پایان مشروطه نبود، نتیجه بنبست مشروطه دوم بود
نه پایان راه مشروطه بلکه نتیجه به بنبست رسیدن مشروطه دوم بود. مشروطهخواهانی که در جریان احوالات و واقعیات سیاسی ایران آن دوره قرار گرفتند، بلافاصله پی بردند که برای رسیدن کشور به آزادی، هیچ چارهای جز تاسیس یک دولت مقتدر که بتواند رشته پراکنده امور را در دست بگیرد نیست. آنها بدلیل مسئولیتی که در برابر استقلال و آزادی کشور احساس میکردند، آرمانهایشان را به محک واقعیتها زده و تا حد زیادی با رضاخان (و رضاشاه بعدی) برای گشودن صفحهای جدید در تاریخ ایران همکاری کردند. در اینجا شرح مختصری از احوال محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرا را میخوانیم.
محمد تقی بهار (۱۲۶۵-۱۳۳۰)، یکی از روشنفکران برجسته انقلاب مشروطه است که از بدو مشروطه اول وارد سیاست شده و بعدها روزنامه نوبهار را که به نوشته خودش، مروج افکار حزب دموکرات ایران بود را منتشر کرد.
او که پس از مشروطه دوم به همراه دیگر مشروطهخواهان در خط مقدم چارهجویی برای کشور بود، در دیباچه کتاب “تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران”، هرج و مرج در امور مملکت و به بنبست رسیدن مشروطه دوم را شرح میدهد و پس از مشاهده بیپناهی نهال نحیف مشروطه در برابر بازی قدرتهای خارجی، عوامل ایرانی آنها و گروههای سنتی که دستاوردهای انقلاب مشروطه را تصاحب کرده بودند و اجازه هیچ کار عملی را نمیدادند و حتی خود او را با دستان شکسته دستگیر کرده و به تبعید فرستادند به این نتیجه میرسد که ایران باید یک دولت مرکزی مقتدر داشته باشد.
او مینویسد: “باید حکومت مرکزی را قدرت داد و برای حکومت، نقطه اتکا بدست آورد و مملکت را دارای مرکز ثقل کرد…آنروز دریافتم که حکومت مقتدر مرکزی از هر قیام و جنبشی که در ایالات برای اصلاحات برپا شود صالحتر است و باید همواره به دولت مرکزی کومک کرد و هوچیگری و ضعیف ساختن دولت و فحاشی جراید به یکدیگر و بدولت و تحریک مردم ایالات به طغیان و سرکشی برای آتیه مشروطه و آزادی و حتی استقلال کشور زهری کشنده است”
او در ادامه باز به این تجربه گرانبها یعنی لزوم برقراری یک حکومت مرکزی مقتدر بعنوان پیشنیاز آرمانهای مشروطه تاکید میکند: “من آنروز و دیروز و امروز و همیشه صاحب همین عقیدهام که باید دولت مرکزی مقتدر باشد و شکی نیست که دولت مقتدر مرکزی که با همراهی احزاب و مطبوعات آزادیخواه و بشرط عدالت بر سر کار آمده باشد میتواند همهکار برای مملکت بکند و از ضعیف کردن دولتها و تحریک اطراف بر ضد دولت جز مفسده چیزی حاصل نخواهد شد!” بر مبنای همین تفکر بود که او از همه جنبشهای محلی حتی آزادیخواهانه اعلام برائت میکند: “نه به جنگلیها عقیده داشتهام، نه با خیابانی همراه و هم سلیقه بودهام و نه با قیام کلنل محمدتقی خان (بآن طریق) موافقت داشتهام، تمام این حرکات را حرکاتی خلاف مصالح ملک و ملت و بحال مردم این کشور و خود قیامکنندگان زیانبخش میدانستم. لکن نسبت به آنان عداوت و کینهورزی هم نداشتهام، همواره به این وقایع که بلاشک با سو انگشت تحریک استعمارطلبان بیرحم برای تهدید مرکز و اجرای مداخلات آنان صورت میبست به دیده تاسف و تنفر مینگریستم”
او در ادامه صحبت از لزوم وجود شخص و دولت مقتدر، از نگرانی متضاد خود از خوشبین نبودن چنین اقتدار لازمی نسبت به روزنامهنگاران و ترس از اعمال خشونت توسط چنین فرد مقتدری سخن میگوید و مینویسد: “از بدو افتتاح مجلس پنجم اوضاع دگرگون شد تا عاقبت من از روزنامهنگاری دست برداشتم. پیشبینیهایی که چند سال درباره آن قلم و چانه زنده بودم بعد خطرات هرج و مرج فکری و ضعیف کردن رجال مملکت و دولت مرکزی آنروز بروز کرد و مردی قوی با قوای کامل و وسایل خارجی و داخلی بر اوضاع کشور و آزادی و مجلس و بر جان و مال همه مسلط شد و یکیاره دیدیم که حکومت مرکزی که در آرزویش بودیم به قدری دیر آمد که قدرتی در مرکز بوجود آمده بر حکومت و شاه و کشور مسلط گردیده است. تصور کنید مردی که تا دیروز به آرزوی ایجاد حکومت مقتدر مرکزی با هرکس که احتمال مقدرتی از او میرفت همداستانی کرده بود اینک باید با مقتدرترین حکومتها مخالفت کند….” او در ادامه میگوید: “حیات سیاسی من در این مرحله تقریبا به کوچه بنبست رسیده بود”
بهار در مجلس پنجم و پس از اعلام جمهوریت توسط رضاخان بر علیه جمهوریخواهی او شدیدا ایستاد و با مرحوم میرزاده عشقی، شعری علیه جمهوریخواهی رضاخان سرودند. رضاخان در آخر در برابر مجلس و روحانیت تسلیم شد و سلسله جدید پادشاهی پایه گذاشت. او درباره رای اعتماد مجلس موسسان به پادشاهی رضاخان مینویسد: “مجلس موسسان افتتاح شد. مجلس پنجم رای خود را در نهم آبان ۱۳۰۴ داده و هنوز بر سر پاست.
غالب وکلای مجلس پنجم و سایر رجال علمای ایالات در مجلس موسسان عضویت دارند و تنها ده پانزده تن ناجور و بیرحم بجان و زن و بچه خود که با رای نهم آبان همداستان نبودند در این موسسه تاریخی دعوت نشدند و اگر میشدند نمیرفتند” و در ادامه درباره این اتفاق با اظهار امید نسبت به گشایشهای امور کشور مینویسد:
“مجلس موسسان تمام شد-شاه نو آمد و بساط خاندان کهن برچیده شد و کشور را به روزهای سعادتی نوید داد”
* کتاب مذکور پس از اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ نوشته شده و در سال ۱۳۲۱ چاپ گردید
کانال تلگرام ایران دوستان