چارهای جز ریشهکنی غده سرطانی جمهوری اسلامی نداریم
اظهارات بیربط یک ملای فضلفروش خطامامی به نام محمدتقی فاضل میبدی، درباره مسمومیتهای سریالی در مدارس عمدتاً دخترانه در چند ماه اخیر، ذهن خیلیها را گمراه کرده است، او گفته که، «گروهی موسوم به هزارهگرا، عامل این اتفاقات است». این اظهارات پرسشها و ابهامات زیادی را در ذهن مخاطبین ایجاد کرد، از جمله اینکه، رابطه این گروه با هزارههای افغانستان چیست؟! اگر چنین گروهی وجود دارد و با دست باز این جنایات را مرتکب میشود چرا تا حالا اسمی از آن نبود؟!اول از همه باید گفت که، این کلمه هزارهگرا، ربطی به گروه قومی هزاره در افغانستان ندارد. هزارهگرایی یا Millennialism، نام یک گروه خاص نیست، بلکه عنوان یک فکر و یا یک جریان فکری آخرالزمانی است، اصل و ریشه این فکر قدمت چندهزارساله دارد که به مذاهب و آیینهای بشری زیادی رسوخ کرده است. اصل این فکر نه تنها بد نیست، بلکه یک ابتکار جالب بشر دوره باستان جهت امیدبخشی به انسانها برای رهایی از رنج هستی محسوب میشود.هزارهگرایان قدیم بر این باور بودند که در هر هزار سال تغییراتی بنیادین در همه شئون دنیا رخ میدهد. بساط کهنه و پوسیده جمع میشود و جهانی نو برپا میشود.ریشههای این فکر در ایران و روم و چین و مصر باستان شکل گرفت. مردمان عصر باستان به ویژه در ایران بر این باور بودند که هر هزاره با یک فاجعه تمام میشود، اما آغاز هزاره جدید با خوشی و رونق همراه خواهد بود، و بعد از هزاره دوازدهم نور بر تاریکی پیروز شده و با برپایی رستاخیز، نیکی و خوشی ابدی در جهان جاری خواهد شد.از سه هزار سال پیش به این سو که، هزارهگرایی وارد ادیان سامی و ابراهیمی چون یهودیت و مسیحیت شد. دچار دگرگونی جزئی گردید. ادیان سامی آن را به نفع آرمانشهر خود تغییر دادند. آغاز جنگهای صلیبی در اوایل هزاره دوم میلادی ریشه در همین فکر داشت. مسیحیان بر این باور بودند که مسیح در هزارمین سال تولد خود در ارض موعود ظهور خواهد کرد، به همین خاطر به اورشلیم لشکرکشی کردند، و یکی از طولانیترین جنگهای تاریخ بشر شروع شد.این تفکر چنان در تاریخ ریشهدار است که به تحقیقات آکادمیک دنیای مدرن هم وارد شد و حتی مبنای تحلیلهای برخی از متفکرین بزرگ تاریخ و سیاست هم شد. بهطور مثال اسوالد اشپینگلر فیلسوف تاریخ هم به تغییرات قهری در بین هزارهها باور داشت، وی هزاره دوم میلادی را هزاره غرب میدانست. و پیشبینی کرده بود که تمدن غرب دچار انحطاط شده و در هزاره سوم، تمدنی جدید و قدرتمند جایگزین آن خواهد شد. البته اشپینگلر غربستیز و تجددستیز نبود نوع تمدن جدید و جغرافیای آن را هم مشخص نکرده، بلکه باور داشت که تمدن غرب در هزاره دوم هم مانند سایر تمدنهای تاریخ جاودان نیست، و در هزاره سوم تمدنی غیر از تمدن غرب در جهان غالب خواهد شد.الکساندر دوگین، مشاور و مغز متفکر دولت پوتین و مبتکر نظریه اوراسیاگرایی هم یک هزارهگرای افراطی است. او هم معتقد است که هزاره غرب پایان یافته، غربیها به دلیل دوری از خدا و مذهب دچار غذاب الهی خواهند شد. و باید سه قدرت روسیه و ترکیه و ایران، سنگ بنای یک تمدن جدید و خدامحور را پایهگذاری کنند. گرچه ولادیمیر پوتین برای دوگین احترام قائل است و با وی مشورت میکند اما تابع محض ایدههای او نیست. ولی نیکولای پاتروشف، رئیس شورای امنیت و مرد شماره دو روسیه، مرید پروپاقرص دوگین است.
ذکر یک نکته مهم ضروری است و آن اینکه، هزارهگرایی عمدتاً تفکری جبرگرایانه و انتظارمحور بود، یعنی معتقدان آن در چند هزار سال گذشته، باور داشتند که اتفاقات و تغییرات شگرف در هر هزار سال اجتنابناپذیر است. بنابراین آنها خیلی دنبال انجام عملی خاص برای تحقق آن نبودند. اما در یک قرن اخیر، در میان نیروهای تجددستیز نوعی هزارهگرایی توأم با عملگرایی باب شده که معتقد است که در دنیای جدید، نیروهایی اهریمنی (عمدتاً وابسته به مدرنیته غربی) وجود دارند که در مقابل تاریخ ایستادهاند و میخواهند «پایان تاریخ» را به نام خود زده، و تفکر و تمدن خود را در دنیا ابدی کنند. مثلاً همان الکساندر دوگین معتقد است که پیمان ناتو نه در مقابل پیمان ورشو، که برای مقابله با تاریخ شکل گرفته است، اگر غیر از این بود، پیمان ناتو بعد از انحلال پیمان ورشو، باید منحل میشد، نه اینکه گسترش هم مییافت. در میان برخی از غربستیزها هم فکری در حال گسترش است مبنی بر اینکه غرب با استفاده از شانس تاریخی و امکانات نظامی و اطلاعاتی و انفورماتیکی، میتواند و میخواهد تمدن و اندیشه و سبک زندگی خود را در هزارههای آینده هم تداوم بخشد. بنابراین باید با هر روش و وسیلهای جلوی آن ایستاد.
در اسلام، هزارهگرایی محل چندانی از اعراب نداشت. مسلمانان برای موعد ظهور منجی خود تاریخ و عدد خاصی ندارند. در حدیثی معروف در کتب اهل سنت و جماعت، بشارت داده شده که یک منجی با نام محمد بن عبدالله و با کنیه ابوالقاسم از نسل حسن بن علی که در سالهای منتهی به آخرالزمان متولد خواهد شد، با قیام خود دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد، موعدی هم برای این اتفاق ذکر نشده است (نه برای تولد منجی و نه برای قیام او). در تشیع هم اعتقاد بر این است که امام یازدهم شیعه (امام حسن عسکری نوه هفتم امام حسین)، فرزندی همنام و همکنیه پیامبر اسلام دارد که ملقب به مهدی است و از نظرها غایب است. غیبت کبری مهدی از سال ۳۲۹ هجری قمری شروع شده، و او در این یازده قرن در قید حیات است و در تاریخی نامشخص در آینده ظهور کرده و با قیام خود دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد.
میبینیم که در منجیگرایی اسلامی (اعم از شیعه و سنی)، هزارهگرایی وجود ندارد. البته در قرون میانی برخی از فقها و محدثین غالی شیعه ایرانی چون ابنشهرآشوب مازندرانی، و واعظ نیشابوری معروف به «صاحب روضةالواعظین»، و … سعی کردند هزارهگرایی میترایی را با مهدویت شیعی تلفیق کنند که موفق نشدند، و کسی آنها را جدی نگرفت. البته در قرن یازدهم هجری و بعد از گذشت هزاره نخست اسلامی، برخیها در تشیع تحت تأثیر هزارهگرایی قرار گرفتند و دنبال نو کردن اسلام و تشیع بودند. جنبشهای شیخیه، بابیه، ازلیه و بهائیه از نتایج این نوگرایی بودند. این جنبشها و تلاشها هم به موفقیت چندانی منجر نشد. و از میان آنها فقط آیین بهائیت باقی ماند که عملاً یک دین جدید و مستقلی شد و همانند بابیت در ایران گسترش نیافت. جنبش بابیه مدت کوتاهی در اکثر شهرهای ایران گسترش یافت و انقلاب مشروطه هم عمدتاً نتیجه تلاش فعالان بابی و ازلی بود. حتی روحانیون بلندپایه فعال در مشروطیت هم یا خودشان بابی و ازلی بودند و یا تحت تأثیر بابیها و ازلیها قرار گرفته بودند. اگر سرکوب بابیه رخ نمیداد، چه بسا الآن میلیونها ایرانی پیرو آن مذهب بودند.
در مورد سابقه هزارهگرایی در جریان مهدویت شیعی، مطالعه کتاب «مدعیان مهدویت و هزارهگرایان»، نوشته ویلیام فردریک تاکر، ترجمه حمید باقری، انتشارات حکمت، بسیار مفید است.
اما در دوره معاصر، یک ملای سطحی فلسفهخوانده و خشونتگرا به نام محمدتقی مصباح یزدی، و برخی از شاگردان او چون محمدمهدی میرباقری پروژه فکری تلفیق هزارهگرایی و مهدویت شیعی را از سر گرفتند، و معجونی تلخ از آن ساختند. آنها با استفاده از بودجه و امکانات دولتی، مهدویت هزارهگرا را در نهادهای حکومتی ترویج کردند و این فکر در میان برخی از نیروهای نظامی و امنیتی طرفداران زیادی پیدا کرده است. در این فکر مفهوم انتظار در معنای سنتی آن نقض شده و بر لزوم عاملیت شیعه در تحولات جهان و هزاره جدید تأکید میشود. از آنجا که تقویم کنونی هجری اعم از قمری و شمسی اجازه بازی با عدد هزار به آنها را نمیدهد، به همین خاطر آنها آغاز هزاره سوم میلاد مسیح را هزاره جدید خود هم تلقی کرده و همگام با برخی گرایشهای تجددستیز در دنیا خواهان تغییرات در جهان شدهاند. مصباح یزدی از طریق محمد لگنهاوزن با افکار اسوالد اشپینگلر آشنا شده بود و به شدت به پایان هزاره غرب و ظهور تمدنی جدید که مبتنی بر مذهب خواهد بود معتقد بود. کافیست به سخنرانیهای او در نقد لیبرال دموکراسی غربی مراجعه کنید. تأکید عحیبی بر این نکته دارد که در تمدن جدید مبنای حکومت و حاکمیت خداوند است، نه رأی و نظر مردم!افکار مصباح به شدت برای علی خامنهای و بسیاری از تصمیمسازان لایههای فوقانی حاکمیت جمهوری اسلامی جذابیت داشته و دارد. آنها در این توهم به سر میبرند که تمدن غرب در آستانه فروپاشی قریبالوقوع است و این یک فرصت طلایی برای اسلام به ویژه تشیع است تا زمینه را برای قیام منجی خود فراهم کند، در ادبیات آنها بارها تأکید شده است که، بعد از فروپاشی بلوک شرق، اسلام مهمترین دشمن غرب است، و بعد از فروپاشی غرب، اسلام مهمترین نامزد برای جایگزینی غرب در تمدن بشری خواهد شد. ریشه بسیاری از تصمیمات و اعمال ابلهانه، متوهمانه و وحشیانه سران جمهوری اسلامی در عرصه داخلی و خارجی را باید در همین نکته جستجو کرد. این توحش کوچکترین ارتباطی با تفکر باستانی هزارهگرا ندارد. هرچند که برخی جریانها در جمهوری اسلامی با هزارهگرایان غربستیز، همفکریها و همراهیهایی هم داشته باشند. اما این اعمال وحشیانه برگرفته از ذات جمهوری اسلامی است.بنابراین مسموم کردن فرزندان این آب و خاک در مدارس، سرکوب مردم معترض در خیابان، محروم کردن ایرانیان از ارتباط با جهان، ستیز با نطم جهانی، محدودیت اینترنت و … را باید در یک راستا تحلیل کرد. و نسبت دادن این اعمال به هزارهگرایی، آدرس غلط دادن است. نشر مواد و گازهای شیمیایی در مدارس را نباید در خودسری چند بسیجی و هیأتی بیخرد منجیگرا خلاصه کرد. تصمیمگیری و انجام این کارها فقط از نهادهای قدرتمندی چون سپاه برمیآید که در پی انتقام از فرزندان این آب و خاک و مرعوب کردن آنها هستند. ممکن است در روزهای آینده یکی از سران تبهکار جمهوری اسلامی بیاید و با یک ژست چندشآور این اعمال را به قرائت متحجر از اسلام نسبت دهد و تشکیلات تباه جمهوری اسلامی را مخالف این قبیل کارها و نماینده اسلام مترقی معرفی نماید، اما هرگز نباید گول این سیاهبازیها را خورد. این کثیفترین شگرد حکومت است. لیسیدن ضریح در اوج کرونا را بیاد بیاورید! حکومتی که زن ایرانی را به شهروند درجه دو تبدیل کرده، گروهی را علم میکند تا دختران مدرسهای را مسموم کنند، تا از این طریق نشان دهد که آنقدرها هم متحجر نیست، نیرویی متحجرتر هم وجود دارد که حکومت مانع گسترش آن است.ما ملت ایران چارهای جز ریشهکنی غده سرطانی جمهوری اسلامی از تن رنجور ایرانزمین را نداریم. وگرنه میهن چندهزارساله ما قربانی توهمات ابلهانه خواهد شد.
فیسبوک نویسنده