آقای پیکتی چه چیز شما را رادیکال کرد؟

برگردان از یاکوبن آلمانی ، مرتضی ملک .

توماس پیکتی ستاره اقتصاد در آخرین کتابش به طرز حیرت انگیزی خوش بین است. او مینویسد : “وقتی ما دستاوردهای گذشته را مرور می کنیم ، آنها به ما می گویند ما میتوانیم جهانی برابر بسازیم.”, در مصاحبه با نشریه یاکوبین سوم ماه مای گذشته او توضیح می دهد چرا نیاز به نوسازی سیاست سوسیالیستی هست.

توماس پکیتی در پژوهش های خود در کتاب سرمایه در قرن بیست و یکم نشان میدهد که جهان هیچگاه مثل امروز چنین نابرابر نبوده است. اکنون او یک کتاب بسیار خوشبینانه جلوی ما گذاشته ” تاریخ مختصر برابری “، ادعا نامه ای برای یک سوسیالیسم مشارکتی ، مجموعه ای مهم که با آنها او اشتهار یافته است . در مصاحبه با پیکتی اوبه ما توضیح میدهد که چرا تاریخ دو قرن گذشته همچنین تاریخ توسعه برابری هم بوده است.

سه سال پیش مجموع جستارهای شما با نام زنده باد سوسیالیسم منتشر شد و در مقدمه آن شما مینویسید در دهه ۱۹۹۰ دورانی که مطالعات اقتصادی تان بر جهت گیری لیبرالی تمرکز داشت در رویاهایتان هم تصور نمی کردید که یک روز ادعا نامه ای در دفاع از سوسیالیسم بنویسید، چه چیز باعث این رادیکالیسم شد؟

پیکتی با خنده، من اصلا میل ندارم این تغییر را به عنوان رادیکالیسم مشخص کنم. من بیشتر آن را به مثابه یک رشد و بلوغ یا فرایند آموزش در نظر می گیرم. این پژوهش خود من در باره تکامل نابرابری بود که دید مرا بطور خاص و وافری پر کرده بود. من در سال ۱۹۷۱ متولد شدم و هژده ساله بودم که دیوار برلین فروریخت و سوسیالیسم فروپاشید. اولین سفر من هنگام تحصیل دانشگاهی رفتن به اروپای شرقی و مسکو بود. طبیعی بود که در باره جنایت های کمونیسم شوروی شدیدا تکان خوردم. و این حس را هنوز هم دارم. با چنین پیش زمینه ای در اغاز دهه نود بر این گمان بودم که لیبرالیزه کردن بازار و افزایش رقابت راه حل مسایل اقتصادی ماباید باشد. مثل بسیاری دیگر در ان زمان. اما این تفکر در طول مطالعات و پژوهش هایم در باره تکامل نابرابریها تغییر کرد. ابتدا با انتشار کتابم در دوهزارو دو میلادی با نام تاریخ درامدهای نوجومی در فرانسه. بر من روشن شد که اصلا و ابدا این بازار نبوده که برای پیشرفت در جهت یک جامعه متعادل نقش داشته است. انگونه که ما در قرن بیستم گمان می کردیم. این پیشرفت نتیجه مبارزه حاد سیاسی و اجتماعی بوده است. دستاوردهایی مثل نظام مالیات بر درامد تصاعدی و از اینجاست که سوسیالیسم وارد بازی میشود. زیرا سوسیالیسم ان ایده مرکزی است که تمام این حرکت را هدایت میکند. اگر ما امروز بخواهیم گام بعدی به سمت برابری بزرگتری برداریم، لزوما باید به همین ایده باز گردیم.
این کتاب جدیدت، تاریخ مختصر برابری چه جایگاهی در این تحول روشنفکرانه دارد.؟
قبل از هرچیز من در این کتاب سعی می کنم یک سنتز کوتاهی از کتاب‌های پیشین و مطولی که تا حال نوشته م بدست بدهم. و تلاش میکنم شرحی تاریخی ارایه بدهم که در تمام کتابها دنبال شده. تمام کتابهای من در سطوح مختلف همین پیچیدگی که اشاره شد و جنبش متناقض به سوی برابری بیشتر، دنبال شده. در این خصوص منظور من برابری سیاسی، مثل حق رای دموکراتیک و همچنین برابری اجتماعی و اقتصادی است. این تاریخ انطور که من شرح میدهم از اخر قرن هژده شروع میشود، برای نمونه انقلاب فرانسه که امتیازهای مالیاتی اشراف را ملغا کرد و این اغاز پایان فیودالیسم را اعلام کرد.
از سوی دیگر قیام ژاکبن های سیاه در سنت دومینگو، هاییتی امروز برجسته است. این قیام در سال ۱۷۹۱ اغاز پایان جامعه بردگی استعمار را اعلام میکند. این هر دو جنبش به موازات هم به شکل معینی از ان زمان تا به امروز ادامه داشته است. در شکل اعتراض علیه افزایش قیمتها یا کاهش خدمات دولت اجتماعی. فرایندهای اجتماعی از این قبیل به زمان درازی نیاز دارد تا به نتیجه برسد. اما در کلیت و ابعاد بزرگ انها واقعا موفق بوده اند. فقط به همین الغای بردگی فکر کنیم ، یا حق رای عمومی مردان و بعد زنان، جنبش کارگری، شکل گیری بیمه های اجتماعی، و نظام مالیاتی تصاعدی . بعدها استعمار زدایی،. حقوق شهروندی و الغای نژاد پرستی.
ما در جهانی بشدت نا برابر زندگی می کنیم و کشورهای ما هنوز از دموکراسی واقعی بسیار دور هستند، اما وقتی ما امروز را با عصر فیودالیسم، با برده داری و استعمار مقایسه می کنیم میتوانیم از قرن گذشته به مثابه یک جنبش به سوی برابری بیشتر صحبت کنیم.سوالی که مطرح می شود این است که ما چطور میتوانیم این جنبش را جلو ببریم. کدام میراث مبارزه گذشته در نهادها در فرایندها، در سیستم سیاسی حقوقی موجود اند و چطور میتوانیم انها را عمق ببخشیم. نقطه عزیمت این جنبش امید به یک سوسیالیسم دموکراتیک است. آنطور که من در کتابم تشریح کرده ام، منظور من سوسیالیسمی است که فمینیست، چند فرهنگه، انترناسیونالیست و بوم گراست. این سوسیالیسم گره خورده است با ان دستاوردهای بزرگ گذشته، منتها بر مبنای این شناخت و آگاهی که ما باید هنوز خیلی پیشتر برویم و باید برویم.
چه مثالهای برای این میراث هست، که ما امروز بازهم میتوانیم به آنها چنگ بی اندازیم؟
قبل از هر چیز این خیلی مهم است که پروسه کالا زدایی ادامه پیدا کند. یعنی تاثیر بازارها بر زندگی ما محدود بشود. برای مثال نظام اموزش را در نظر میگیریم. برآمد دولت رفاه در قرن بیستم بخصوص در اروپای غربی و شمالی صرفا نماد یک تغییر اجتماعی نبود، بلکه این تحول ساختارها و بنیان هایی در بخشهای مختلف اقتصادی ایجاد کرد که خارج از منطق و انگیزه سود عمل می‌کردند. مقدمتا در بخشهای آموزش و بهداشت، که نشان می داد نه تنها کارکرد دارد بلکه خیلی بهتر از سیستم اموزش و بهداشت بخش خصوصی که با محرکهای سود سامان یافته اند کارمیکند. مؤسسات آموزش دانشگاه ترامپ که سود محور است فاجعه مطلق است.
کوششهای منفعت طلبانه میتواند در برخی بخشها و تا حد و مقیاس معینی اصولا قابل قبول باشند اما اغلب رشته ها بدون ان محرک بهتر عمل میکنند. این واقعیت به روشنترین شکل در بخش اموزش، مراقبت، و همینطور در فرهنگ و ژورنالیسم خود را نشان میدهد، جاییکه با انگیزه درونی، خواست نیکو، کار توام با مسئولیت همراه است . با وارد شدن انگیزه مالی میتواند خیلی راحت خراب شود و جای ان را منطق بازار بگیرد.عین همین در باره بسیاری دیگر از بخشها هم مطرح است. جنبش برای کالا زدایی هر چه بیشتر و بزرگتر اقتصاد، یک گرایش تاریخی است‌ که بسیار موفقبت امیز بوده و باید ادامه یابد. بخصوص وقتی که انها با اشکال غیر متمرکز ، و هدایت دموکراتیک همراه باشد، برای مثال در شکل انجمنها یا بنیادهای وقفی که با کمونها و دولتهای محلی همکاری میکنند.
موضوع دیگری که شما پیشتر کار کردید مفهوم باز توزیع ثروت است. این مساله ای است تقریبا هم چنان محدود و دشوار . در باره این شکل تقسیم ثروت صحبت کنیدو نه در باره توزیع درامد.؟
دقیقا ، در واقع ما در زمینه تقسیم درامد در یک قرن گذشته در جهت توزیع عادلانه برخی پیشرفت ها داشته ایم. اما در خصوص تقسیم ثروت هیچ پیشرفتی نداشته ایم. در المان یا فرانسه، نیمی از جمیعت امروز سه یا چهار درصد مالک ثروت جامعه هستند. سه درصد برای پنجاه درصد، در قرن نوزده این نسبت یک یا دو درصد. بوده پیشرفت واقعا کم است. این همچنین به این معناست که واقعا دیوانگی است امید وار باشیم که رشد، یا رقابت بیشتر در بازار ازاد برای توزیع عادلانه تروت بسنده است . ما مدت درازی است که شاهد چنین وضعی هستبم.
انچه ما نیاز داریم یک سیاست فعال تقسیم ثروت است. به نظر من این امر بهتراست ازراه یک حداقل ارث فراگیر تامین شود، این مقدار می باید لااقل شصت در صد ثروت را در هر کشوری شامل بشود، و به نسبت به هر کسی که بیست و پنج سال سن دارد. داده شود. این نسبت برای المان و فرانسه امروزه حدود صد و بیست هزار یورو میشود . و در مقام مقایسه، افرادی که به ده درصد تروتمندان تعلق دارند، امروزه بطور میانگین یک ملیون یورو ارث می برندیعنی اگر ما خود حداقل ارث را طبق یک برنامه مالیات بر ارث پیشرو محاسبه مالی می کردیم . باز هم ثروتمندان امتیاز زیادی از باقی مانده ثروت برخوردارند.
ما میتوانیم خیلی جلوتر از این پیشنهادی که من دادم برویم. اما با این وضع نابرابر عظیمی که امروز می بینیم همین یک گام به سادگی میتوانست تعدیل فوق العاده ای ایجاد کند. وقتی در نظر بگیریم که افرادی که امروز هیچ ارثی از مالکیت ندارند ناگهان صد و یست هزار یورو بتوانند بدست بیاورند.این فقط یک مساله مربوط به پول نمی شود بلکه به تعادل قدرت در جامعه ربط پیدا میکند. وقتی افراد به ثروت معینی دسترسی پیدا میکنند، مجبور نیستند هر شرایط کاری را قبول کنند و هر دستمزدی را بپذیرند. فرد میتواند پیشنهاد ها را رد کند و وارد مذاکره بشود.
داشتن ثروت در پشت دست همیشه موضع فرد را در مذاکره تقویت میکند. حداقل ارث اهمیت زیادی در کامل کردن درامد پایه و دیگر متغییر ها دارد . درامد پایه میتواند پنجاه تا هفتادو پنج درصد دستمزد کامل را شامل شود. شبکه تامین اجتماعی بسیار مهم است اما کافی نیست چون هنوز موضع فرد شاغل در مذاکرات ضعیف است. اما وقتی به این درامد پایه صدو بیست هزار یورو بعنوان حداقل ارث افزوده بشود و این با تضمین شغلی دولتی هم جمع گردد، انوقت تفاوت با انچه قبلا گفتگو میکردیم مشخص میشود.
تقسیم ثروت و آزاد شدن بخش های اقتصادی از منطق سود گامهایی هستند برای تضعیف قدرت صاحبان سرمایه، و تقویت مزد بگیران. پیشنهادهای شما در باره دمکراسی اقتصادی اشاره ای ست مشابه همین جهت گیریها میتوانید بیشتر توضیح بدهید.؟
پیشنهاد های من ناظر بر کاربرد مقرراتی مانند قوانین حق تصمیم گیری شوراها در صنایع اهن و فولاد و معادن المان و مشابه انها در کشور سوئد است. این قوانین ناظر بر این هستند که در کنسرن های بزرگ معینی نمایندگان کارکنان نیمی از حق رای در شوراهای نظارت را دارا باشند. یک چنین سیستمی ناکافی است و مسایل خاص خود را دارند. اما نقطه شروع بسیار خوبی هستند میتوانند با تعمیق خود حوزه وسیعتر تقسیم قدرت در جامعه را ممکن سازند و قدرت کنترل بیشتری به کارکنان در محل کار بدهند. مقدم بر هر چیز ما می باید در این خصوص در هر کشوری حق مداخله در تصمیمات را که وجود ندارد ایجاد کنیم. و باید ان را در موسسات بسیار بزرگ توسعه بدهیم. منظور من ابدا ربطی به استارت اپ های کوچک یا بقالی ها ندارد، حرف ما در باره بنگاهایی است که بالای صد کارمند دارند
این چگونه ادامه خواهد یافت.؟ من پیشنهاد میکنم که سهم حق رای سهام داران و نه کارکنان محدود بشود ، و اینکه چقدر محدود بشود را واگذار میکنیم به اندازه واحد های اقتصادی. در یک بنگاه کوچک که در ان صاحب کار خودش کار میکند، او میتواند نود در صد حق رای بر بخش سهام را داشت باشد. وقتی بنگاه رشد کرد، و تعداد هر چه بیشتری مشغول کار شدند، می بایست سهم حداکثراو مرتب محدود شود، تا پنج یا ده درصد.
اندیشه ای که در پشت این پیشنهاد هست این است که کسی که بنگاه را تاسیس می کند و سرمایه اول را بکار می اندازد باید در آغاز کار کنترل بیشتری بر بنگاه داشته باشد. اما آنگاه که بنگاه بزرگ میشود و بر شانه صدها کارکن قرار می گیرد، قدرت بنگاه هم باید تقسیم شود. به نظر من این دیوانگی است که فکر کنیم یک کارفرمای واحد که یک بنگاه را تاسیس کرده باید برای همیشه کل قدرت را داشته باشد فقط به این دلیل که او سی سال پیش از ان یک ایده خوب داشته یا بشکلی شانس آورده است . انهم درست در جامعه اموزش دیده عالی امروز که ملیونها نفر از توانایی و پتانسیل مدیریت و تصمیم گیری برخوردارند.
در واقع ما به موسساتی نیاز داریم که حق مداخله در تصمیمات و تقسیم قدرت در بنگاهای اقتصادی را تامین کنند . و ما باید این را با کنسپت دموکراتیزه کردن مالکیت ترکیب کنیم همانطور که در برنامه مایدنر در نظر گرفته شده بود، واتحادیه های کارگری سوئد در دهه هفتاد آنرا پیش برده بودند. تمام این پیشنهادها را من بعنوان یک مجموعه می بینم که باید با هم دنبال بشوند. عین همین در مورد کالازدایی و نظام مالیاتی تصاعدی پایه در امد و تضمین اشتغال صدق می کند. این ها سنگ بنای سوسیالیسم دموکراتیک را تشکیل میدهند. من فکر میکنم ما نباید هیچ یک از اینها را در برابر دیگری قرار بدهیم.
اما چه کسی کارگزار چنین تحول سیاسی میتواند باشد. شما فکر می کنید که ایده های سیاسی و برنامه های روی کاغذ کافی است که این واقعیت را تغییر بدهد.؟
بدیهی است که نه. ما نیاز به سازمانهای مشترکی داریم که از طریق انها شهروندان را برای سیاست برابری بسیج کنیم. ایده ها هم نقش مهمی بازی میکنند، اما در باره انها نباید اغراق کرد. امروز مابیش از هر چیز به یک تهاجم برنامه ای بلند پروازانه احتیاج داریم از طرف سوسیالیستها، سوسیال دموکراتها، کمونیستها یا احزاب کارگری، و همچنین اشکال جدید سازماندهی.
احزاب چپ و اتحادیه ها البته نیروی مرکزی جنبش برابری قرنهای گذشته بوده اند که شرحش گذشت. اما از حدود دهه هشتاد و یا دهه نود خیلی از این احزاب ان بلند پروازی برابری خواهانه خود را کاملا از دست دادند. پایان کار مدل کمونیستی قطعا سهم مهمی در این امر داشت، که ناگهان مثل جادو شده ها اعتقاد به خود انتظام گری بازار پیدا شد. میان ما و این دوره نیو لیبرالی امروزه بحران مالی ۲۰۰۸، کوید نوزده و بحران اوکراین قرار دارد. ما هنوز تا اندازه معینی از زندان نیولیبرال خارج نشده ایم. اکنون باید از نظر سیاسی و روشنفکری خودمان را باز سازی کنیم. روشن کنیم تصور ما از یک الترناتیو جامعه سرمایه داری چگونه به نظر می رسد. برای من روشن است که ما در این باره، روی دستاوردهای قرن بیستم میتوانیم تکیه کنیم و می باید برابری خواهی ان جنبش را تداوم ببخشیم. هنوز کارهای زیادی باقی مانده است.

فیسبوک نویسنده

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»