کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد.
از پنجره اطاقم به درخت بید مجنون همسایه که طره های سبز تازه روئید بر سر را در باد بهاری افشان کرده است، می نگرم .سال نو آخرین روزهای پایانی خود را می گذراند. باید چیزی بنویسم، تبریکی بگویم.
اما خاطر چنان حزین است که توان نوشتنم نیست. تمامی کلمات شکل گرفته در ذهنم اندوه حاصل از حکومت تلخی است که جز فساد، دروغ، فقر، اندوه و مرگ چیزی دیگری به ارمغان نیاورد. هیچ کلام امید بخش وزندگی آفرینی در این نیم قرن حکومت وحشت و کینه از دهانش خارج نشد . جز آرزوی مرگ برای آزادگان و اندیشه ورزان آرزوی دیگری نکرد. جواب هر فریاد آزادی خواهی و عدالت را با گلوله داد. تخم نفاق ، تخم کینه افشاند و حاصلی جز ویرانی ببار نیاورد.
از سمموم حاصل این نکبت هزاروچهار صد ساله! در باغ وطن نه گل ماند و نه گلزار و نه هزار دستان. در این سرزمین آفت زده همه چیز با غم و اندوه در هم آمیخته ورنگ سیاه ماتم گرفته است. کلمات انعکاس مرگ است،تهدید است،درد است در سیمای مادران عزا دار فرزندان. فریاد شکنجه شدگان است در شکنجه گاه ها و زندان ها. حضور تاریکی است در سیمای حکومتیان .
خجسته نوروز تاریکی را، کلمات غم انگیز را دوست نمی دارد !او نمود چرخه روشن و زیبای زندگی در سیمای تاریخ یک سرزمین ،یک حس ملی و همبستگی اقوام دیر پای سرزمینم ایران است! بر آمده از مکتب نور. نوروز این اعتدال زیبای طبیعت .این چاووش خوان بهاری که همراه امشاسبندان با پیام پندار نیک ،گفتار نیک و کردار نیک بر سر سفره هفت سین هر ایرانی می نشیند. از صلح و دوستی سخن گفته ،بر کهنگی می تازد! نو شدن تمامی عناصر زندگی را بشارت می دهد.
او از من کلماتی در رسای زندگی ، روشنی و امید به آینده طلب می کند. او پیام آور شادیست. شادی این گوهر گران بهای زندگی !که بدون آن امکان تداوم حیات ممکن نیست.مگر می توان بدون شادی تصویری ازنو شدن و آینده داشت؟ آینده تنها در سیمای اندیشه ،شادی،عشق،دوست داشتن، مهر ورزیدن ،همدلی کردن،شور و تلاشی همگانی برای گشودن دروازه های هستی بر روی افق های روشن فردا معنا می یابد.
آوخ که برای گشودن این دروازه ها ی بسته شده به جور ،بسته شده به تحجر مذهبی ! بسته شده بسوی روشنی و شادی گشوده شده بر جهنم جهل چه جان های عزیزی قربانی گشته اند.
هرگز این برنای دیر پای نوروزی چنین دوران تلخی از حکومت اهرمن بر این سرزمین محنت دیده از متشرعان را بیاد ندارد.مهاجمان خودی با شمشیر های سر کج عربی باز مانده از هجومی تلخ و ویران گر که هنوز قربانی می گیرد. فساد و تباهی می آفریند.
کسی بر در می کوبد. کیست در این سپیده دم بهاری ؟ کیستی؟ مهمانم !آشنای قرن ها! راه درازی آمده ام. عبور کرده از فصل ها. از سرزمینهای دور،از میان خلق های گوناگون .در بگشای! منم میر نوروزی.
قلب بی تاب می شود .هجومی از شادی و روشنائی تمامی وجودم را تسخیر می کند .در می گشایم .کسی پشت در نیست .صدائی جادوئی از درونم می گوید.من اینجا هستم . در درون تو پیش از آن که قدم بر هستی بگذاری من درون تو بود .با تو قدم به جهان نهادم .در تلخ و شیرین زندگی با تو زیستم، گریستم و خندیدم.می زیم و خواهم زیست.
چرا که من روح این ملتم. شناسنامه این ملت. من رمز پایداری مردمان سرزمینی هستم که در تلخ ترین روزهای زندگی نیز نهال هزاران آرزو در دل می نشانند .پای سفره هفت سین به نشانه تداوم حیات ،برکت ،خرمی ،زلالی ،محبت ،حس پیوند های دور به یادگار مانده از اجدادی که آمدند ،تلاش کردند .در سیاه ترین روز های این سرزمین بشارت سبزی باغ و رفتن نخوت زمستان دادند! می نشینند.
تفعل بر عشق می زنند. حسی از همبستگی ملی وجودشان را لبالب از امید و شادی می سازد .نیک ترین آرزو های انسانی خویش را نثار موکب من که نسیم جان بخش بهاری ،عطر گس صمغ کاج های وحشی کوهستانهای سرکش را در انبان خود دارم می نمایند .
من از کوه های سرکش از کوه هایی که نمود عظمت ،سرکشی، خلل ناپذیری این مردم در طول تاریخند سخن می گویم.من زبان نسل ها را می دانم . به زبان عشق با آن ها سخن می گویم .من درد آشنای دیر پای این سرزمینم .با آتشی جاوید نهفته بر دل که میرا نیست.
“از آن بدیر معانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست.”
می دانم خاطر حزین است. حزن دختران و پسران زیبا و برومندی که با عشق به آزادی کشته شدند .حزن پدران و مادرانی که با عکسی از فرزند در جستجوی عدالتند.
می دانم چراکه با آن ها گریسته ام .زمانی که چشم های زیبایشان با هزاران امید و آرزو بر جهان بسته می شد .با آن ها شادی کردم زمانی که شادمانه در میدان ها می رقصیدند .آواز می خواندند .یک زندگی ساده را فریاد می زدند .
من در لحظه، لحظه مبارزه فرزندانم حضور داشتم .حزن ترا درک می کنم .اما پیام این کشته شدگان غم و اندوه نبود .آن ها بر پا دارندگان آتش مقدسی بودند که همیشه در قلب های عصیانی آزادی خواهان می سوزد! شعله می کشد وزندگی را گرمی و توان ایستادن در برابر سرمای حاصل از دم اهرمن می بخشد.
آن ها پیام آوران جوان رهائی بودند. پیام آور شادی ،رقصی مستانه در میانه میدان. با دستی در زلف یار و گلوله ای در قلب. عاشقترین فرزندان این سرزمین! “عاشقترین زندگان.” آن ها مرا با بیرقی از عشق که بر روی آن زیباترین شعار جهان! شعار یک نسل “زن ،زندگی ، آزاذی .”نوشته شده بود میخواستند.
حال من با همان بیرق گلگون از رنج چنین سالی تلخ اما با شکوه راه رسیده ام . با پیامی از آنان “ارج بگذارید ما را با پیام عشق ، شادی، اتحاد و همبستگی! ارج بگذارید با تداوم و خستگی ناپذیری خود در مبارزه با حکومتی جنایتکار که حتی از کشتن کودکانش باکی نیست. ارج بگذارید با دلجوئی از پدران و مادران فرزند از کف داده در این رزم نا برابر.ارج بگذارید با برخاستن همگانی خود و بر افراشتن پرچمی که نشان از سبزی و خرمی ،نشان از صلح و آرامش و نهایت نشان از خون پاک کشته شدگان راه آزادی دارد.”
دستش را بالا می آورد با رنگین کمانی نقش بسته بر قایقی چوبین .به درد بر آن می نگرد. این هدیه کودکی است که خدایش رنگین کمان بود! که پس هر بارشی با خورشید در آسمان ظاهر می شود ! با رنگهای الوان زندگی .او سیمای آینده این سرزمین بود “نگذارید اهریمنان ،سیمای آینده این سرزمین را چنین در خون کشند !نگذارید شادی از ملت بگیرند !سیاهی یک تفکر قرون وسطائی را بر ملت تحمیل کنند.حزن خود کنار بگذار! برخیز !قلم در دست گیر!نخستین پیام پیروزی که چیزی جز اتحاد اکثریت ملت برای آزادی نیست بر بال نسیم بنویس !تا رقص کنان در سرتاسر این خاک بچرخد! پیام شادی و رهائی سر دهد. مرا چنین پاس بدارید.”
ابوالفضل محققی