پیش از این گفتم که حکومتهای عصر پهلوی دستکم دو مشکل بسیار اساسی داشتند و هرگز نتوانستند این دو را حل کنند و هر دو علیه پتانسیلهای اجتماعیی موجود در جامعه بودند. معنای سخن من این نیست که فقط همین دو مشکل وجود داشته اما این دو، علل اصلیی سقوط پهلویی دوم و برچیده شدن نهاد سلطنت در ایران بوده است:
۱. عدم گام برداشتن در مسیر توسعهی سیاسی و مقابله با نیروهای خواهان توسعهی سیاسی
۲. عدم تمایز مدرن شدن از غربی شدن و تلاش در جهت غربیسازیی جامعه و خلط مدرن شدن و غربی شدن با هم.
هر دو عامل سبب افزایش نارضایتی در میان ایرانیان شد و بستری برای گفتمانسازیی نخبهگان ناراضی فراهم ساخت. اما نخبهگان ناراضی حول چه ایدهئولوژیهایی تولید گفتار کردند؟
در عصر پهلوی سه ایدهئولوژیی اصلی در ایران وجود داشت و هر کدام طیفی از نیروها را پوشش میدادند: ملیگرایی، مارکسیسم، و اسلامگرایی. ملیگرایان ایرانی روی طیفی قرار میگرفتند که یک سر آن را ملیگراییی رمانتیک باستانگرای حکومتی شکل میداد و سر دیگر آن را ملیگراییی سوسیالیستی و میانهی آن را ملیگراییی دینی شکل میداد. ایدهئولوژیی ملیگرایانه با شکست نهضت ملی شدن نفت و نیز با سقوط حکومت پهلوی بهشدت تضعیف شد و شکست خورد؛ اگرچه بقایای این ایدهئولوژی و عناصر فرهنگیی آن در میان ما موجود است. رژیم پهلوی برنامههای زیادی برای گسترش این ایدهئولوژی دنبال و اجرا کرد. سرمایهگذاری روی گسترش زبان فارسی و تبلیغ همهجانبهی آن فقط بخش کوچکی از اینگونه برنامهها و اقدامات بود. ناتوانیی نیروهای ملیگرای مستقل از حکومت پهلوی برای گفتارسازیی نیرومند و جذب نخبهگان ناراضی، از دلایل اساسیی تضعیف این ایدهئولوژی در ایران قبل از انقلاب بوده است.
ایدهئولوژیی دومی که برای نخبهگان ناراضی در یک بستر اجتماعیی طبقاتی بسیار جذاب بود، ایدهئولوژیی مارکسیسم بود؛ بهویژه اینکه مارکسیسم دانش مبارزه هم ارائه میکرد و برای بسیاری از تحصیلکردهگان مدرن ایرانی جذاب و مترقی مینمود. ایدههای مارکسیستی از صدر مشروطه وارد اندیشههای روشنفکران ایرانی شد و رفتهرفته جریانهایی سیاسی نیز پدید آورد و در طی دهههای آینده رفته رفته بستری برای شکلگیریی احزاب سوسیالیستی در ایران فراهم کرد. برخی از برجستهترین روشنفکران ایرانی در عصر پهلوی دستکم مدت محدودی جذب این ایدهئولوژی شدند یا بدان علاقه نشان دادند. تأثیرگذاریی این ایدهئولوژی در سطح نخبهگان بسیار قوی و گسترده بود. اما مارکسیسم سه نقطه ضعف اساسی داشت:
۱. ناتوانی از بسیج مردمیی همهجانبه بهخاطر فقدان زمینهمندیی این ایدهئولوژی در سنّت اسلامی-ایرانی،
۲. تأثیرگذاریی سلبی و ایجابیی نیرومند بر پتانسیل اسلامی و ایجاد واکنش در نیروهای اسلامی،
۳. تقابل شدید حکومت پهلوی با ایدهئولوژیی مارکسیستی که راه هر گونه مماشات با آن را مسدود میکرد. پهلویی دوم دستکم طیفی از نیروهای اسلامگرا را تحمل میکرد و گاهی حتا برای مقابله با نیروهای مارکسیستی از نیروهای اسلامگرا مدد میگرفت.
نیروهای ایدهئولوژیی مارکسیستی نیز در ایران معاصر روی یک طیف قرار میگیرند و از مارکسیسم استالینیستی تا سوسیالیسم ملیگرا را پوشش میدهند. مارکسیسم و سوسیالیسم اسلامگرا نیز در میانهی این طیف قرار میگیرند.
ناکامیی ملیگرایی و مارکسیسم در ایران برای بدل شدن به نیرویی تعیینکننده، بهتدریج بستر مساعدی برای تقویت ایدهئولوژیی اسلامگرا فراهم ساخت و فعالیتها و اندیشههای مارکسیستی بهصورت سلبی و ایجابی به تقویت ایدهئولوژیي اسلامگرا مدد رساند و سرانجام این ایدهئولوژیی اسلامگرایی بود که رهبریی همهی نیروهای ناراضی را از رهگذر وحدتی سلبی (وحدت علیه حکومت پهلویی دوم) برعهده گرفت. ایدهئولوژیی اسلامگرا نیز طیفی وسیع را پوشش میداد که در یک سر آن بنیادگراییی اسلامی قرار داشت و در سر دیگر آن اسلامگراییی امروزیتر و نزدیکتر به اندیشههای مدرن. اما اکنون این ایدهئولوژی نیز پتانسیل اجتماعیی بالایی که در قبل از انقلاب داشت را از دست داده است.
اینک ما با بقایای سه ایدهئولوژیی شکستخورده در ایران مواجه هستیم. معرکهی این ایدهئولوژیها و تاخت و تازشان دیگر به پایان رسیده است. آنها بخش مهمی از نیرو و توان فکریی نخبهگان مختلف ایرانی را به خود اختصاص داده اند و دستآوردهایشان اکنون در برابر چشمان همهی ما قرار دارد. اکنون ما برای ساختن ایران جدید نیاز به اندیشهای نوین داریم؛ نظریهی اجتماعیای که بتواند شرایط ما را بهخوبی توضیح دهد و چشمانداز جدیدی را برای بهکارگیریی نیروهای اجتماعیی سازنده و فعال نشان دهد.
@NewHasanMohaddesi