الریش بک در کتاب جامعه خطر مینویسد:”خطرات رو به فزونیاند، اما به دلایل سیاسی، نوعی سیاستِ مدیریتیِ بازدارندهِ خطر در برابر آن به وجود نمیآید، از آن گذشته، حتی مشخص نیست که چه نوع سیاستی یا چه نهادهای سیاسی ظرفیت و استعداد چنین کاری را دارند. فهم ناپذیری مشکل به اجتماعی فهم ناپذیر میانجامد”، در واقع بک به هراس اجتماعی فزاینده اشاره مینماید که ابهام، عدم شفافیت و فهم ناپذیری را که از فقدان صلاحیت سیاسیِ نهادینه شده، ریشه میگیرد و دایره مخاطرات را گسترده میکند، سخن میگوید. جامعه ای که آبستن است و درد دارد اما از آفریدن ناتوان است و هر روز با مخاطرهای جدید روبرو میگردد. او مفهومی تحت عنوان امنیت وجودی را مطرح میکند؛ نیازی بنیادین در انسان که همراه است با احساس خیر، خوشی، شفافیت و پایین بودن میزان هراسهای اجتماع، “احساسی که برآمده از شیوههای مالوف و مورد توافق در زندگی افراد است” و نکته در همین جاست، در جامعهای که هر روز به شیوههای مختلف انسانها نا زیست میشوند و مرگی تدریجی و فرسایشی را تجربه مینمایند و زیست انسانی آنان همیشه در حیطه کنکاش و تعرض قدرت قرار دارد و شیوه مالوف و مورد توافقی وجود ندارد؛ امنیت وجودی شکل نخواهد گرفت.
🔸 این انسان هر روز که چشم باز میکند، واگویههایش آغاز میگردد که امروز چه در راه است، امروز با چه مخاطره، ناامیدی، دلهره و تردیدی روبرو خواهد شد و این شرایط فرسودگی و درهم تنیدگی مضطربانهای را رقم خواهد زد که به مرگهای خودخواسته منجر میگردد، اگرچه من نام این کوچهای دردناک را “مرگ دگرخواسته” میگذارم. مرگی که حاصل تصمیم من نیست، تحمیلی است، قدرت دارد و همراه با سیطرهای است تام و تمام. مرگی که خود را تحمیل میکند به واسطه استیلا در تمام ساحتهای زندگی، حاشیهای حتی اندکی از امید و شادمانگی را تاب نمیآورد و هر لحظه شتابناک است تا روحهای بسیاری را پژمرده و زخمی نماید و به نام مصلحت، حفظ ارزشها و پایداری نظامی که بدن و روح انسان ایرانی را تبدیل به مستعمرهای محصور در دیوار هراس نموده است، او را به سمت مرگ روانه کند و اندوهناکتر این است که این انسان میاندیشد خود به به مرگش پایان داده است.
از خود میپرسم مرگ یعنی چه؟ مگر مرگ این نیست که من هر روز و هر ساعت انسانهای در حاشیه جامعه، فرتوت و شکسته بالی را میبینم که دنبال بهانهای حتی کوچک برای زنده ماندن هستند، مگر مرگ این نیست که دخترک خردسال این زاد و بوم امکان سوادآموزی را ندارد بواسطه زاده شدن در بستری تهی از حاشیه امن اقتصادی و معیشتی و فقر فرهنگی، مگر مرگ همین قامت خمیده سالمندانمان نیست بواسطه رنج دوران، مگر مرگ نگرانی برادر و برادرانمان ازاکنون و آینده خود و فرزندانشان نیست، مگر مرگ محو شدن لبخند کودکان رنگین کمانی نیست و مگر مرگ چه شکلی است، مرگ همین است که من نمی دانم درد را به چه عریانی بیان کنم و نمی دانم اگر صدای ناصداها باشم، آیا حاشیه امنی برای من باقی خواهد ماند، من هر روز میمیرم به واسطه ترسم، به واسطه صدای در گلویم که میدانم خودم آن را خفه می کنم و شرمسار خودم هستم، بله مرگ یعنی همین
مرگ پانتهآ اقبال زاده، مرگ خود خواسته نیست، مرگی است حاصل تبانی همه ما، همه مایی که میتوانیم امیدی را در دلی بکاریم و لبخندی را بر لبی. همه مایی که یکدیگر را نشانه رفتهایم، گوشهایمان را گرفتهایم و فهم ناپذیر و خودستیز شدهایم، ما همان حکایت مردان و زنان مریخی و ونوسی هستیم، آنقدر در نظرورزی غرقیم که جامعه را از یاد بردهایم، مردم را، دردها را، یاسها را، به قول دورکیم اگر جامعه شناسی ( و البته آن را می توان به تمام دانشها و علوم تسری داد) فقط در نظرورزی باقی بماند، ارزش یک ساعت صرف وقت را ندارد. ما تنها در پاسخ به هم، فریاد میزنیم. وقت بازگشت کنشگر است و به قول آلن تورن”به جای ساکن شده در حاشیهها و خرابههای تاریخ، باید در جهانی منزل کنیم که بیشتر آن را بازسازی کردهایم … باید لحظهای فرا برسد که من آن را لحظه رمانتیک مینامم، لحظهای که در آن سوژه از فاصله خود با نظم خصمانه و بیمعنای اشیا آگاه میشود و تمنای آزادی و آفرینش در وجودش جانی دوباره میگیرد”.
باید عشق اجتماعی احیا گردد و از مفهوم “عشق هم پا” گیدنز میخواهم به عاریه استفاده دیگری ببرم ورای آنچه که ایشان در کتاب “دگرگونی عشق و صمیمیت” بیان کردهاند و آن را به منزله چارچوبی اخلاقی و مانیفستی در راستای عواطف و دیگر خواهی موثر غیر ویرانگر در نظر بگیرم. باید مهربانی، گذشت، امید بخشی و فروتنی را در کردارهای فردی و نیز اجتماعیمان، زنده کنیم. اهل گفتگو باشیم، مردم را دریابیم، حقیقت در دل جامعه است و در دل مردم، همراه و هم پا باشیم. بذر امید بکاریم در عین این طوفانهای اجتماعی.
در اینجا به عنوان یک شهروند عادی که هر روز بر میزان نازیستهها و حسرتهایم افزوده میشود و هر روز با شنیدن خبرها و دیدن صحنههای اندوهبار و ابهام آمیزمیمیرم، میخواهم بیان کنم که زنده ماندن و اجازه زنده ماندنِ دیگران، یک تکلیف است، یک مسوولیت اجتماعی است، امید بخشی یک تعهد است، دگرخواهی موثر یک قانون نانوشته است که باید سر لوحه تعامل ما با پیرامونمان باشد. نیازی نیست یک دیگری بداند که ما چه میکنیم و مورد تحسین واقع شویم، همین که مرگی را به تاخیر انداختید، همین که عشقی را به سرانجام رساندید، همین که بذر امیدی را بارور کردید، همین که زیستی مهربانانه داشتید و دستان سرد و لبخندهای محوی را رونق بخشیدید، همین که عاشق بودید در عین تنهایی و انزوای دگر خواسته، شما همان عیسی دم حضرت حافظ هستید:
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
و به عنوان آخرین جمله از تمامی دختران و پسرانم تمنا دارم، تمنای یک انسان میانسال، تمنایی که از عمق وجودی خسته بلند میشود: زنده بمانید فرزندانم، هر گاه روزگار آنچنان وجودتان را آشفته کرد، دوباره عاشق شوید، دوباره دست به زانوهای زخمی خود بزنید، دوباره لبخند بزنید، بگذارید وجود زخمی شما، امید بخش انسانی دیگر باشد، بمانید ما نیازمند لبخند حتی تصنعی شما هستیم. با هر کوچ شما، ما فرو میریزیم،تهی میشویم و بیکستر میگردیم، اصلا دنیا بدون حضور شما به پشیزی نمیارزد، زیبایی ندارد و شوره زاری بیش نیست.
و از بزرگسالانی که می توانند کنشگر ناب باشند استدعای همآوایی دارم، آنقدر زخم بر خود و دیگران نزنیم، اهل مدارا و گفتگو باشیم، معنای رابطه ناب را درک کنیم، در عین ترواش خون از زخمهایمان، هم را در آغوش بگیریم، هم افزا باشیم، به هم گوش دهیم، خودستیز نباشیم، جامعه به مرهم و سازندگی و عشق نیازمند است و نه نوشدارو.
با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست
وزرفیقان ره استمداد همت میکنم
ایران فردا