از این رو ما هنگامی که به کسی ترک می‌گوییم خواسته یا ناخواسته اتصالی را هم میان او و دولت ترکیه برقرار می‌کنیم، جدا از آن‌که از لحاظ تاریخی به مردمانِ آذربایجان، که ساکنِ کهنِ آن منطقه هستند، نمی‌توان تنها به‌واسطه‌ی زبان نام مردمی به‌نسبت نوآمده (تُرک) را نهاد که حدود برآمدنِ اسلام از شمال شرقِ ایران‌زمین به آرامی و در طیِ چند صد سال به درونِ ایران کوچیدند و هنگامِ برآمدنِ خاندانِ سلجوقی بخشی از آنان ساکنِ آن دیار شدند (هم‌چنان که به مردمانِ آمریکای جنوبی، به خاطر زبان‌شان، اسپانیایی یا پرتغالی گفته نمی‌شود و هر کدام نام قدیمی خود را دارند).

البته برای بی‌طرفانه نگریستن به موضوع نگاهی هم به تاریخچه‌ی شکل‌گیریِ این اندیشه‌ها که نمودشان ترکیب‌های یادشده است داشته باشیم.

یکی از محورهای اصلیِ فروپاشی امپراتوریِ دینیِ عثمانی در حدود یک قرن پیش تلاشی بود که انگلستان برای یک‌پارچگیِ تیره‌ها و طایفه‌های عرب‌زبان و شکل‌دهی به پان‌عربیسم ــ در معنای یگانه بودنِ عرب‌ها و عرب‌زبان‌ها ــ و قیام‌شان علیه دربار عثمانی انجام داد. در پیِ آن، هسته‌ی سختِ آن امپراتوری، که دربار و حاکمانِ ترک‌زبان بودند، برای بقای موجودیتِ خود بر پایه‌ی اندیشه‌هایی کشور ترکیه را شکل دادند که تا حدودی وام‌دارِ پان‌ترکیسم به شمار می‌رفت، و این اندیشه هم تا آن‌جا که پژوهش‌ها نشان می‌دهند برساخته‌ی جاسوسی انگلیسی (آرمین وامبری) است که به قصد تضعیفِ روسیه پرداخته شده بود. اکنون دولت ترکیه رسماً خود را پیرو پان‌ترکیسم نمی‌داند و حزب حاکم هم ظاهراً گرایش‌های اسلامی دارد، اما سیاست‌های داخلی و خارجی‌اش را که بنگریم در همین راستاست. نمونه‌ی اخیرش تلاش برای تهیه‌ی تاریخ مشترک است.

به این ترتیب، کشورهایی در غربِ آسیا شکل گرفت که، جز ترکیه، یا مستقیم به دستِ برندگانِ جنگ بزرگ (فرانسه و انگلستان) اداره می‌شدند یا به‌وسیله‌ی آنان سروسامان گرفتند و از نظر فکری همان خط سیاسیِ فروپاشیِ ایران‌زمین را دنبال می‌کردند. در این میان، کُردها، با کمی فاصله، کوشیدند تا به ایران بپیوندند که با ملاحظاتِ ناشی از آسیب‌هایی که کشورمان از جنگ جهانی دیده بود مورد حمایتِ ایران قرار نگرفت و از آن سو، ترکان به شدت به مقابله ایستادند تا بخش بزرگی از خاکِ خود را از دست ندهند. حاکمان ایران حتا مدت‌ها بعد، در دوره‌ای که به پشتیبانی از قیام کُردها در کشورِ نوبنیادِ عراق پرداختند، جسارتِ تلاش برای پیوستن (ولو به شکل اتحادیه) یا دست‌کم حمایتِ آشکارتر و به نتیجه رساندنِ آن قیام را نداشتند، هم‌چنان که در موضوعِ بحرین کوشیدند ــ با وجودِ عهدشکنیِ ابرقدرت‌ها به پیمان‌های جهانی در اشغال ایران طی دو جنگ بزرگ ــ خود را متعهد به روابط بین‌الملل نشان دهند.

به این ترتیب، اندیشه‌هایی در منطقه شکل گرفت که بروز آن‌ها را می‌توان در دو ترکیبِ مورد بحث (ملت تُرک و ملت کُرد) دید؛ واژگانی که علمی و مورد توافق نیستند (تعریف ملت) و تاریخی هم نیستند، چرا که در گذرِ زمان این تیره‌ها و طایفه‌ها و قبایلِ کُرد و تُرک هیچ پیوستگی با هم نداشته‌اند و حتا بارها با یکدیگر ستیزیده‌اند (کُردها تنها در دوره‌های یگانگیِ ایران‌زمین این پیوستگی را تجربه کرده‌اند و پیش از این همواره خود را به همین هویت ایرانی منتسب می‌کرده‌اند و تُرک‌ها هم، پس از شکل‌گیریِ تباری‌‌شان، تنها در همین حوزه‌ی ایران فرهنگی در گذر بوده و طایفه‌های پیشروِ آن‌ها، هم‌چون غزنوی و سلجوقی، خود را جزوی از همین ملت تاریخیِ ایران بیان می‌کرده‌اند)؛ از این رو بیشتر نمایان‌گر تلاشی برای «ملت‌سازی» هستند. به‌ویژه آن‌که اگر دقت کنیم می‌توان نگاهی انحصارگرایانه را در پُشت این حرکت‌ها دید که به گونه‌ای مصنوعی گویشی از زبان‌شان را ــ با اطلاق عنوان معیار ــ برای پیوند این مردمان برکشیده و می‌پرورد و مدیریتی به دست حزبی یا طایفه‌ای خاص بر آن اعمال می‌شود. طبیعتاً این‌دست انحصارها در ادامه واکنش دیگرانی از همان قومیت را در پی خواهد داشت، هم‌چنان که بارها شاهد نبردهای خونین احزاب کُردی با یکدیگر در همین تاریخ کوتاه‌شان بوده‌ایم.

در «برساختی» بودنِ این وضعیت همین بس که، دولت ترکیه و حتا همان‌ها که به ملت ترک باور دارند نه تنها کم‌ترین حقی را برای بخش‌های کُردی کشور ترکیه قایل نیستند تا مثلاً زمینه‌های جداییِ تدریجیِ آن را آماده سازند، بلکه این حق را برای خود قائل هستند که با سرکوب و یا حتا تجاوز به کشورهای همسایه این بخشِ نامتجانس با رویاهای‌شان را هم‌چنان سرکوب‌گرانه حفظ کنند! و صد البته با تبلیغ بسیار می‌کوشند تعریف‌شان از ملت ترک را به همه‌ی ترک‌زبانان در کشورهای دیگر، در شاخه‌های مختلف تبار و زبان ترکی، گسترش دهند!

نگاهی به آینده‌ی برآمده از این ملت‌سازی‌ها

جدا از آن که به‌کارگیریِ واژه‌ی ملت برای اقوامِ درون ایران پیامِ جدایی میانِ این مردمان را به شنونده منتقل می‌کند ــ حتا اگر خودِ گوینده تعمدی نداشته باشد و از آن ناآگاه باشد و فراموش نکنیم که جدایی‌ها و پیوستگی‌ها نخست در اندیشه و نظر شکل می‌گیرند و بعد جنبه‌ی عمل می‌پوشانند ــ در ادامه، حتا هنگامی که این ملت‌ها جامه‌ی عمل پوشاندند و ملت مورد نظر دارای پیوستگیِ سیاسی و حاکمیت یگانه شد با نوعی نگاه واپس‌گرای نژادی ـ خونی همراه خواهند بود که به تلاش برای خلوص خواهد انجامید، به این شکل که مردمان دیگر را از مرزهای خویش بیرون کنند (چیزی که به سادگی و روشنی در تاریخِ برآمدنِ کشور ترکیه می‌بینیم که حتا اگر مردمانی هم در آن کشته یا از آن کوچیده نشدند ناگزیر از پذیرش هویت ترکی ــ که تا پیش از آن هویتی قومی و هم‌عرض وابستگیِ قومیِ خودشان بود ــ شدند، و حتا امروزه هم در رفتارِ سیاسی دو کشور ارمنستان و جمهوریِ آذربایجان شاهد هستیم که چگونه هر کدام مردمانِ وابسته به قومیتِ دیگری را که سال‌هاست در منطقه‌ی آنان ساکن بودند کوچ می‌دهند یا شرایطی برای آن مردمان رقم می‌خورد که خود ناگزیر می‌شوند محل زندگیِ خود را ترک کنند و این موضوع خیلی شبیه است به نگاهِ برآمده از ایدئولوژی، که چه در آلمانِ هیتلری سبب آن‌همه فجایع گشت و چه در ایران اسلامی سبب پراکنده شدن مردمانی وابسته به ادیان و مذاهبی شد که هزاران سال بود در ایران ساکن بودند. ممکن است گمان شود که به خاطر دشمن بودنِ دو کشور ارمنستان و ج. آذربایجان رخ دادنِ چنین وقایعی طبیعی است وگرنه به دیگران فشاری نخواهد آمد، اما نکته این‌جاست که اگر بنایی را بر پایه‌ی ذهنیتی خلوص‌گرا ــ ایدئولوژیک ــ ساختیم این بنا از پایه دچار مشکل است و دیر یا زود، هم‌چنان که می‌دانیم در انقلاب 57 بنایی بر سخت‌گیری بر غیر خودی‌ها نبود، آن چهارچوب نظری بسط و گسترش خواهد یافت و دوست و دشمن را بازتعریف خواهد کرد؛ هم‌چنان که روز به روز وابستگی به تاریخ و فرهنگِ کهنِ ایرانی در جمهوری آذربایجان سخت‌تر می‌شود و آن حکومت می‌رود که پا در جای پای روس‌ها در زدایشِ تاریخ و فرهنگ منطقه بگذارد).

ما نقشه‌های ترسیم‌شده‌ی تئوریسین‌های این دو ملت را دیده‌ایم که، جدا از تعرض به تمامیت ارضی کشورهای دیگر، چه برهم‌افتادگی‌هایی دارد و این‌ها شاید اکنون برای ما فانتزی و دور از تصور باشد اما پس از چند نسل آموزش و تبلیغ همان کارکردِ هویت‌سازانه و خشنی را خواهد داشت که در تمام ایدئولوژی‌ها و ناسیونالیسم‌ها ــ در وجه منفی و غیریت‌ستیزشان ــ شاهد بوده‌ایم.

دقیقاً این‌جاست که ارزش و اهمیت ایرانی بودن که، در تاریخِ طولانی‌اش و نگاه سنتی، هیچ دال خلوص‌گرایانه‌ای ندارد و همه را پذیراست خود را نشان می‌دهد؛ جز آن‌که این آمدگان را دعوت می‌کند به پذیرشِ شماری ارزش‌های کاملاً انسان‌گرایانه و عام. از این رو، شکل‌گیری ملت بر پایه‌ی قومیت، آن‌هم در سرزمینی که در آن تعریفی والاتر و دربرگیرنده‌تر وجود داشته و برای سده‌های بسیار سببِ یگانگی و اعتماد و دوستی و مهر شده، پیامدهای ناگواری را در بر دارد.

نکته‌ای دیگر. حال بیاییم فرض کنیم (فرضِ محال که محال نیست) که نظریه‌پردازان و سپس اجراکنندگانِ این نظریه‌ها ــ که طبیعتاً در سطح نظری و فکری‌ای پایین‌تر هستند ــ واقعاً نگاهی انسانی داشته باشند و بکوشند به‌گونه‌ای چنین ملتی را شکل دهند و در راه رسیدن به هدف‌شان برنامه بریزند که خشونت و دیگری‌ستیزی به کمینه برسد و دوستی‌های امروزین میان بسیاری از این مردمان تا جایی که می‌شود از دست نرود و در آینده ما چندین ملت (ترک، فارس؟!، کُرد، عرب،…) را در منطقه داشته باشیم که هر کدام دولت‌های ملی خود را داشته باشند. باز ــ جدا از آن‌که پیوستگی میان مردمانِ این منطقه با زبان‌ها و وابستگی‌های ایلی و قومیِ مختلف و درهم‌بودگی‌شان به خاطر تاریخی بسیار طولانی و نزدیکیِ فرهنگی بسیار زیاد است و خط‌کشی‌های مرزی برای دولت‌های خیالیِ این‌چنینی نشدنی است و هیچ‌گاه به آن ایده‌آلِ کودکانه‌ی مورد نظرِ این نظریه‌پردازان و پیروانش نزدیک هم نخواهد شد ــ کام‌یابی در این هدف چه آورده‌ای برای مردمان دارد؟

می‌دانیم که «حکمرانی خوب» اصلاً به چنین پیش‌شرطی نیاز ندارد و با آن مرتبط نیست و این‌ها دو حوزه‌ی جدا هستند، خب چرا چنین کنیم و این‌همه انرژی و توانِ نهفته در میان این‌همه از مردم را به هرز ببریم تا در نهایت به چیزی دست بیابیم که جز ارضای غرور و خودپسندیِ نژادی و تباری دست‌آوردی عینی و انسانی ندارد؟

من البته درک می‌کنم که خُرد شدن مردمانِ کُرد در میان چهار کشور که دست‌کم در سه کشور هویت قومی آنان به شدت پای‌مال شده و در چهارمی هم دچار سخت‌گیری‌های بی‌موردی که برآمده از نگاهی ایدئولوژیک است آنان را به سوی این ایده سوق دهد که ما و خویشاوندان‌مان وابسته به چهار ملت جداگانه [در تعریفِ «دولت ـ ملتِ» مرسوم] نیستیم بلکه خود ملتی هستیم، اما جدا از این که این تلاش بارها به درِ بسته‌ی دولت ـ ملت‌های منطقه خورده و گاه تاوانِ سنگینی برای‌شان داشته بعید است بازیگران جهانی هم بخواهند با پشتیبانی از چنان ایده‌ای هم‌چنان آشوب بر منطقه حکم‌فرما باشد.

پس، چرا همه‌ی ما بر ایده‌ی بزرگ‌تر و قابل تحقق‌ترِ پذیرشِ تاریخ و فرهنگی مشترک ــ که واقعاً موجود است ــ برنگردیم و نکوشیم اختلاف‌ها را بر برکشیدنِ حکم‌رانانی خردمندتر به دوستی و سرانجام اتحادیه‌ای منطقه‌ای تبدیل کنیم که در آن پیوند میان وابستگان قومیت‌ها، که در همه‌جای این منطقه با مرزهایی ساختگی چند پاره شده‌اند، در دسترس باشد؟ به باور من، با کنار گذاردن ایدئولوژی‌ها و بازگشت به تاریخ ــ ولو با خوانشی انتقادی اما با حضور اندیشمندانِ همه‌ی کشورهای منطقه ــ می‌توان بارِ دیگر آن ملت تاریخی را، با نگاه به اشتراکات ملی و مورد توافق، شکل داد که در آن قومیت‌ها و پیوستگی‌شان، با حفظ همه‌ی ویژگی‌ها و سنت‌ها و فرهنگ‌ها، به رسمیت شناخته شوند.

امکانِ تحققِ چنین آرمانی به نسبت آن خیال‌هایی که در نهایت کابوسی را خواهند ساخت، هم بیشتر است و هم نهایتِ آن به مهر و دوستی‌ای شدنی‌تر و واقعی‌تر خواهد انجامید. و پتانسیل و توانِ همه‌ی ما را معطوف به پیشرفت و «شادیِ» خودمان و طبیعت و گونه‌ی رو به انقراض‌مان خواهد ساخت.

«اهورامزدا را ستایش… که شادی را برای مردم آفرید».

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»