آلن بدیو در باب پل و مواعظ و مکاتیبش مینویسد « رسول که امکانی بیسابقه را اعلام میکند ، امکانی استوار بر فیض رخداد به معنای درست کلمه هیچ نمیداند. وقتی سخن بر سر امکانات سوبژکتیو است ، این تصور که آدمی میداند تصوری فریب آمیز است:” آن که فکر میکند چیزی میداند[egnōkenai ti] هنوز چنان که باید بداند نمیداند” (اول قُرنتیان،۲,۸) کسی که رسول است چگونه باید بداند؟ بر اساس حقیقت یک اعلام و پیامدهایش ، حقیقتی که عاری از هر گونه اثبات یا رویت پذیری ، در آن نقطهای ظاهر میگردد که معرفت خواهی خواه مفهومی فرو میپاشد». رخداد در نقطهی مرکزیی یک رستاخیز قرار دارد و بدیو همانند هر فرد مطلع به ظهور جنبشها و آیینها ، ناگزیر است در ملاحظهی سلسلهی جنبشهای اجتماعی و دینی ، آن تکانه را که او رخداد ناب مینامد را با اشارهی کلمات به ما نشان دهد. رابطهی رستاخیز و رخداد ناب برای بدیوی(در این لحظه) متن خوان ، ضروری است ، زیرا «رستاخیز رخداد ناب است ، دروازهی یک عصر ، که مناسبات میان ممکن و ناممکن را دگرگون میسازد ».
در گزارشهای در دسترس پیشینیان ما آدمیان ، همواره این رخدادها صدفهگی و نابگاهی را در خود تعبیه دارند. این که در فورتون نیز ناگزیر ماکیاولی باید اتصالاتی شناسایی کند که خردهریزهای تاریخنگاری برای خوانندهی متن مهیا میسازد ، برای هر صدفه نشانی محو در میدان مذابآلود واقعه میشود جستجو کرد. همواره این میدان حس و لمس میشود اما فاقد هر گونه ای از کلماتی است که به قید معرفت در میآید زیرا کلماتِ معرفت ، در آرامیی گستردهای دیده به دانایی میگشاید. این میدانهای مذابوار در وجه اسطورهای راز گون و رمزی نیستند ، ولی در واقعه و اتفاق چون در نوعی تعلیق تاریخ به حسب وقایع مألوف پرتاب میشویم ، مادام که در راه افتادنِ مذاب ، تکانهی بزرگ بر دامنههای آتشفشان را داریم همسفر میشویم ، گسلهای نهفته در واقعه را نیز زندگی میکنیم ، بیآنکه در باب آنها کلماتی در دهان باشد.
این گسلها و آتش افشاندنها در یک اجتماع بزرگ نه تنها ضروری ست بل ممکنبودن آن نیز واقعیت دارد. گسلهای خُرد اجتماعی ، شاید در اندازهی تأویل ها و تحویل فکرها و رفتارها محصور بماند اما گسلهای بزرگ خوانش متن را ناممکن میکند ، چون کلمات تنها شبیه همند ، گسل کار خودش را فرو نمیگذارد ، خیمهی اجتماع ، به همان معنای عمیق آیینی ی خود ، دچار تکثیر و تشتت میشود. خیمهی اجتماع ، فربه ، لمیده در آرامیی سنت و روایت نقالی شده و غنوده در رنج عادت است و با انشقاقِ لابدِ خود ، کفایتِ روایتِ عادت شدهی رنج را انکار میکند. خیمهی اجتماع نخستین باید یگانگی اش را نه در وحدت تودهها بلکه در اتفاق آدمهایی جعل و ابداع کند که هر کدام نقش یک خیمهی اجتماع تازه را اجرا میکنند.
نسلهای روایت بنیانگذار ، نسلهای روایت های گسستهای بزرگاند . در این لحظهی تعلیق تاریخ که روایتِ راوی بیداستان میشود ، در نهفتار روایت ، فقر و تهی سربرمیآورد و ملأ و پُریی تاریخ را بیهوده میسازد. این فقر که نوعی اعتزال و اعراض را در نفس جامعهی جدید نشانه گذاری میکند ، حتی بیش از آنچه که آنتونیو نگری از زبان اسپینوزا به امر سیاسی منتسب کرده ، تا ژرفای آیینها را هم بر میآشوبد که :«قسمی قدرتِ برسازندهی تخطی کننده ، قسمی گسستِ موسسِ مستمر ، و زیادتی است که قسمی عدم تقارن هستیشناختی محسوب میشود» .
خیمهی اجتماع هر چه کهنتر باشد ، چون قلهای رفیع ، به همان اندازه که دامنههای کوهستان آن وسیعتر است دوامها و قوامها و دورههای ثبات آن طولانی مدت تر است، میدان گسستهای آن هم مهیبتر و بدیعتر است. این گسستها امر نهفتهی تخیلی را بارز میکند که از سرچشمهی یک فقر خفته در ملأ و پُریی فرهنگ و سنت میجوشد. شر هر چیز نسبتی با خوبیی آنچیز دارد و کلاه شر و بینظمی ممکن است سمت دیگر کلاه نظم و خوبیی ما باشد. چه بسا آنکه مسافر مذابهای یک روایت تهیدست و بیقدرت است ، جز احوال یک روایت در راه را بیان نمیکند و برای درک بهتر آن روایت تنها گوش دادن بدان بسنده نکند ، گاه پیر سخندان واجب میشود در ظلمات نون به حیبنیقظان جوان تن بسپارد.
آن که نخستین کلام را بر سنگنبشتهها نقر کرده ، همان اندازه مهم است که پدر مهسا امینی روی سنگ قبر دخترش نوشتهاست تا نام کسی که بینام بود مبدل به رمزی فعال شود . حالها نه در مآل و آرزوها بلکه در داغ و دردها غلیان میکند و در لحظه و آنِ رخداد بزرگ ، احساسات و عواطف دیگر آن انفعالات درونیای که ما در پندارهای خود داریم نیستند ، افعالِ رخدادی هستند که سنگی درشت را بر گوری بزرگ مینهد.
برای آنکه هر نوع روایت کهنی بخواهد بماند و در مرده ریگ فرهنگ و تمدن جایی در خور قرار گیرد ، در گذر و گذار متنشدگی لابد است که به تمامیت خود اعتراف کند و تن به روایتی نو و ابدائی بدهد که زندگیست. گاه به نظر میرسد این بدء یا از نو آغازیدن ، پشت به همهی تاریخ خود میکند ، در حالی که چنین نیست بدء در سرزمینهای طولانی مدت در خویشی ی خود پشت به چیزی در خود میکند که ممکن است همهی چیزهای آن تمدن به حساب آید. یک نحوی تکرار نیچهای در هوای این بحث میگذرد . مهم نیست که یک ملت کلمات پایهی آتشافشان را از کجا أخذ کرده باشد ، که همواره رسولان انبانی از دعوت بر دوش دارند و پایپوش سفر در راهی دور و نزدیک ، مهم این است که آن کلماتی که حقیقتا رمز نشانگر میشوند کدام ملت را جاکن کند و از چه کوهستانی آتش فشان راه سفر برگزیند.
بلد نیستم سیاست بنویسم یا تحلیلی خبری دانشی تولید کنم. وصف ناپذیر بودن روزگاری که عمر من در آن سپری شد ، با بیابان کلماتی که در آن درنگ و عزیمت دارم به زبان درمیآید. تقلای نسلهایی که من از شمار آنانم ، به یک سمت کلاههای آزادی و زندگی دل بسته بود ، چه پر بار و چه کم بار ، که گمان میکنیم نسلهایی نورسیده بدان کافر است. اما ملاحظه ی این نسل خاطر نشان میکند که گویی این زمانه را ، خیامی در هوای سر دارد که چون افلاطون بر در آکادمیی عصر خود نبشته است : فارغ بودن ز کفر و دین دین من است. لرزش دست و دامن ما در برابر کلماتی که رمز یک شورش بر همه ی متنهای مستقر شده ، ناشی از ناخشنودیی متنی است که در وجود همهی ما اعم از قدرت مسلط حاکم ، بازماندگان جنبشهای پیشین و فرهنگ مسیطر ، رسوب کرده و کار میکند. این دنیای تازه و رهروان آن به اندازهی بزرگیی کلماتی که ادا کرده دچار رنجهای بزرگ بشری خواهد شد ، زیرا وقتی تاریخ را در تعلیق قرار میدهیم و رخدادی بزرگ بر ما میگذرد ، بشر پیر در پهلو عوض کردن زخم بسترهای گذشته را بالمعاینه درمییابد و نسل جوان رد شمشیر از ما و بر ما گذر کردن و ایدون عبور کردن از تمامیت «ما»ی دیروز را .
برای کسی که تعلق خاطر به زن زندگی آزادی دارد ، معنای مفاهیم فرق کرده است، تو گویی همچون بناگذاران برج بابل ، آنان دچار زبانی دیگر و بدنهای تازهای شدهاند که ما بدان وابسته ایم ، تعلق خاطر داریم اما توان فهم وسیع آن را نداریم . آنان از آزادی چیزی را قصد دارند قیاس دریاست در مواجهه با پیالهای ، چندان که قیاس فضای مجازی بوده باشد با گازت و روزنامههای کاغذی . در مفهوم زن نیز نامیرایی ی مرد بر باد رفته و گوییا آن مار ، گیاه بقا را از گیلگمش ربوده باشد و نسلهای ما نمیداند این مار زندگی بخش چقدر پوست از تن کنده که به آیینی تازه از آدمیت باوری پیدا کرده. من شاهد روزمرهی مفهوم زندگی هستم. هیچ حاکمی نمیتواند طرح زندگیهای موازی را که نسلهای مبدع در مجاورت قدرت دیوانسالاری و ایضاً سنت غالب کهن ابداء میکنند از لوح روزگار پاک کند. در متنها ، روایتهای تخطی از ازدحام جمعیت سطرهای مسلط ، اصول ، امهات و اساطیر در میروند ، از بزراههای حشو و حاشیه خود را به مقصد میرسانند. افسون گل سرخ شاید همین باشد ، و کسی که مورد خطاب این نسل ها قرار دارد چه بسا بهتر باشد که خود را در این افسون شناور سازد و بیاموزد تا از لجهی رمزها به حدها و مرزهای معناهای تازهی این مفاهیم دست یازد .
شاید که ما برای تحقق این رمزها به قدر کافی چالاک نباشیم ، و ممکن است دانشهای دانشنامه ای و مدرسیی ما چندان برای این شتاب چابکی نکند ، اما انتقال خرد و روحیهی تابآوری و بردباری های ترس زدودهی ما میتواند خیمههای اجتماع جدید را برخوردار از نیروی متراکم مطالبات و آرمانهای گذشتگان سازد. گاه ستایش خرد و روشنی ، خرد را میافزاید و تاریکی را به عقب میراند. گسستهای بزرگ که مادر رخداد ناب تازهاند ، نیاز به زهدانی از زمان دارند . همهی این طول و تفصیلها برای این بود که بگویم برای تحقق سخن بزرگ ، مجال و زمانِ کوتاه برابر نمیآید ، به قدر طاقت ما رؤیای کلمات قوم نیز به زندگی تعبیر میشود . باز هم به آلن بدیو برمیگردم که در همانجا میگوید: « یکی از عوامل بازشناختن یک رخداد پدیدهای است که به سان نقطهای در امر واقعی [point de rèel] زبان را به بن بست میکشاند. »
ایران فردا