سال روز تولد یکی از بزرگترین اندیشمندان اندیشه میانرشتهای در سیاست جهان است. کارل مارکس، که ذهن پیچیده او توانست راز یکی از پیچیدهترین برساختهای بشر روی کره زمین را باز کند : «سرمایه».
پدیدهای که قبل از او نه شناخته شده بود، نه جدی گرفته شده بود. او با پژوهش دقیق، حرفهای، تحلیلی و غیر ایدئولوژیک خودش موفق شد بنیان تمدن نوین و یکی از ذاتهای مدرنیته را از نهان بیرون آورد و در برابر دیدگان بشر قرار دهد. با پژوهشهای او بود که دانشهای میان رشتهای مثل: «جامعه شناسی سیاسی»، «اقتصاد سیاسی»، «فلسفه سیاسی»، «سیاست اقتصادی»، «فرهنگ سیاسی»، «سیاست فرهنگی»، «مناسبات سیاسی تولید» در کنار مفاهیم اساسی دیگری چون «طبقه»، «تضاد طبقاتی»، «منافع طبقاتی»، «ارزش اضافی»، «سود» و «نقد سرمایه» به حوزه دانش بشری وارد شد.
«مارکس» را میتوان در کنار «فروید» (کاشف ضمیر ناخودآگاه بشر) و «نیچه» (منتقد مبانی مدرنیته) سه متفکر بزرگ و تاثیرگذار چند قرن اخیر و حتا قرن های آینده دانست.
هیچ حوزهای از اندیشه، سیاست و فرهنگ بشری نیست که از تاثیر این غولهای اندیشه برکنار مانده باشد. و از میان این سه، «مارکس» توانست با بیشترین هوادار و پیرو، بیشترین بسیج سیاسی را روی کره زمین ایجاد کند به طوری که در اوایل قرن بیستم تا چندین دهه بعد، بیش از نیمی از افراد کره زمین تحت تاثیر او و افکارش بودند و به او اقتدا میکردند. وضعیتی که در مورد هیچکدام از پیامبران ادیان معروف بشری ایجاد نشده بود و البته شکست مارکس و اندیشههایش نیز از همین زمان و به همین دلیل آغاز شد یعنی از زمانی که «مارکس اندیشمند» تبدیل شد به «مارکسیسم عامیانه و پاپیولار». با این اتفاق، «اندیشه مارکس» نازل شد و به یک ایدئولوژی حزبی، سیاسی به نام «مارکسیسم» تقلیل یافت تا جایی که خود مارکس هم ناگزیر به این هشدار شد که: «من مارکس هستم ولی مارکسیست نیستم». این جمله را مارکس با هر انگیزهای که گفته باشد، امروز واجد معنای عمیقیست.
اینکه هر گاه یک «اندیشه» به «ایدئولوژی» تبدیل شد و به «بازار عمومی» راه یافت، آغاز انحراف آن آندیشه و نهایتا عامل لوث شدن و مرگ آن اندیشه است.
بلایی که بر سر تئوری نسبیت انشتین و خود او هم آمد همین بود. روزی که چاپلین و انشتین در برابر جمعیت عظیمی ایستادند تا از آنها تقدیر شود، انشتین به چاپلین گفت: «فرق من و تو این است که از تو تقدیر میکنند چون تو را میشناسند ولی از من تقدیر میکنند چون من را نمیشناسند».
مارکسیسم هم طی دهه بعد از مارکس اندیشه او را مهجور و منزوی کرد تا اینکه پس از شکستهای پیاپی جنبشهای مارکسیستی و فروپاشی حکومتهای کمونیستی که خود را برآمده از مکتب مارکس میدانستند، به تدریج نگاهها به اندیشه مارکس افزونتر شد و این بار نه به شکل پیامبر جنبشهای پوپولیستی و انقلابی که به مثابه یک پژوهشگر، فیلسوف و اندیشمندی در نظر گرفته شد که باید به اندیشهایش آگاه شد و با آن دیگران را نیز آگاه کرد تا در پرتو آن آ؛گاهی بتوان «مسئله سرمایه»، «مسئله سود»، «مسئله طبقه»، «مسئله مناسبات تولید»، «مسئله استثمار»، «مسئله آزادی»، «مسئلۀ عدالت» و «مسئلۀ دموکراسی» را از نو شناخت و برای آنها راه حل نوین و معاصر نیز پیدا کرد بی آنکه دستاوردهای مدرن و مدنی سرمایهداری، که متعلق به بشر است و نه به سرمایهداری، نابود و ویران شود.
در چنین دورانی بود که آثار ارزشمندی در باره مارکس ظهور کرد که بسیار فراتر از اذهان سادهاندیش ایدئولوژیکگرایان مارکسیست بود. آثاری مثل :
Karl Marx’s Theory of History: A Defence (1978, 2000) –
Gerald Allan Cohen
Routledge Handbook of Marxism and Post-Marxism –
.Edited By Alex Callinicos, Stathis Kouvelakis, Lucia Pradella ,2021
– پژوهشی چند جلدی در باره مارکس (از انتشارات Routladge)
– و تولید نظریاتی چون:
«عقلانیت» ماکس وبر، «کنش ارتباطی» یورگن هابرماس، «لیبرالیسم» هایک، «عدالت به مثابه انصاف» جان رالز، «سوسیالیسم» جرالد کوهن، «زیربنا بودن فرهنگ، روبنا بودن تولید» فردیک جیمسون، «میدان» بوردیو، و «رخداد» آلن بدیو از پیامدهای جدی گرفتن پژوهشهای تحلیلی و منطقی در حوزه اندیشه مارکس بودند که باعث شدند اندیشههای او این بار نه از منظری ایدئولوژیک که با دقتی تحلیلی و منطقی شناخته و شناسانده شود. یعنی همان شناختی که ذهن بشر معاصر به آن نیاز داشت ولی از آن محروم بود.
شاید با رشد نگرش «مسئلهمحوری»، «مسئلهفهمی» و «مسئلهشناسی»، تعمق بیشتر در باره «مسئله سرمایه»، «مسئله ارزش اضافه»، و «مسئله کار» در ارتباط با بهبود کیفیت زیست بشر در کانون توجه انسان معاصر قرار گیرد و بشر برای اولین بار بتواند از دانش و اندیشه مارکس آنچنان که شایسته اندیشه اوست بهره ببرد و بخشی مهم از مسائل زیستی انسان معاصر را حل کند.
از فیسبوک محسن خیمه دوز