سازگاری و ناسازگاری با ریشههای کهن فرهنگی ایرانیان
.«نسل جدید ایرانی بیشتر به یک موجود هشلهفی شبیه شدهاند که بندبند وجودشان از تناقضهای فراوان سرشار است. آنها ممکن است که از لحاظ ظاهری، سبک زندگیشان تغییرات فراوانی کرده باشد. مثلا درست است که بسیاری از آنها اهل رقص و آواز و پارتیهای شبانه خانگی هستند، مشروب میخورند و حشیش میکشند و پسرها موهایشان را سیخسیخ میکنند و دخترها برای آنها دلبری میکنند و… اما در عین حال از لحاظ نظری ذهنیتشان بسیار خام و ابتدایی است. تلقیشان از دین بسیار مغشوش و سطحی است و بسیاری از آنها علیرغم تظاهرات مدرنی که دارند افکارشان به شدت سنتی و خرافاتی است» (بخشی از گفتگوی سیدجواد طباطبایی با علی عظیمینژادان)
کلیپ پیوست (که از اینجا میتوانید ببینید) و بند نخست این یادداشت، تعابیری هستند از دو اندیشمند شناختهی شدهی ایران اخیر، که در ظاهر به دو قطب کاملا متضاد و ای بسا متخاصم تعلق دارند و اتفاقا در چندین مورد مجادلات سخت قلمی هم با یکدیگر داشتند که عاری از توهین و پرخاش هم نبود. (طباطبایی در مقالاتش عامدانه و به قصد تحقیر نام «یوسف اباذری» را «ابازری» مینوشت) البته که میان اندیشهی چپگرای اباذری و تفکرات راستگرایی محافظهکار طباطبایی اختلافات فراوانی هم وجود دارد، اما من در همین دو برش ساده از سخنانشان در مورد وضعیت جدید جامعهی ایرانی شباهتهایی آشکار میبینم که محصول یک نقطهی مشترک در هر دوی این کانونهای فکری است: «ستیز با بنیان آزادی مدرن»!
اگر به این زودی روح حاکم بر جنبش «زن زندگی آزادی» را فراموش نکرده باشیم، به خوبی احساس خواهیم کرد که چقدر هر دوی این نگاهها با مدرنترین جنبش ایران امروز در تضاد قرار دارند. جالب اینجاست که هر دوی این اندیشمندان، پس از آغاز جنبش اخیر، دست به قلم بردند تا به زعم خود از آن دفاع کرده و البته تفسیر و خوانش خود را در موردش ارائه کنند. من کاملا با این ایده که جنبش اخیر نیز نیازمند پشتوانههای نظری است کاملا موافقم، اما عمیقا باور دارم جنس اندیشههای طباطبایی و اباذری چنان در تضاد با روح این جنبش بود، که تلاش آنها برای تئوریزه کردن جنبش، خواسته یا ناخواسته، عملا چیزی جز تلاش برای انحراف و قلب ماهیت آن نخواهد بود.
در فضای رسانهای این روزها، تعبیری با عنوان «۵۷یها» رواج پیدا کرده است که طبیعتا به یک مفهوم خاص اشاره دارد؛ مفهومی که جامعه معادل دقیقی برای خطاب قرار دادنش پیدا نکرده و در نتیجه مجبور شده برای توصیفش یک واژهی ترکیبی جدید ابداع کند. من با نفس این تلاش بسیار همدل هستم، اما گمان میکنم این مفهوم جدید هنوز به دقت تشریح نشده و در سطحی شفاهی، صرفا یک معنای گنگ و تقریبی دارد.
ریشهی نیاز به چنین تعبیری، قطعا مشاهدهی وضعیت «نکبتبار»ی است که از پس ۴۵ سال حاکمیت اسلامگرایان بر کشور مشاهده میشود. در این معنا، من هم نه تنها با ضرورت شناسایی و انکار تمامی ارزشها، نگرشها، اهداف و جهانبینی خاصی که به چنین وضعیتی ختم شده است کاملا موافق هستم، بلکه چنین جراحی بزرگی را در حوزههای اندیشه، جامعه، سیاست، اقتصاد و حتی روابط بینالمللی واجب و ضروری میدانم. با این حال، با یک خوانش بسیار تقلیلگرایانه از «۵۷یها»، که برای سنجش آن صرفا سنگ عیار ستایش و تمجید از نظام حکومتی پیش از انقلاب را معیار قرار داده به شدت مخالفم و اتفاقا همین رویکرد را یک رویکرد «۵۷ی» میدانم!
با وامگیری از تعبیر عزیزی اندیشمند، من هم گمان میکنم که ما با یک «بلیّه» در سال ۵۷ مواجه بودیم؛ اما این «بلیّهی ۵۷»، در ابعاد مختلف اجتماعی، سیاسی و البته پشتوانههای نظری و اندیشه، آبشخورها و زمینههای بسیار متکثری داشت. بخش بزرگی از این بلای خانمانسوز، محصول انقلابیونی بود که بعدها حکومت اسلامی را بنا کردند. بخشی محصول انقلابیونی بود که خودشان بعدها قربانی رقبای اسلامگرا شدند. و البته، بخش غیرقابل انکاری نیز محصول حکومتی بود که بیشک در یک کشور به نسبت عقبمانده و غیردموکراتیک خاورمیانهای، بزرگترین بازیگر تمامی عرصههای اجتماعی و سیاسی کشور بوده و دقیقا به همین دلیل نمیتواند خودش را نسبت به تبعات فاجعهای که رخ داد به کلی تبرئه کند.
به هر حال، در اینجا هیچگونه قصدی بر بازخوانی دلایل وقوع «بلیّهی ۵۷» در ابعاد سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ندارم؛ اما قصد دارم پروژهای را آغاز کنم که در آن صرفا از منظر مبانی «اندیشه»، نه تنها ارکان و مبانی مشترک تمامی جریانات دخیل در «بلیّهی ۵۷» را بازخوانی و شناسایی کنم، بلکه به صورت متقابل، تلاشی را آغاز کنم برای تدوین نظریهای متناسب با روح جنبش مترقی «زن زندگی آزادی».
نقطهی آغاز این مسیر را، با همین اشارات گذرا اما نقادانه در مورد آنچه «ضد زن، ضد زندگی و ضد آزادی» میخوانم آغاز میکنم. یعنی نطفههایی که در اندیشهی طباطبایی و اباذری مشترک است، هرچند هر دو بخواهند مدعی همراهی با جنبش شوند. همین ریشههای «ضد زن، ضد زندگی، ضد آزادی» در بند به بند ارکان حکومت فعلی و حامیان اسلامگرایش کاملا قابل رصد و شناسایی است، همانطور که در اندیشههای بسیاری از اندیشمندان دهههای ۴۰ و ۵۰ (از نصر و شایگان محافظهکار گرفته تا شریعتی و جلال رادیکال) قابل مشاهده هستند و اتفاقا مرزهای بسیار مشترک و همپوشان، با بخشی از نخبگان و نظریهپردازان نظام حکومتی وقت داشتند. به زبان دیگر، مجموعهای از تفکرات به ظاهر متضاد که در ظاهر با یکدیگر جنگیدند و برخی حذف شدند و برخی حکومت یافتند، اما در ستیز با سه گوهرهی «زن، زندگی و آزادی» همگی متفقالقول و مشترک بودند.
مبنای حرکتی این پروژه، ابتدا استخراج عناصر مدرن از دل دستاوردهای روشنگری است، و سپس تلاش برای بازیابی آنها در دل سنتهای فکری، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی تاریخ کشور. از این منظر، نتیجهی این پروژه، درست به مانند آنچه طباطبایی در ابتدا طرح کرده بود، صرفا تلاشی است برای یک «نظریهپردازی در حوزهی تاریخ اندیشهی ایرانی». اما بر خلاف فرجامی که پروژهی طباطبایی پیدا کرد، این پروژه هرگز ادعا نخواهد داشت که با کشف یا بازخوانی عناصر نظری، قادر به توضیح تمامی ضعفها و یا حل تمامی مشکلات خواهد بود.
در گام بعدی و باز هم بر خلاف فرجام شوم پروژهی طباطبایی، این نظریه هرگز قصد ندارد با تعاریفی تقلیلگرا، چنان هویّت بسته، ارتجاعی و منجمدی برای ایرانیان قائل شود که در نهایت ناچار شود بنای نظام حکومتی بر پایهی فقه شیعی یا سنّت اسلامی را توجیه کند. کاملا برعکس، این تلاشی است برای آنکه هویت ایرانیان را نیز درست به مانند تحولات جامعهی ایرانی یک هویت پویا، سیال و زاینده روایت کند و بر پایهی امکانی که همین پویایی در اختیار ما قرار میدهد، به سراغ پیوند میان سنت فرهنگی با اندیشهها و زیست مدرن برود.
هدف نهایی، رسیدن به چشمانداز بنای یک حکومتِ دموکراتیک و سکولار است بر پایهی ارزشهای مدرن برآمده از جنبش اخیر. همچنین تلاشی که با بازخوانی تاریخ فرهنگ و اندیشهی ایرانی نشان دهد که چطور برخی از این عناصر با ریشههای کهن فرهنگی ایرانیان سازگاری دارند، و البته چه عناصر و گرایشهایی در سنّت فکری و فرهنگی ما با این ارزشهای مدرن در تضاد قرار داشتهاند و راه ما را به بیراهه کشاندهاند.
امیدوارم این پروژهی کلان، به همان صورت که گامبهگام پیش میرود، به مرور هم عرضه شود و در معرض نقد و نظر مخاطبان قرار بگیرد.
کانال «مجمع دیوانگان»