اگر مقاومت مستمر و فراگیر میرزا حسن رشدیه در برابر لشکر ارتجاع نبود، ما مدرسهای نداشتیم. اگر میرزاحسن با آنهمه آزار و اذیت فیزیکی و ذهنی، میدان مبارزه مدنی را در هنگامه مشروطیت ترک میکرد، اکنون در نقطهای به نام جنبش “زن، زندگی و آزادی” بودیم؟
میرزا حسن رشدیه یکی از سرآمدان تاریخ “مقاومت مدنی” در ایران است. او مدرسه میساخت، مرتجعین حمله میکردند، او باز میساخت، عمله تحجر باز هم حمله میکردند. از تبریز به مشهد، تعقیب و گریز داشت. در برابر ضرب و شتم و شکستن دستش، میرزا سرود: «مرا دوست، بیدست و پا خواستهاست پسندم همان را که او خواستهاست”
اینهمه حمله و آزار و اذیّت میرزا طبیعی بود. چون میرزا دکّان ارتجاع را تعطیل کرد. مدارس نوین در ایران، بساط مکتبداران را چید. برای همین انواع و اقسام تهمتها و شایعات را علیه میرزا میساختند تا مگر او را به تسلیم وادار کنند. اما مقاومت مدنی، عشق میخواهد و میرزا عاشق ایران و مردمش بود و برای همین تا آخرین نفس مقاومت کرد و نهادی ساخت ماندگار به بلندای تاریخ پر از رنج و مقاومت این سرزمین. او از جان و مال و دارایی و آسایش خانواده و امنیت روانیاش زد تا ایران امروز ما صاحب مدارس نوین و مجهز به علم روز شود. جز عشق، کدام نیرو تاب مقاومت در برابر اینهمه هجمه را دارد؟
این نبرد تداوم دارد. برای همین میرزا وقتی زنگ مدرسهاش را به ناقوس کلیسا تشبیه کردند از دانش آموزانش میخواست این شعر را در صف بخوانند:
“هر آنکه در پی علم و دانایی است بداند که وقت صفآرایی است”
این صفآرایی تداوم دارد. صفآرایی بین دانایی و جهل، بین دشمنان ایران آزاد و بیدار با دوستدارانش.
نوادگان مرتجعین زندهاند و عمدتا در ساخت قدرت؛
و نوادگان میرزا زندهاند و عمدتا در بستر جامعه مدنی.
میرزا، آجرها گذاشت برای ساخت ایران. هر کس در حد توانش آجری بر آجرهایش بگذارد.
@paarandiran