“فرهنگ سیاسی” داشتن لازمهی هر حرکت سیاسی است
من فضای سیاسی ایران را گُنگ و گیج میدانم و میبینم، چه جریانات حکومتی و چه جریانات اپوزسیون قادر به ایجاد یک فضای شفاف سیاسی نیستند و این فضا همواره، غبارآلود، درهم، آشفته، مبهم و پر شائبه است.
هرکسی که کار سیاسی میکند در هر سطحی میداند که ورود به سیاست از هر جنبهای، یک سری چارچوبها و قواعدی دارد و سیاست همواره با مصلحت گره خورده است. اگر این بازی را نداند به سرعت حذف و از جانب جریانات رقیب و پر زور بی اعتبار میشود.
ورود به سیاست کار بزرگ و خطرناکی ست زیرا در این میدان یک حرف را باید و میتوان بزنی، اما هزاران حرف را نباید و نتوان زد. ولو به درست، زیرا خریدار حرف حق در این مسیر اندک است و آنچه که حق باشد خریداری ندارد.
رومن رولان جمله ای دارد: :مرا با حقیقت بیازار، اما هرگز با دروغ آرامم مکن”. اما در مورد سیاست متفاوت است، اینها جواب نمیدهد. سیاست فضای خشک و خشنی است و با تفسیرها و تأویلهای رمانتیک نمیتوان به سراغ این غول بد قوارهی بی پدر و مادر رفت. در این فضا، انسانهای شریف و راست کردار قربانی میشوند و انسانهای فریبکار و قلدر مآب برندهی میداناند.
بعد از فضای سیاسی قرن بیستم که فضایی سیاسی_رمانتیک بود، دیدیم که چگونه فرزندانِ عاشق انقلابها قربانی شدند و اقتدارگرایی پشت شعارهای جذاب و فریبنده همچون گرگی به جان برههای ساده دل افتاد، برههایی که در خیالشان مَرتعی سبز و آسمانی صاف را در کنار رودهای خروشان، همراه چوپانی میگذرانند که آنها را نه با چوب و ترکه، که با آواز نِیاش به چرا میبرد و به هنگام دلتنگی برایشان زیر آواز میزند و سَگان رَمه را به محافظت از جانشان تا صبح اجیر نگاه میدارد.
زهی خیال باطل! چرا که در این چراگاه نه خبری از مرتع سبز بود و نه آسمان آبی و نه بادهای شمالی، نه سازی در دست چوپان و نه سگی نگران و نگهبان. گاه که در خود فرو میروم میبینم که چقدر همه چیز ترسناک است و این سکوت، سکوت برهها از زوزهی گرگان ترسناک تر است! همهی اینها را گفتم تا یک فضایی از فاجعهی رمانتیک نگریستن به سیاست ترسیم کنم. این خیال خامِ ویران کننده، سایهایست سنگین بر سر مردمانی که از زمین به آسمان میروند و خوشبختیشان را در لابلای ابرها جستجو میکنند.
شاید دقیقترین تعریف از سیاست و سیاستمدار را “ماکیاولی” در کتاب «شهریار» کرده باشد؛ او که میگفت: شهریار (فرمانروا) باید مثل گرگ بِدَرد، مثل روباه بِفَریبد و مثل شیر بغُرد. سیاست را من نیز اینچنین میبینم و هرکس دون کیشوت وار در پیاش بدود، دیوانهایست که در خیال خود دنیا را زیر سر دارد، اما در واقعیت آنچه نصیبش گشته، قاطریست فرتوت و یک کلاه خود و شمشیری چوبین و زرهای زنگ زده!
زمینِ سیاست، زمینی سفت است و اگر قانون بازی را بلد نباشی، قبل از اینکه به زمین بخوری آنچنان بر زمینت میزنند که یک استخوان سالم در تنت باقی نماند و انسانهای بی تجربه در امر سیاست یا در این مسیر میبازند و یا برای ماندن در موضع خود باید دست و پا بسته حرکت کنند. یکی از دلایل رکود و جمود جریانات سیاسی ما همین مسئله است. محافظهکاری، همیشه حافظ منافع بوده و هست و این حاشیهی امن، انفعال سیاسی را بدنبال داشته.
سیاست ما، سیاست انحصارگرایانه است، سیاستِ یک بام و دو هواست، خودی و ناخودی درش بسیار است، باند و باند بازی از ارکان اصلی آن میباشد، کسی را بخواهند، یک شبه به ملکوت اعلا میبرند و اگر هم نخواهندش، از عرش به زیر فرش میکشند و لگد کوبش میکنند. بازیگران سیاسیِ ما بجای آنکه همه باهم به پرواز در بیایند، وقت خود را صرف چیدن بالهای یکدیگر میکنند، به همین دلیل است که ما در امر سیاست وامانده و درماندهایم، اقتصادمان مُوَلد نیست چون سیاستمان راکد است، فرهنگمان درست نیست چون سیاستمان غلط است، جامعهمان نابارور است زیرا سیاستمان عقیم است. وقتی سیاست همه چیز است و سیاست خراب است، یعنی همه چیز خراب است.
ما در امر سیاست، پیشینه و یَد طولایی داریم، تاریخ ٢۵٠٠ سالهی ما و ساز و کارهای حکومتی ما مُبَین این است که ما سیاست را میشناختیم و با ساختار حکومتی آشنا بودیم، اما کشور ما بعد از چندین حمله و حداقل در تاریخ معاصر، دچار ضعفهای اساسی شده است، در طول این صد و اندی سال کشوری را پیدا نمیکنید که اینهمه خاک از دست داده باشد، اینهمه روشنفکر را کشته باشند، اینهمه زندان و زندانی سیاسی داشته باشد، و دهها نقصان مدیریتی و بحرانهای متعدد سیاسی را از سر گذرانده باشد. ما به لحاظ سیاسی ضعیف که چه عرض کنم، به معنای واقعی کلمه فقیر هستیم.
شاید دقیقترین جمله در مورد تاریخ معاصر ما را “شاپور بختیار” گفته باشد او در جایی گفته بود: «ما فرهنگ و تجربهی سیاسی نداریم». بله درست است ما فرهنگ و تجربهی سیاسی نداریم به خاطر همین است که هم جمهوری اسلامی درمانده است و هم اپوزیسیون. هر دو ناکارآمد، هردو منفعل، هر دو هزینههای گزاف میکنند برای حرکتهای بی ثمر، هر دو فراری از موضوع اصلی و هردو بیگانه با بدنهی اجتماعی، درست جایی که تغییر باید از آنجا شروع شود و این بدنه تقویت گردد هر دو از پرداختن و توجه به آن غافل و بدنبال حاشیه هستند.
سیاست ما، سیاستِ نخبه کُشِ قُلدُر پَروَر است. هرکس تریبون قَوی تر و چماقداران بیشتری دارد، بر سر قدرت و هر آنکس که میداند و میفهمد جایش آخر صف است.
در این سیاست، کاری که یک دروغ میکند، هزاران راست نمیتواند بکند.
فرهنگ ما که از سیاست ما نشأت گرفته، فرهنگِ بها دادن به شَروران و حذفِ شریفان است. درحالیکه جوامع متمدن دارند به سمت شایسته سالاری میروند و رفتهاند، ما هنوز با مسئلهی مُرید و مُرادی دست به گریبان هستیم و حلقهی نزدیکِ سیاست بازانِ ما را وفاداران تشکیل میدهند، نه کاردانان. طرف ترجیح میدهد دور و اطرافش را سینه چاکان و چاکران و نوکران و ارادتمندانش بگیرند تا کاردانان، کارورزان و کاربلدان و کارکُشتِگان! بیشتر میپسندند مجیزش را بگویند تا منتقدش باشند.
نسل کنونی سیاسیون ایران چه در جبههی جمهوری اسلامی و چه در جبههی اپوزسیون، نسلی پیر است و در این زمینه جوانسازی نشده. یعنی نسلی که انقلاب کرد الان در بالاترین سطوح حاکمیتی کشور است و در اپوزسیون هم اتفاقی مشابه افتاده. شاید در این میان یکی دو نسل هم وارد شدند و کارهایی کردند، اما این آسیاب به قدری سنگین حرکت میکند که معلوم نیست کِی نوبت به جوانان میرسد و پیرانِ عرصهی سیاست همچنان به آن چسبیدهاند و حاضر نیستند این جریان را به دست جوانان بسپارند. در نبود یک ساز و کار منطقی و درست، جوانان بیشتر سپر بلا شدهاند و نام آنها زمانی برده میشود که گلوله میخورند.
از موارد دیگر میتوانم به این اشاره کنم که درهای جریانات سیاسی بهروی افراد بسته است و هرکسی که بخواهد ورود بکند باید از هفت خوان بگذرد و به همین سادگی افراد را داخل خود راه نمیدهند. اینها همه نشان از ساز و کارهای سیاسی ضعیف و ناپخته دارد.
سیاست ما فَشل است، جمهوری اسلامی حتی حاضر نیست یک امتیاز کوچک به جامعه بدهد و از آنطرف اپوزسیون نیز حاضر نیست بر سر چند اصل مشترک توافق بکند و مقابل رژیم یکصدا بشود. خب اینها همه ناشی از ضعف و ناتوانی سیاسی است.
این سیاست بشدت مریض است و با دارو و درمان نمیشود، این سیاست باید عمل شده و غدههای سرطانی از بدنش خارج بشود تا بتواند سرپا بایستد.
بی پرده و بی پیرایه باید سخن بگویم؛ چراکه نه وقت مصلحت است و نه وقت مدارا. سیاسیون ما در هر دو جبهه، انسانهای کوتولهای هستند که هرکدام خود را انسانی بزرگ میبینند. عرصه سیاست برایشان اینگونه است که گویی تنهایی به تالار آینه رفتهاند و در این تالار به هر سو مینگرند خودشان را در آینهها میبینند.
کوتولهها پشت دیواری ایستادهاند و قَدِشان نمیرسد آن طرف دیوار را ببینند، و مدام توی سر و کلهی هم میزنند و روایتهایی از پشت دیوار تعریف میکنند که ندیدهاند.
سیاست را به بازی گرفتهاند، نوبتی چهارپایه میگذارند زیر پایشان تا بگویند که ما بلندتریم و پس از اندکی، زیر پایشان توسط دیگران خالی میشود و کسی دیگر رویش میایستد و باز همان تکرار میشود.
جنگ روایتها راه میاندازند، و هر دو جناح رژیم و اپوزسیون در رسانه و تبلیغات و فجازی همدیگر را لت و پار میکنند، اما آنکه باتون و گلوله و گاز و شوکر میخورد مردم کف خیابان اند.
چرا انقلاب با آنهمه اشتیاق شروع شد اما رفته رفته به خاموشی گرایید و کف خیابانها خالی شد؟ جواب مشخص است، نیروهای اصیل انقلابی دلسرد شدند، صدای رهبران و آزادیخواهان خاموش شد، مردم ۶ ماه کف خیابان دوام آوردند بلکه جریانی پر قدرت حمایتشان کند، اما دیدند از این اپوزسیون بخاری بلند نمیشود و سهم هرکس که در خیابان بماند گلولهایست در قلبش. مردم خیابان را ترک کردند.
بدون تعارف؛ جامعه ی ما یک جامعهی عقب مانده است، چونکه جامعهای فراموشکار است. گذشته را به خاطر نمیآورد و از گذشتهاش درس نمیگیرد، و تقصیر تمام این عقب ماندگی و غفلت چیزی نیست جز سیاست غلط، این سیاست است که میگوید مردم چه چیز را به خاطر بسپارند و چه چیز را فراموش کنند، این سیاست است که تعیین میکند چه چیز را بپذیریم و چه چیز را رد کنیم، سیاست برای شما دوست و دشمن تعریف میکند، عربستانی که تا دیروز دشمن بود، امروز دوست شما میشود، سیاست حتی به شما میگوید که خودِ سیاست چیست و شما را آنجایی میبرد که میخواهد.
استاد شجریان مصاحبهای دارد که در آن دلیل اینکه ما موسیقی شاد نداریم و موسیقی ما سراسر حُزن و اندوه است را اینگونه بیان میکند؛ وی میگوید تاریخی که سراسر استبداد بوده نمیتوانسته موسیقی شاد تولید کند. حال این را تعمیم میدهیم به دیگر مسائل از جمله مسئلهی سیاست. کشوری که سراسر درگیر استبداد بوده نمیتواند سیاست بالنده ای داشته باشد. استبداد چشم آزادی را کور میکند و کشوری که آزاد نیست سیاستش هم سیاست کورکورانه و لنگ است.
جملهای هست منسوب به امام اول شیعیان، امام علی که میگوید: “مردم به سیاستمداران و حاکمانشان شبیه ترند تا به پدرانشان”. بله این سیاست است که میگوید چگونه باشید. ما چه خوشمان بیاید و چه نیاید باید بپذیریم که حاصل تربیت جمهوری اسلامی هستیم. رژیم، ما را در خانواده، مدرسه، دانشگاه، محل کار، جامعه و… تربیت کرده و ما دست پروردهی جمهوری اسلامی هستیم. چرا که رژیم جمهوری اسلامی در همه جای زندگی ما حضور داشته و در هر پیچی که از دستش گریختیم در گردنهی بعدی مارا گیر انداخته.
محمد جواد ظریف وزیر امور خارجهی پیشین در مصاحبهای با سایت روزنامه اعتماد گفته بود: «نماینده حاکمیت هستم، باید از چیزهایی دفاع کنم که خودم هم به آن باور ندارم». این ها محصول سیاست تک قطبی و انحصارگرایانه است، وقتی در عرصهی سیاست رقابتی نیست همه میشوند خدمتگزار قدرت مطلقه و این گونه سیاستها یا انسانهای پست و زبون را جذب میکند و یا از انسانهای طالب قدرت، موجودی پست و زبون میسازد تا به هر گند و کثافت و جنایتی تن بدهند، فقط به این خاطر که برای مدتی بر موضع قدرت بمانند.
وجود و حضور افراد با سواد در اپوزسیون تضمین کنندهی موفقیت نیست. بجز سواد و دانش چیز دیگری لازم است که در نبود آن موفقیت ممکن نیست، آن یک چیز “فرهنگ”است، “فرهنگ سیاسی” داشتن لازمهی هر حرکت سیاسی است. با داشتن فرهنگ سیاسی است که کنشها و کوششها به بار مینشیند و تضمین رسیدن به یک مقصد معلوم، مشخص و موفق است. اگر این فرهنگ ایجاد و امروز پایه ریزی نشود حتی اگر این انقلاب پیروز بشود، مشکل اصلی سر جایش خواهد بود. من جمهوری اسلامی را بعنوان مشکل اصلی نمیبینم و این رژیم، سُست تر از آن است که تا طولانی مدت دوام و قوام داشته باشد. این رژیم محکوم به مرگ و نابودی است، با چند ضربهی کاری از پا در میآید، اما اپوزسیون باید فکری بحال این بن بستی که درش گیر کرده است بکند.
کانال نویسنده