از جایگاهی که من قرار دارم ــ نیروهای ملیگرا ــ خردههای بسیاری از منشور مهسا گرفته شد که من هم با همهی آنها همسو هستم (از نشانواره و لوگویی که پیوندی با ایران و تاریخ و فرهنگش نداشت و بیشتر به نشانهای گروههای انقلابی چپگرا نزدیک بود که امروزه جایگاهی در نزد بیشتر مردم ندارند، تا تأکیدی که بر زبانهای قومی و مادری بدون اشاره به زبان ملیمان شده بود، یا نبودِ واژهی ملت ایران در وضعیتی که داریم برای آن برنامهای میریزیم و وارونهی آن تأکید بر واژگان قوم، گویی ایران کشوری متشکل از قومهاست که هنوز پس از هزاران سال همزیستی ملت نشدهاند، و بهویژه بهکارگیریِ واژهی اتنیک که در اصل و در کشورهایی که از آن بهره برده میشود افراد کوچیده از سرزمینی دیگر را در بر میگیرد که فرهنگی جداگانه دارند، و نیز با وجودِ تأکید بر تعیین نوع حکومت در همهپرسی بر مواردی تصریح شده که جزوِ اصول تأسیسی یک کشور هستند، از جمله انتخاب همهی مقامهای سیاسی و رسمی بهدستِ مردم، اعطای اختیارات مالی و سیاستگذاری به نهادهای استانی و بهویژه ناحیهای یا پذیرش شماری از پروتکلها و میثاقهای بینالمللی که در این موارد یا بر اساس نوع حکومت در قان اساسی به آنها پرداخته خواهد شد یا کارویژههای دولتها و مجلس هستند که در زمانِ خود براساس ضوابطی همچون مصالح ملی و قانون اساسی دربارهشان تصمیم گرفته خواهد شد،…).
اما نکتهای که میخواستم دربارهاش بنویسم نقدهایی بود که بر اصلِ حضور عبدالله مهتدی، دبیرکل حزب کوملهی کردستان ایران، استوار هستند که البته با آنها هم مؤافقم اما میخواهم توجه را به این نکته برگردانم که اگر چنین نمیشد این گفتوگوهای ارزشمند شکل نمیگرفت و گروههای قومگرا به جهتِ تحتِ تأثیر قرار دادنِ مخاطبان خود بر این تأکید میکردند که شاهزاده و نیروهای پادشاهیخواه انحصارطلب هستند.
به نظر میرسد از میان گروههای متشکل قومی، که بعضاً تجزیهطلب هستند و یا راهی را پیش گرفته و بر خواستهایی تأکید دارند که مقدمهی تجزیه است، حزب کوملهی کردستان ایران به دو دلیل نامزد مناسبی برای حضور در آن جمعِ اولیه به نظر میرسیده است. نخست آنکه در میان احزاب و دستههای سیاسی قومگرا فقط چند حزبِ کُردی هستند که بیشترین پیشینه و نیروها و همگرایی در نیروها را دارند و به عکسِ برخی گروههای قومیِ دیگر هوادارانی هم میانِ مردم دارند؛ دوم آنکه کردستان به جهتِ حضور در جنبشِ مهسا بیشترین نقش را داشته است، هر چند بهشخصه فاجعهی مرگِ مهسا را که نخستین اعتراضها به آن در داخلِ بیمارستانِ کسرا و جلوی آن رخ داد دنبالهی روندِ سیاستهای فاجعهآفرینِ حکومت میدانم که مخالفت با آنها در حال رشدِ تصاعدی بوده و این فاجعه ــ همچون ماجرای گرانیِ بنزین ــ فقط تلنگری بر این وضعیتِ روحی و آمادگیِ مردمی بهشمار میرفته است.
و این را هم بیفزایم که از میان احزاب کُردی این حزب حاضر به ارتباطگیری با شاهزاده شده یا به ارتباط گرفتنِ آن پاسخِ آری داده و گویا رهبرش در نشستها هم آن اندازه تمایل وطنپرستانه از خود نشان داده که در نزدِ شاهزاده مقبولیت بیابد. دیگر احزاب کُردی متفقاً مخالفِ منشور بودهاند، آنهم از زاویهای مخالف و رودررویِ ما ایرانگرایان (گفتوگوی ایرانوایر با مسؤولان چهار حزب کردستانی ــ پژاک، حدکا، کومله و کوملهحکا ــ دربارهی منشور مهسا).
این سخنان را اصلاً به این خاطر نمیگویم که روند و صدور بیانیه را توجیه کنم. حتا این را هم میتوان حدس زد که سیاستهایی شاهزاده را برای انجامِ این کار تشویق کرده باشند یا تقسیمِ کاری میان احزابِ کُردی رخ داده و نقشی را بر دوشِ مهتدی نهاده باشند. اما به نظر من، دستاوردِ این کار از این زاویه ارزشمند است که سبب شد واکنشهایی برانگیخته شود و کنشگرانی چیزهایی بگویند یا بنویسند که به میانِ مردم راه یابد و مهمترین چیز آگاهیِ مردم است. حتا در این مدت شاهد واکنشِ برخی جریانهای جمهوریخواه و مذهبی هم در نقدِ نگاهِ حاکم بر بیانیه و همسویی با اندیشهی ایرانگرا بودیم که ارزشمند است.
ما در دورهای هستیم که میبایست شفافیت برقرار باشد ــ حتا به جهتِ رفتن به راهِ ایران ــ و خبرها و تحلیلها، بهویژه از نوع غلط و مغرضانه، نیز به سرعت پخش میشوند. ما مدعیِ طلبِ نقش داشتن خودمان، یعنی جمهورِ مردم، در فرآیندها هستیم. پس، در چنین شرایطی این که نخست بیانیهای اینچنین، تحتِ شرایطی، آنگونه تدوین شود و بعد فشار افکار عمومی آن را به راه موردِ نظرِ خود برگرداند فرآیندی درست است و هشداری را به ما دلنگرانانِ ایران میدهد…
به نظر من، ما و بهویژه مردمِ کُردِ کشورمان میبایست انقلاب مهسا را نخست در ذهنِ خود جا بیندازیم. ظریفی میگفت، ما (اکثریتِ مردم) از حکومت دینی گذشتیم و به اشتباهِ خود در دیدنِ تصویر آیتالله خمینی در ماه و اینکه روحانیت کشورمان را به جایی بهتر و آزادتر تبدیل خواهد کرد پی بردیم، و از خونِ فرزندانمان که اکثراً به گروههایی چپاندیش و چپگرا و بعضاً تروریستهای مذهبی پیوسته بودند گذر کردیم و حاضر نیستیم به خاطر پاسداری از خونشان راهِ اشتباهشان را دنبال کنیم… پس، آیا زمان آن نرسیده است که کُردهای عزیز هم، آنهایی که هنوز چشمِ امیدی به این گروههای مسلح دارند، این بازنگری را داشته باشند و به صرفِ آنکه جوانانی به این احزاب پیوسته بودند این اشتباه را دنبال نکنند؟
همهی این احزابِ کُردی پیشینهای چپگرایانه (مارکسیست – لنینیست یا حتا استالینیست یا مائوئیست) داشتهاند و در تاریخِ اهداف مبارزاتی آنها جایی برای آزادی و مردمسالاری و فرهنگ و تاریخ به معنای واقعی و نه ایدئولوژیکِ خود وجود ندارد و اگر هم برخی تغییر کرده باشند و مثلاً از طایفهگرایی یا اعمال تروریستی عبور کرده باشند (هر چند تاکنون هیچ اشارهای برای ورود به فاز غیرنظامی از آنان ندیدهایم و برنامهای برای خلعسلاحشان در فردای ایران ارایه نشده) از ریشهی نادرست و آن پیشینهی پُرخشونت و کشتار و ترور فکرِ درست درنمیآید و اینها در روح و روانِ رهبران و اعضایشان اثر داشته است.
از سوی دیگر، کم نیستند چهرههای برجستهای از تیرههای مختلفِ کُرد که همسو با دیگر ایرانیان نگاه ایرانگرایانه داشتند و با نفعِ ملی همسویی داشته و برایش مبارزه کردهاند. برای نمونه، دکتر کریم سنجابی استاد دانشگاه تهران و رهبر جبههی ملی ایران در مقطع انقلاب، با وجود همهی نقدهایی که بر همراهیاش با امام خمینی و انقلاب ۵۷ میشود هر چند این همراهی تنها چند ماهی دوام داشت (دو ماه پس از انقلاب از دولت موقت جدا شد و جبههی ملی ایران علمِ نقد نظامِ حاکم را، با وجودِ همراهی همهی نیروهای سیاسی با نظام، برداشت که سرانجام هم به فتوای ارتداد خردادِ ۶۰ انجامید) با شروع جنگ تحمیلی، با وجود آنکه دو برادرش در زندانهای نظام بودند، به میان ایلِ خود رفت و آنان را به دفاع از کشور و نبرد با متجاوز برانگیخت.
به باور من، اگر نگرانیای نسبت به توسعهی مناطق کُردنشین وجود دارد که امروزه همهی ما در سراسر ایران توسعهی این منطقهها و نیز مناطق بلوچنشین و جنوب خوزستان، جایی که برخی هممیهنان عربِ ما فاقدِ امکانات هستند، را از اولویتهای هر حکومتِ ملی میدانیم. نسبت به زبانهای قومی نیز این آمادگی در گذرِ زمان شکل گرفته که حکومت میبایست برایشان هزینههای جدّی بکند و باز به نظرِ من در یک حکومتِ ایرانگرا بهتر و ظریفتر میتوان این زبانها را پاس داشت تا حکومتی قومگرا که با برکشیدنِ یک زبانِ خاص نابودیِ سریعتر زبانها و گویشهای بومی را پیش میآورد چرا که برکشیده شدنِ یک زبانِ همخانواده سببِ نابودیِ گویشهای نزدیک به آن خواهد شد (حال جدا از آنکه دولتهای قومی به سببِ ایجاد هویتی متمایز – در راستای تثبیت بقای خودشان – ناگزیر از جعلِ تاریخ و فرهنگ و خلوصگرایی و لاغر کردنِ پیشینهی مشترکِ نیرومندمان خواهند شد)، و اگر نگرانیای هم نسبت به بیتوجهی به دیگر مناطقِ کُردی در گسترهی تاریخی سرزمینمان وجود داشته باشد ــ همچنین همهی اقوامی که در این گستره با مرزهایی ساختگی از هم جدا شدهاند ــ باز یک حکومتِ آشنا به تاریخ و فرهنگ بهتر میتواند به این نیاز پاسخ دهد و سببِ شکوفاییِ پیوندها شود و شاید روزی توانستیم با تشکیلِ اتحادیهای و فدراسیونی منطقهای (که در اینجا بهره بردنِ درست از اندیشهی فدرالیسم خواهد بود) بارِ دیگر منطقهای عاری از خشونت و ستیزهجویی را شکل دهیم که در کتابهای تاریخش نفرتپراکنی نشود و هویتهای بعضاً نوسازِ ملیاش با رودررویی با قومیتهای دیگر همراه نباشد.
اینها تصمیمهایی است که همهمان باید بگیریم و بهویژه با گذاردنِ وقت و توان در سازماندهیهایی ولو فرهنگی به آن سو گام برداریم.
از این رو، آن همراهی را به فال نیک میگیرم تا بهیاری یزدان به انجامی نیک هم برسد.
کانال نگاه ملی