آرمیتا درگذشت؟ این غلط ترین کلمه ممکن است. آنها نه اجازه دادند کمیته تحقیقی شکل بگیرد و نه روزنامه نگار مستقلی را برای راستی آزمایی ادعایشان حاضر شدند، بپذیرند. کارنامه سیاهشان هم سرشار از دروغ است. پس آرمیتا، جان باخت، مثل دهها دختری که خواستند زندگی کنند و جمهوری اسلامی مانع شد.
آرمیتا هم به سیل قربانیانی پیوست که حق شان این جوی خون نبود؛حق شان،صلح و امید و شادی بود. آنها دروغ را مدیریت کردند تا رخداد مهسا تکرار نشود. خانواده او را تحت فشار قرار دادند و هم بر خستگی جامعه از سرکوب جنبش زن زندگی آزادی سوار شدند و هم بر اخبار جنگ غزه. اما آرمیتا را نمیتوانید حذف کنید چون اگر چه شما خدایتان، همان خدای دهه شصت است اما جامعه ایرانی سده چهارصد است: روایت گر هر فاجعه ای که مرتکب شدید.
پس نام آرمیتا هم ثبت شد، نه به عنوان درگذشته که جان باخته. چون جانش ستانده شد و بار دیگر قانون انسان کش حجاب اجباری، خون بر خون افزود. آرمیتا هم بر آبان اضافه شد، بر مهسا، نیکا ، سارینا و دهها نام دیگر. خون، جاری است بر سنگفرشهای خیابان یا تخت بیمارستان. او هم در امتداد خون دکتر زهرا بنی یعقوب است، همان پزشکی که شاید بتوان گفت اولین قربانی گشت ارشاد، در همدان در سال هشتاد و شش کشته شد. او مقاومت کرد و جان داد . این خط مقاومت، برای دفاع از شأن و کرامت انسان است. روزی که دیوارهای سلطه تان فروبریزد، آغازی بر صلح است.
از زهرا بنی یعقوب، تا مهسا امینی تا آرمیتا گراوند، هیچ نامی فراموش نمی شود. این خط خون است، سندرسوایی تان است، درس عبرت آیندگان از قرون وسطای ایران است. این سیاهی بگذرد و روزی نام آرمیتا که همان پاک، آرامش یافته و فروتن است بر خیابانهای شهر بدرخشد.