“کلیسا و اخلاق میگوید کارهای بد و تجمل پرستی جامعه را به نابودی میکشاند اما من میگویم جامعهای که رو به تباهی است به کارهای بد و تجمل پرستی روی میآورد.”(نیچه)
ما همه با افرادی سرو کار داریم که از موضعی حق به جانب خود را چنان در قله تاریخ می بینند که ادعا می کنند ما راز سیاست و جهان بر ملا کردیم.
ما آن چیزی را که هیچکس نمیدانست را کشف کردیم. آن هم این است که همه دروغ می گویند و هر عملی که در عرصه سیاست صورت می گیرد نوعی قدرت پرستی متفننانه و بازیگوشی خودپرستانه است. هیچ اصلی وجود ندارد جز نفع پرستی و …در نتیجه آنچه باید انجام داد این است که هیچ کاری انجام ندهیم، حداکثر باید خود را از این تباهی کنار کشیم.
اما آیا واقعاً این چنین است که تاریخ دان اعظم ما می گوید؟ یا این خود نتیجه نوعی نفع پرستی ناخودآگاهانه و هزاره گرایی منجی طلبانست. آیا کسی میتواند ادعا کند تاریخ بدون کنش انسانی وجود می داشت؟ آیا کسی می تواند تاریخ را بدون کسانی که در عصری یا دوره ای می زیسته اند تصور کند.
خیر من از پیش می گویم و البته بدون پیش گویی ای ساحرانه. تاریخ هست چون انسان هست؛ چون تغییر هست؛ و چون امید است.
آرنت در کتاب درخشان انسان ها در عصر ظلمت می گوید:تاریخ اعصار تاریکی را از سرگذرانده است که در آن قلمرو عمومی تاریک و تیره شده و جهان چنان نامطمئن شده که مردم از هرپرسشی درباره سیاست باز ایستادهاند، چون نگران منافع حیاتی و آزادی شخصی خود بودهاند.
آری کسانی که در چنین اعصاری زیستهاند و تحت آن شرایط قرارگرفتهاند، همواره گرایش بدین دارند که از جهان و قلمرو عمومی بیزار باشند و تا جای ممکن آن را نادیده بگیرند یا حتی بدون توجه به آن جهانی که میان آنهاست، برای برقراری روابط متقابل با یکدیگر از روی آن بپرند تا به فراسوی آن برسند؛ چنانکه گویی جهان تنها ظاهری است که مردم میتوانند خود را ورای آن پنهان کنند.
این سخنان آرنت طنین اینجایی و اکنونی دارد جایی که تاریخ دان اعظم فکر می کند باید همه بدون هیچ عملی خود را کنار کشیم دقیقا نقطه ایست تزویر آمیز از سیاست. امتناع اندیشه جایی است که اندیشیدن را محکوم کنیم یعنی انسان را نادیده گرفتیم و همو را شی انگارانه چون امری جامد و طبیعی انگاشتیم. اما پارادوکس سیاست اینجا آشکار می شود که عمل نکردن هم خود کنشی سیاسی است جایی که فرد انسانی در دورانی که امکان ایجابی را باز می یابد. وی با انجام کنش، خود را در تاریخ باز می یابد. تاریخ را تغییر می دهد و با سرپیچی از ایدئولوژی از نهلیسمی فراگیر سر باز می زند و ارزش های جدید می آفریند.
در اکنونی که قرار داریم و در معاصریتی که پدید آمده است همه ما مسئولیم. این تدبیر ماست که تقدیر ماست.