ملیگرایی ایرانی، دو حوزهی فعالیت موازی دارد .
«مسأله»، در علوم انسانی یک مفهوم بسیار مهم و زیربنایی است. در این مورد خاص، منظور بحران یا چالشی گذرا نیست. منظوردشوارههای بنیادین یک کشور یا یک جامعه است که باقی مجادلات دیگر، چه سیاسی و چه اجتماعی و فرهنگی، همه ریشه در پاسخیدارند که ما به آنها میدهیم. در واقع، مسائل نوعی اصول بنیادین که ما با پاسخهای گوناگونی که به آنها میدهیم، نسبت خود را باچالشهای روزمره مشخص میکنیم. داستان مصدق، داستان مردی بود که خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا ناآگاهانه، دقیقا به نقطهیتلاقی سه مسالهی اصلی در جامعهی ایرانی بدل شد و همین سبب شد که از تمامی همتایان قبلی و حتی بعدی خودش «متمایز» شود.
من مسائل مورد نظر را در ادامه مرور میکنم، اما همینجا یادآوری کنم (همانگونه که در انتهای یادداشت دوباره بدان باز خواهم گشت) که اهمیت حیاتی مساله، در خود پرسش است، و نه لزوما در پاسخی که بدان داده میشود.
نخست: مشروطیت!
جدال بر سر استبداد یا دموکراسی. جدال بر سر دفاع از حقوق اساسی شهروندان. جدال بر سر مفهوم غنی، پیچیده و بسیار حیاتی«آزادی». جدال بر سر مرزهای دولت و حریم جامعهی مدنی. همهی این چالشها را میتوان در ذیل معنای بسیط «مشروطیت» تعریفکرد و این چالشی بود که مصدق در چند بزنگاه مختلف با آن برخورد کرد:
برخورد نخست بزنگاه برآمدن رضاشاه و تبدیل سردارسپه به پادشاه بود. (نطق تاریخی و مشهور مصدق، در تمجید از رضاخان اما مخالفت با تبدیل او به پادشاه را بخوانید)
برخورد دوم بزنگاه سیتیر، یعنی جایی که مصدق اعتقاد داشت پادشاه مشروطه نباید قدرت اجرایی ارتش را در دست داشته باشد، و به صورت همزمان معتقد بود: نخستوزیر اگر اختیار نیروهای نظامی و انتظامی را در دست نداشته باشد امکان ادارهی کشور را ندارد. (تکرار این مسالهی اساسی را عینا در زمان دولت اصلاحات به یاد بیاورید. خاتمی هم برای رفع همان چالش مشابه با راس هرم قدرت لوایح دوقلوی خود را تقدیم مجلس کرد. با این تفاوت که مصدق اینقدر اراده داشت که بر سر اعتقادش بماند و استعفا بدهد، اما خاتمی اینقدر مذبذب رفتار کرد که لوایح خودش را هم پس گرفت و به همان سمت تدارکاتچی اکتفا کرد)
بزنگاه سوم هم طبیعتا مواجهه با مجلس مشروطه در دوران نخست وزیری خودش بود. بزنگاهی که اتفاقا و «کاملا به درستی» عملکردش مورد نقد قرار گرفته. یعنی جوابی که به مساله داده لزوما بهترین جواب نبود.
به خوبی میبینیم که مسالهی مشروطیت و تمامی پیامدهای دموکراسی هنوز مطرح است و هنوز چالش روز ماست و مترقیترین جنبش تمامی این سالها (زن، زندگی، آزادی) به شدت با همین مسالهی بنیادین دست به گریبان است.
دوم: ملیگرایی
میهندوستی ایرانیان سبقهای دیرینه دارد؛ اما آنچه عامدانه در توصیفش از تعبیر «ملیگرایی» (و نه ناسیونالیسم) یاد میکنم، پدیدهی ویژهای است محصول عصر مدرن، اما همچنان متفاوت با بسیاری نسخههای قومی و نژادی ناسیونالیسم که الگوی برخی جریانات داخلی و حتی جهانی بوده است.
ملیگرایی ایرانی، دو حوزهی فعالیت موازی دارد. یکی فهم یا برساخت معنای «ملیگرایی در داخل کشور» به نحوی که هم بتواند درمقابل گفتمانهای شبه فاشیستی قومگرا و تجزیهطلب مقاومت کند، و هم بتواند با حفظ تکثرهای خیرهکنندهی جامعهی ایرانی، از نسخههای ناسیونالیسم شبه فاشیستی در امان بماند. همین وجه از «مسالهی ایران» بود که به بزرگترین چالش و بحث روز در دل جنبش اخیر بدل شد و احتمالا کار آن ائتلاف معروف را هم به شکست کشانید.
حوزهی دوم، نسبت یا رابطهی این دولت / ملت معوق مانده، در مواجهه با جهان بیرون است. کشوری که هرگز مستعمره نشد و تاریخ«استقلال» ندارد، اما همواره در معرض تهاجم یا مداخلهی خارجی بوده و هنوز هم هست. از چالش بحران در روابط بینالملل و مساله ی برجام گرفته تا نگرانی بابت نفوذ روسیه و چپاولگونهی چین، همه مصادیق کاملا به روز شدهای از دشوارهی ملیگرایی ایرانی در حوزه ی روابط بینالملل است.
البته که بسیاری تلاش کردهاند از مصدق تصویر یک غربستیز و بیگانههراس افراطی بسازند. چه برخی چپگرایان که در پوستین دوست او فرو رفتهاند و چه برخی منتقدانش که «به درستی» رابطه با غرب را ضروری میدانند.
من البته غربستیز خواندن مصدق را که عمیقا از لیبرالیسم ستایش میکرد، معتقد بود ایالات متحدهی آمریکا باید رهبری دموکراسیخواهی در جهان را در دست بگیرد را یک جعل بزرگ میدانم؛ اما همچنان موضوع این یادداشت «پاسخهای مصدق» نیست. بلکه تاکیدی است بر اهمیت «مسالههای» او.
سوم: عدالت
همان روایتهای مغرضانهی مورد اشاره، تلاش میکنند ریشههای گرایش ایرانیان به ملی شدن صنعت نفت را در نوعی «غرب ستیزی کور» خلاصه کنند؛ اما چرا ایرانیان باید در ابتدای دههی ۳۰ غربستیز میبودند؟ آن جامعه که هنوز میراثدار انقلاب مشروطهای بود و الگوهای مترقیاش را تماما از غرب وام گرفته بود. زخمی هم اگر از تجاوز و مداخلات بیگانه بر تن جامعه باقی مانده بود معطوف بهروسها و بعدها شوروی بود که بخشهایی از خاک ایران را جدا کردند، یا میخواستند جدا کنند و نتوانستند. تصویر غرب و به ویژه«آمریکا» در آن زمان، بیشتر یک تصویر آزادیبخش بود؛ پس اصلیترین ریشههای آن خیزش گسترده و ملی را باید در تصویر دیگر یه جستجو کرد.
تصاویری که از بیغولههای کارگران صنعت نفت ثبت شده، به طرزی عجیب، به همان مجموعه عکسهایی شباهت دارد که کاوه گلستان از«شهرنو» ثبت کرد. فقر گسترده و تکاندهنده، درست در کنار بزرگترین منابع ثروت جهان، چنان تناقض دهشتناکی رقم زده بود که بسیاری از روایتهای ثبت شده حتی از میان متخصصان انگلیسی صنعت نسبت به آن هشدار میدادند.
تقلیل دادن مسالهی عدالت، به روایتهای «کمونیستی»، نه فقط یک مغالطهای سیاسی، بلکه یک قمار حماقتآمیز است که میتواند مسیر یک ماجراجویی فاجعهبار دیگر، اینبار به بهانهی چپزدایی را رقم بزند.
عدالت، نه فقط یکی از اصلیترین مسائل جامعهی ایرانی، بلکه یکی از اصیلترین موضوعات فلسفهی سیاسی در کنار آزادی است. آنهایی که هرگونه سخن گفتن از ضرورت آزادی دموکراتیک را با برچسب چپ تودهای تحقیر میکنند، البته که در مواجهه با مساله به عدالت هم همه چیز را با چماقِ کمونیسم میکوبند. چشم بستن بر تبعات «آبان ۹۸» و آبشخورهای اجتماعی آن شاید با توهمات خود ساختهی یک جریان خاص سازگار باشد، تاریخ اما نشان خواهد داد که در هیچ کجای جهان، انسانها هرگز نمیتوانند مساله عدالت را فراموش کنند.
اسطوره یا مساله؟
خاماندیشی است که گمان کنیم یک گروه نخبگان یا یک جریان سیاسی میتوانند با برخی تبلیغات یا تمجیدات و تقدیسها، براییک ملت بزرگ «اسطورهسازی» کنند. یک جامعه، و در ابعاد تاریخیاش: «یک ملت» را نمیتوان با تبلیغات «مهندسی» کرد. اگر تبلیغات حکومتی نمیتوانند دیکتاتورها را محبوب کنند، به طریق اولی یک جماعت روشنفکر با دستان خالی و بدون پشتوانههای رانتی هم نمیتوانند یک چهرهی شکستخورده را به اسطورهی ملی بدل کنند. از موجسواریهای کوتاه مدت که بگذریم، در بازههایی در ابعاد یک قرن، قضاوتهای بزرگ یک جامعه از سازوکارهای دیگری پیروی میکند.
ما سیاستمداران بسیاری داشتهایم. فقط مشروطهی ایرانی بیشتر از ۴۰ نخستوزیر را تجربه کرده. تعداد زیادی از آنان افرادی کارآمد، با تجربه و میهندوست بودهاند، اما در یادها باقی نماندهاند، نه بدین دلیل که چند روشنفکر یا روزنامهنگار و مورخ بر ایشان مدیحهسرایی نکردهاند، بلکه از آن رو که به مسائل بنیادین جامعه ایرانی پیوند نخوردهاند.
هیچ جریان سیاسی، چه امروز، و چه در آینده نمیتواند در ساحت سیاسی این کشور ظهور کند، مگر اینکه ابتدا نسبت خودش را با این مسالههای بنیادین مشخص کند. میتوانید مخالف دموکراسی باشید و مشروطیت را رد کنید؛ میتوانید حتی تجزیهطلب باشید و اساسملیگرایی را تکفیر کنید؛ میتوانید عدالت را در کمونیسم خلاصه و سپس انکارش کنید؛ اما بدون شک نمیتوانید از زیر بار ضرورتتعیین نسبت خود با این مسائل شانه خالی کنید.
جامعهی ایرانی، هر بار که در یک مسیر به بنبست میخورد، ناخودآگاه ناچار است به سراغ مبانی مسائل اصلی خودش برگردد. حتیبرای تغییر مسیر و ارائهی راههای جدید، گریزی نیست که ابتدا به اصل مساله برگردیم و سپس به آن پاسخ جدیدی بدهیم. همهی اینهایعنی، هر بار ناچاریم به شخصیت و بزنگاهی برگردیم که به طرزی عجیب کانون تلاقی هر سه مسالهی اساسی ما بود.
آیا مصدق اسطوره بود؟ اگر منظور یک پیرمرد احمدآبادی است که ۷۰ سال پیش به پرسشهای اساسی جامعهی ایرانی پاسخهای خاص خودش را داد؟ بعید است هیچ انسانی به این شکل اسطوره شود، آن هم در وضعیتی که مدام جزییات اعمالش حتی از جانب نزدیکترین حامیانش مورد نقد قرار میگیرد. اما اگر منظور از مصدق، تصویری باشد که از تلاقی سه مسالهی اساسی جامعهی ایرانی حاصل شده، آن وقت قطعا بلی. این ملت، حق دارد که تا ابد به مسائل خودش فکر کند و البته از رؤیای روزی که تمامی مسائل بنیادینش برطرف شوند یک آرمان اسطورهای بسازد.