تقسیم انسانها به خوب وبد توسط رهبران ایدیولوژیک
در منازعه تاریخی اجتماعی بشریت چه در غرب و چه در شرق گروهی ایدیولوژی را محور و مدار سیاست (قدرت) دانسته و گروهی عقلانیت را مبنای سیاست و دانش قدرت قرار دادهاند.
غربیها تجربه سلطه ایدیولوژی بر سیاست را در قرون وسطی پشت سرخود دارند که طبق شواهد از آن مرحله قرنها پیش عبور کرده و اکنون عقلانیت را محور قرار دادهاند.، در شرق اما هنوز منازعه گرم و البته زیانباری میان دو گرایش مذکور جریان دارد که نتیجه این منازعه جنگهای فرقهای، منطقهای، افتراق داخلی، فقر و مهاجرت اهل دانش است.
دلیل این منازعه ویرانگر تاریخی میان خرد و ایدیولوژی و بدتر از آن امتداد تاریخی آن از پس قرنها ویرانگری چیست؟ شاید مشاهده سطح وسیع و عمق تعارضات ایدیولوژی با ذات سیاست دریای پرخطر پیش روی ملتها را به ما نشان دهد.
هر چند بر این تعارضات باید تعارض منافع گروه رهبران ایدیولوژیک با گروه سیاستمداران و سایر بازیگران را نیز افزود و بررسی کرد اما در این مجال از آن حوزه صرف نظر میشود.
ده تعارض محوری ایدئولوژی با سیاست:
۱- اصول و ارکان ایدیولوژی بر باورها و آموزههای ثابت استوار است، اما سیاست تابع خرد و مقتضیات منفعت عمومی است. ایدیولوژی به ذات خود آشتی ناپذیر است و تنها در زمانی که عملا به بنبست برسد تقیه (کتمان) را میپذیرد، در حالی که سیاست در بهترین موقعیت و بیشترین بختها صلح را پشتیبانی میکند. آشتی ناپذیری ایدیولوژی زیانبارترین تعارض آن با سیاست است چرا که رهبران ایدیولوژیک راه غلط را تا سوختن آخرین فرصتها ادامه میدهند.
۲- وظیفه محوری ایدئولوژی، نتیجه محوری سیاست، در حالی که ایدئولوژی فرد و جمع را به تکلیف تعیین شده بدون ملاحظه فایده و ضرر وادار میکند، سیاست فرد و جمع را به خردورزی و محاسبه سود و زبان وامیدارد. سیاست از عمل ویرانگر بازمیدارد و به کنش سازنده سفارش می کند. ایدیولوژی به زمین و اهل آن پاسخگو نیست اما سیاست متولد زمین و مقید به پاسخگویی به اهل آن است.
۳- ایدیولوژی ذات قانون را صرفا در چهارچوب خود میپذیرد و قانون خارج از خود را نفی میکند، سیاست وجود خود را در چهارچوب قانون تعریف مینماید، از این منظر ایدیولوژی در جامعه بدون قانون هم وجود دارد اما سیاست بدون قانون وجود ندارد.
۴- ایدئولوژی علم و نوآوری را دشمن خود میداند و در بهترین شرایط با نوآوری مخالفت میکند اما سیاست بدون نوآوری و پویش زنده و به روز عملا وجود ندارد.
هویت ایدئولوژی به ثابت ماندن ارزشها وابسته است، هویت سیاست به گامهای جدید و ترقی اجتماع وابسته است.
۵- ایدئولوژی بر مبانی گذشته(نقل) ابرام دارد، سیاست امروز و فردا را در ارزشگذاری لحاظ میکند. در ایدئولوژی گذشته زیر بنا است، در سیاست امروز و فردا محور عمل و اعتبار عمل است.
۶- ارزشهای ایدئولوژی در فرد و جمع غیرقابل سنجش، ادعایی و شدیداً قابل رنگکاری هستند اما در سیاست ارزشها قابل راستی آزمایی با آمار و ارقام و مشاهده اثر آنها در زیست جمعی هستند.
۷- تعارض، غیرسازی و تمایز متکای ایدئولوژی است اما ذات سیاست تعدیل تعارض به نفع تقویت مشارکت جمعی است. گاهی ایدئولوژی و رهبران آن در دامنه وسیع به جعل و تولید تعارضات جدید روی میآورند در حالی که سیاست برقراری موازنه بین تعارض و اشتراکات است.
۸- ایدئولوژی انسان را نسبت به ارزشهای خود ارزشگذاری میکند در حالی که سیاست خود را نسبت به خدماتی که به انسان میرساند ارزیابی میکند. رهبران ایدیولوژیک انسانها را به خوب و بد تقسیم میکنند در حالی که رهبران سیاسی سیاستها را به خوب و بد تقسیم میکنند.
۹- ایدیولوژی خود را آسمانی و خودیها را متمایز از دیگران میداند اما سیاست بر حقوق مساوی و شئون یگانه انسان (مرد و زن) تاکید دارد.
۱۰- ایدئولوژی ادعای آبادگری جهان آخرت را سرلوحه آموزهها و کنشهای خود قرار میدهد اما سیاست صرفا این جهانی است.
رهبران ایدئولوژی میگویند به خدا پاسخ خواهند داد، رهبران سیاسی به مردم پاسخ میدهند. به طور کلی عرصههای تعارض میان سیاست و ایدئولوژی میتواند فراتر از موارد فوق باشند اما آنچه ثابت شدهاست این تعارضات موجبات تعطیلی و زوال سیاست در هنگامه های سیطره ایدیولوژیها را فراهم آوردهاند.
حداقل در منطقه خاورمیانه آیدئولوژیها در وفق دادن خود با عقلانیت سیاسی جملگی شکست خوردهاند و همزمان موجبات سقوط و فروپاشی نظام ارزشی اجتماع خود را فراهم ساختهاند.
به نظر میرسد در منازعه خرد و ایدئولوژی چه در غرب و چه در منطقه ما راهی به آشتی و تعدیل تعارضات وجود ندارد و تنها راه پیش روی جوامع افزایش دانایی جمعی تا سطحی است که جماعت بتواند عقلانیت را بر همه شئون خود از قانون اساسی گرفته تا موسسات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی حاکم نماید.