درون و بیرون فرهنگ استبداد تا فرهنگ از سکون رها، عباد عموزاد 

در ابتدا بایستی گفت آیا فرهنگ روبنا است؟ مجموع روبنا و زيربنا است. ميان روبنا و زيربنا رابطه تابع و متغير وجود دارد و آیا با تغيير زيربنا، روبنا تغيير می کند؟ زمان ما زمان بعد از تجربه است. هم نتيجه تجربه در دسترس است و همه شاهد تغيير نظر در اين باره است. هم شکست اين نظر را در عمل دیده ایم و هم شکست تجربه تشبه جويی را دیده ایم. شکست تجربه ای را دیده ایم که بر اين نظر استوار است که فرهنگ ملی مجموعه عرف و عادات و حقوق و هنر و … که در گذشته پديد آمده و استمرار يافته است. بنا بر اين موارد سه راه حل بيشتر وجود ندارد:

–  به عنوان تاريخ بپذيريم و بپذيريم که قابليت باروری نداشته است و بنابراين ميرنده است و بايد فرهنگی را جانشين آن کرد که بارور است و رشد جامعه را تضمين می کند.

– آنرا به عنوان تاريخ بپذيريم، عناصری از آن را نگاه داريم و بقيه را بدور افکنيم.

– فرهنگ ها ساخت هايی دارند که قابل تغيير نيستند. بنابراين هر جامعه هويتی فرهنگی دارد که نمی توان آنرا تغيير داد. بيهوده نبايد وقت را تلف کرد. بايد گذاشت قانون تنازع کار خود را بکند. ماندگارها بمانند و ميرنده ها بميرند.

نتايج اين راه حلها را پيش از اين، موضوع این نگاشته قرار داديم. در اينجا بايد برخورد با اين راه حلها را با توجه به تجربه های ناکام و تجربه های موفق شرح کنيم. کوشيده شد هسته عقلانی نظرها و گزاره های بالا را بيابيم. بنظر رسيد:

  • فرهنگ، گذشته را به تمامه شامل می شود. اما حال و آينده را نيز در بر می گيرد. هر جامعه در رابطه با تاريخ خود و جهان، در رابطه با محيط فرهنگی جهانی، در رابطه با طبيعتی که محيط زيستی او را تشکيل می دهد و بالاخره در محدوده روابط اجتماعی که در آن بسر می برد، فعال و خلاق است. اين فعاليت بخش زنده و بارور فرهنگ را تشکيل می دهد. بدين قرار، در شرائط آزاد، هيچ فرهنگی ميرنده نيست.
  • ميان نوع مالکيت با عناصر ديگر يک فرهنگ بطور قطع رابطه وجود دارد. اما اين رابطه يکطرفه نيست و نيز فرهنگ مجموعه و نظامی است که نمی توان به دلخواه عناصری را از آن جدا کرد و عناصر ديگری را بجای آن قرار داد. اين عمل به تلاشی فرهنگی می انجامد و سبب عقيم شدن آن می گردد. علت ناکامی اينگونه راه حلها همين است.
  • فرهنگ نازا وجود ندارد چرا که فرهنگ حاصل ابداع و کار خلاقه در فضايی است که در بالا شرح شد. بنابراين، اين سخن که هر فرهنگ نظامی دارد، با قسمت دوم ادعا که خود به خود عقيم می شود و می ميرد، متناقض است. در روابط سلطه گر- زيرسلطه است که فرهنگ به شرحی که پيش از اين شرح کردم عقيم می گردد. يافتن هسته های عقلانی، ما را به اين نتيجه رساند که ميان دو بن بست: بازگشت به فرهنگ ملی، فرهنگی که ديناميسم و قابليت رشد خود را از دست داده است و غربزدگی عقيم، نمی توان انتخاب کرد. چه راهی جز انتقاد فرهنگ ملی می ماند انتقادی که بايد سبب رهائی و بنابراين باروريش می شد.

در حقيقت، بررسی ها و تجربه بر ما روشن می سازد که استقلال به مثابه بخشی از حقوق بيش از همه امری فرهنگی است و برای اينکه استقلال فرهنگی آنرا آماده باروری گرداند، با توجه به وضعيت های وخامت باری که سلطه فرهنگی ببار آورد، بايد:

عرصه انديشه و عمل را خودی کرد. لازمه اين کار رهايی جامعه از توتاليتاريسم مضاعف داخلی و خارجی و از بين بردن انواع سانسورها و موانع سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است. (گفتنی است که اين سانسورها و موانع با صبر و حوصله مشخص و برشمرده شده اند و بازگو کردنشان در اينجا خارج از موضوع است).

با کار بالا به فرهنگ توانايی بخشيد تا با فرهنگهای ديگر مبادله آزاد و بارور برقرار کند. تجربه فرهنگهايی که در فضای آزاد، از رهگذر مبادله آزاد و بارور، رشد سريع کرده اند، جای ترديد نمی گذارد که ميان استحکام و سستی روابط سلطه گر- زير سلطه و رشد فرهنگی، نسبت معکوس وجود دارد. به سخن ديگر حتی در روابط قوا وقتی قوا تقريباً متعادل هستند، فرهنگها مثل ظروف مرتبطه، هم سطح می شوند. بنابراين تنها در شرايط استقلال و آزادی است که فرهنگ نظام و تحرک خويش را باز می يابد و می تواند از محيط جهانی فرهنگ تغذيه کند. اين تغذيه هم شدنی و هم مفيد و هم سبب تحکيم مبانی استقلال ملی و توسعه آزادی ها و ارتقاء وجدان ملی می شود.

بايد به اغتشاش مضاعف هويت فرهنگی پايان بخشيد. يعنی علاوه بر دو کار بالا:

فضای فرهنگی را از کنترل و سانسور دولت رها ساخت. دولت نيست که ملت را می سازد. ملت است که با شرکت فعال در سه نوع کار يعنی کار رهبری و ارزيابی، کار توليدی و کار ابداع در قلمرو دانش و فرهنگ، رشد می کند. انسان وسيله رشد نيست. هدف رشد است.

بايد ابهام ها را از گذشته، از دين، از ايدئولوژی، از حال و آينده زدود. به سخن ديگر سانسورها را برداشت، آزادی و استقلال را بسط داد و بويژه:

فرهنگ قهر ويرانگر را که در شکل فرهنگ ترس به جامعه زير سلطه تحميل می شود به تدابير بالا و بخصوص با نفی زور به عنوان اساس جبری روابط اجتماعی، به عنوان يکی از موانع اصلی رشد، از ميان برداشت بنا بر اين نه تنها با ترسهای جديد، با انواع قهرهای ويرانگر جديد، بلکه با انواع قهرهای ويرانگر و ترسها که در فرهنگ خودی از رهگذر استبدادهای توتاليتر و از خودبيگانگی مذهبی ايجاد و همچنان بر ذهنها سنگينی می کنند، بايد با مبارزه آنها را طرد کرد. بنابراين:

بعکس نظر تشبه جويان، ابتکار و ابداع را بجای تشبه جويی نشاند.

دانش و فن و ارزشهای جهان شمول وجود دارند. اما به حکم اين واقعيت که هر جامعه محيط زيستی خاص، تاريخ معين، همبستگي های معين و … دارد، فرهنگ بعنوان يک مجموعه نمی تواند جهان شمول باشد. بنابراين هويت ملی وجود دارد. اما اين هويت در رابطه با گذشتة  تنها تعريف نمی شود. کار و تلاش خلاقه در زمان حال و چشم انداز آينده است که پايه و مايه اصلی تعريف آنند.

وقتی کار به اينجا رسيد، بنظر رسيد که در نوعی تناقض گرفتار آمده ايم: از سويی می گوييم فرهنگ مجموعه است و نظام دارد و شرط رشدش انسجام فرهنگی است، از سوي ديگر فرهنگهای ملی جامعه های از رشد مانده عقيم شده اند. اينک با باز در آوردن فرهنگ بصورت مجموعه بهم پيوسته، چگونه می توان به فرهنگ عقب ماندگی بازنگشت؟ و چگونه می توان فرهنگ را انتقاد کرد و مظهرهای خوب و بد، ارزشها و ضد ارزشها و … را از يکديگر جدا کرد، بدها را طرد کرد و خوبها را نگاه داشت و بر آن خوب های ديگران را افزود؟ اين همان کاری نيست که ناسيوناليست های انطباق طلب می خواستند و همانطور که ناکام شدند؟

بطور کلی در فرهنگ دو اساس وجود دارد: زور  و عدم زور، فرهنگ هايی که رشد می کنند فرهنگ هايی هستند که به لحاظ رهايی نسبی از اثرات سلطه، عدم زور بيشتر و زور کمتر اساس تحول فرهنگی می گردند. به اعتباری می توان گفت در هر جامعه ای دو فرهنگ وجود دارند: فرهنگی که بيانگر حاکميت زور و روابط مسلط- زيرسلطه است و فرهنگی که بيانگر عدم زور و مبارزه و روشهای مبارزه برای آزادی است. روابط اين دو فرهنگ، روابط اکمال متقابل نيستند. روابط تضاد هستند. بدين قرار ميزان باروری هر فرهنگ نسبت معکوس با ميزان زور و قهری دارد که در روابط داخلی و خارجی جامعه متبلور می شود. به سخن ساده تر، دو فرهنگ وجود دارند که يکی ترجمان تناسب قوا در روابط اجتماعی و با قدرتهای خارجی و بازتاب متقابل این دو در يکديگر است و ديگری ترجمان موازنه منفی و تعاون و همکاری ميان ملل و کاهش بار زور و قهر در روابط اجتماعی است. بدينسان فرهنگ رشد با استقلال يک اساس پيدا می کند: موازنه منفی.

بدين قرار حذف فرهنگی که ترجمان زور است، فرهنگ ملی را از هيات مجموعه نمی اندازد بلکه بعکس سبب انسجام واقعی آن می گردد. تجربه تاريخ تحول فرهنگها، جای ترديد نمی گذارد که رشد وقتی معنی پيدا می کند که فرهنگ عدم زور، فرهنگ دانش و هنر دوستی و تفاهم و صلح در درون و بيرون مرزها، شکوفايی پيدا می کند و فرهنگ سلطه، فرهنگ زور، دشمنی و قهر و جنگ داخلی و خارجی، ضعيف و ضعيفتر می گردد.

از شرح و تحليل بالا به اين نتيجه رسيدم که مجموعه های فرهنگی علی الاصول بروی يکديگر  باز هستند و هر يک از دو فرهنگ همانقدر ملی هستند که جهانيند. بنا بر اين اگر مبادله ها شان از هر گونه سانسور و محدوديتی رها باشند، تحولشان هماهنگ و شتابگير می گردد. اما از نابختياری، جامعه های سلطه گر با منحرف کردن بخشی مهمی از قهر و پرخاشگری که در جامعه شان پديد می آيد، به سلطه جويی بر ديگران، مبادله نابرابر فرهنگی را تحميل می کنند: ارزشها را می گیرند و ضد ارزشها را می دهند.  علت عقيم شدن فرهنگ های زيرسلطه همين است. در حقيقت بر زور قشرهای حاکم، زور قدرت مسلط خارجی افزوده می گردد و افزايش فشار اين زور مضاعف، چاره جوييها را مشکل می گرداند. بدين خاطر است که در چاره جويی بايد در پی تدابيری شد که بر امکانات مردم زير سلطه بيفزايد و از امکانات سلطه گران خودی و بيگانه بکاهد. به همان نتيجه می رسيم: استقلال و آزادی و فرهنگ بايد هم اساس گردند. با وجود اين می دانيم که غلبه فرهنگ زور بر جامعه و بر فرهنگ عدم زور، از راه دين يا ايدئولوژی انجام می گيرد.

تجربه گذشتگان و تجربه زمان خود ما می گويد که اين استبدادهای دينی و ايدئولوژيک، بغايت مخرب تر و از خود بيگانه سازترند. از راه دين و ايدئولوژی است که باور به زور را در انسان القاء می کنند و کارپذير و منقادش می گردانند. با دين و ايدئولوژی چه بايد کرد؟ بنابرین از سوی برخی متفکرین تحلیل و نظریاتی مطرح می گردد که به شرح زیر است:

–  اسلام زدايی سيستماتيک وجدانها خطراتی را دارد. اما جامعه را در هسته های مرکزی و کارآمدش بايد اسلام زدايی کرد، يعنی:

– بايد لائيسيسمی را به اجرا درآود که ضد اسلام نباشد.

– رفورم نبايد بر ضد اسلام باشد. در اسلام و با اسلام و در عين حال مستقل از آن بايد انجام بگيرد. توضيح آنکه باور دينی را از نو به بيانی در آورد که به يک باور شخصی تحويل و خلاصه گردد. بايد حساب دين از حساب دولت جدا شود.

– معنی جدا کردن دولت از دين اين است که اسلام مذهب رسمی می ماند اما دولت آنرا به اسباب و وسيله پيشبرد مقاصد خود تبديل نمی کند.

اين راه حل و راه حلهايی که از اينگونه که در جامعه های ما ارائه شده اند، مشکل را حل نمی کنند. چرا که متضمن تناقض های آشکاری هستند:

کارهای بالا را چه کسی و يا چه مقامی بايد بکند؟ اگر مردم بايد از راه تحول به اين نتيجه برسند، فرض مسئله اين است که مردم تن به اين تحول نمی دهند. بنا بر اين مقامی که اين «بايد ها» را بايد از قوه به فعل آورد، يا دولت، يا حزب، يا نخبه ها هستند. در اين صورت گذشته از خطر نخبه گرايی افراطی، اين پرسش محل پيدا می کند که آيا نخبه ها از طريق اعمال قدرت دولتی و يا از راه مبارزه قلمی است که کارهای بالا را بعمل در می آورند؟ اگر از راه قدرت دولتی اين کارها را بعمل در می آورند، بناگزير دولت نمی تواند منتخب مردم باشد. چرا که مردم مسلمان چگونه به کسانی رأی می دهند که قصدشانم به عمل در آوردن تدابير بالاست؟ بدينسان اين پيشنهادها متضمن اصل قرار دادن استبداد توتاليتر است.

و اگر از راه انتقاد و بحث آزاد قرار باشد جامعه پيشنهادهای بالا را بپذيرد، باز با اين مشکل روبرو می شويم که بنا بر فرض توده ها در جريان اين مباحث قرار نمی گيرند. صداهای اين مباحث از محيط روشنفکری بيرون نمی رود.

گذشته از اشکال بالا، چگونه بتوان عمل و ايده را از يکديگر جدا کرد؟ پيشنهاد بالا از انديشه هگلی سخت متأثر است. ايده را مقدم بر عمل گمان می برد. بهر رو بنا بر هر يک از اين سه نظر، ايده و عمل را نمی توان از يکديگر جدا کرد. دولت که مظهر قدرت است را چگونه می توان از «ايده» جدا کرد؟ بنا بر اين جدايی دين از دولت در جامعه های ما يعنی قدرت اجرايی را در اختيار ايدئولوژی ديگر گذاشت. اين کار يا از راه اعمال زور و استقرار استبداد ممکن است و يا از راه دموکراسی. جامعه های ما در اين دو قرنی که در غرب تجربه دمکراسی انجام می گرفت، آزمايشگاه تحميل «ايده تجدد» از راه رژيم های توتاليتر بودند و به شرحی که ديديم تجربه ها به شکست انجاميدند. و چرا از راه دمکراسی همان تجربه در کشورهای ما ممکن نشد؟ به لحاظ اينکه استقرار دمکراسی در شرايط سلطه ممکن نبود و تازه در غرب نيز از راه يک رشته انقلابها و … انجام گرفت و با نتيجه ای نه چندان اطمينان بخش.

همچنین يکی از عوامل بزرگ از رشدماندگی جامعه های ما اينست که دو قدرت دولتی و مذهبی وجدان فردی ما را به عرصه نبردی آشتی و پايان ناپذير بدل ساخته اند.

دولت قانون می گذارد و مقام مذهبی عمل به آن را حرام می کند. فرد نه تنها از لحاظ عمل فلج می شود بلکه در وجدان آن خويش گرفتار درگيريهای پايان ناپذير می شود، به کدام يک از دو تکليف عمل کند؟ «لائيسيته» ای که رژيم های ما بعمل در می آورند، اثر فلج کننده ای دارد. ای کاش مسئله، مسئله محروم کردن آدمی از «بعد مرکزی وجدان» بود. مشکل کاستن ماده انفجاری در وجدان آدمی و متلاشی و فلج کردن آنست.

راهی که بخصوص بسیاری از جنبش ها در ایران رفتيم، اين بود که پذيرفتيم مذهب با محتوی و شکلی که پيدا کرده بود با رشد و با آزادی و در نتيجه با استقلال سازگاری نمی جويد. نه تنها به دليل نظری، بلکه بلحاظ تجربی، تجربه تاريخ. آنچه به نسل ما رسيده بود، از رشد ماندگی، استبداد توتاليتر و انقياد ملی بود. سرتاسر دنيای اسلام يا مستقيم و يا غيرمستقيم تحت استعمار بود. تجربه و جنبش های رهايی بخش دوران خود ما نيز حکايت روشنی است از نارسايی دين در محتوی و شکل.

در حقيقت با تبديل پايه موازنه عدمی به پايه موازنه قوا، (يا يونانی زدگی) اسلام در اساس، از خود بيگانه و تبدیل به هیولا شده است. در اسلام موجود ميان انسان با خدا نيز رابطه قوا برقرار است. در نتيجه بنا بر فلسفه ارسطويی، توده های عظيم مردم «در حکم صغير» می شوند و «نخبه های قانون دان و پارسا و عادل و …» بايد آنها را اداره کنند. اطاعت نه تنها برای خود مردم خوب است، بلکه بر آنها واجب است. اگر اطاعت نکنند در اين دنيا به عنوان مفسد فی الارض مجازات می شوند و در آن دنيا نيز به آتش جهنم خواهند سوخت. جامعه ای با اين باور چگونه می تواند رشد کند؟ وقتی اين باور به سيستم حقوقی، اخلاقی، سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بدل می شود، چگونه می توان در بيرون اين لائيسيته را مستقر کرد؟

پس از پی بردن به اين از خودبيگانگی، مکانيسم های از خود بيگانگی فرهنگ عدم زور را در فرهنگ زور در حيطه شناسايی آورديم، در حقيقت زور از راه مذهب (يا ايدئولوژی) در ريشه و بدنه و شاخ و برگهای فرهنگ نفوذ می کند و آنرا به فرهنگ قدرت بر می گرداند. وقتی فرهنگی بدينسان مسموم شد، خشک می شود و از نو، از ريشه عدم زور، جوانه تازه ای سر بر می آورد: ديناميک انقلاب:

خواننده وقتی به اينجا می رسد، حق دارد از خود بپرسد، چرا در ايران اينک در دست بدترين استبدادهای توتاليتر دست و پا می زند؟ آيا اين استبداد دليل شکست تجربه بالا نيست؟ پاسخ اين است که پس از پيروزی انقلاب ضد سلطنتی، سه گرايش از بيان عمومی انقلاب روی گرداندند.

– يک گرايش بدنبال تقدم بخشيدن به آزادی رفت.

– يک گرايش بدنبال تقدم بخشيدن به سوسياليسم رفت و در صدد برآمد که به تقليد از لنين، انقلاب را به انقلاب دوم بکشاند.

– يک گرايش بدنبال تقدم بخشيدن به اسلام رفت (دنبال مشروعه طلب دوران انقلاب مشروطه)، در نتيجه از نو در گودال اسلام سنتی فرو افتاد.

آنها که از دوران مصدق تا کنون در تجربه زندگی کرده و تحولشان خود بيان مراحل گوناگون اين تجربه بود، آنها که بکار گردآوری و نقد يک قرن و نيم تجربه نظری و عملی و انتقادشان پرداخته بودند، آنها با هر سه گرايش بالا مخالفت کردند و فرصت آزادی را برای توضيح اين تجربه بزرگ و ضرورت همراهی استقلال و آزادی و رشد و اسلام، تا ممکن بود مغتنم شمردند. نتيجه اين است که دو سال بعد از کودتای خرداد ۶۰، استبداديان در بن بست افتاده اند و گرايشهايی که کارشان «تقدم بازی» است، وارفته اند. اگر اميد ما تحقق پيدا کند و کمک افکار عمومی جهانی، زمان تحقق اميد را کوتاه گرداند و عمر استبداد توتاليتر دينی زود سرآيد، استمرار این نگاه رهایی یاب، انقلابی می شود که رژيم استبدادی پس از جنبش، بی آنکه دوام کند، از پای در می آيد.

و چنين می شود چرا که جهت رشد از استبداد به آزادی است. اين تمايل، تمايلی تاريخی و جهان شمول است. روزی که بدنبال استبداد سياسی، استبداد دينی از درون و بدست مردم واژگون می شود، موانع رشد در استقلال و آزادی از ميان برداشته شده است. به سخن ديگر با حربه بالا، استبداد سلطنتی عامل سلطه خارجی از پای در آمد. ايدئولوژيهايی که استبداد جوهر آنها را تشکيل می داد، بی اعتبار شده اند. استبداد دينی حاکم در سراشيب زوال است. از اين همه مهمتر وجدان فردی و جمعی جامعه از زورپرستی که رنگ دين به خود گرفته است، آزاد شده و می شود.

عباد عموزاد

 

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»